پارت ۹: تصمیمی که برگشت ندارد

پارت ۹: تصمیمی که برگشت ندارد

جنگل دیگر شبیه جنگل نبود.

درخت‌ها خم شده بودند، زمین پر از رد درگیری بود، و هوا بوی سنگین باران و خون می‌داد.

اما وسط این آشوب، همه‌چیز برای چند ثانیه آرام شد.

نه واقعاً آرام…

بلکه مثل لحظه‌ای که قبل از شکستن یک چیز مهم اتفاق می‌افتد.

جیمین و مرد نقره‌ای روبه‌روی هم ایستاده بودند.

هر دو خسته.

هر دو زخمی.

اما هنوز ایستاده.

تو چند متر دورتر، روی زمین بودی، نفس‌هایت بریده و دست‌هایت هنوز بسته.

نگاهت بین آن‌ها در رفت‌وآمد بود.

مرد نقره‌ای آهی کشید.

«این آخرش رو که خودت هم می‌دونی.»

جیمین چیزی نگفت.

فقط نگاهش را کوتاه به تو انداخت.

همین نگاه کافی بود تا چیزی در دلش فرو بریزد.

مرد ادامه داد:

«تو همیشه همین مشکل رو داشتی… انتخابت همیشه اشتباه بوده.»

جیمین آرام گفت:

«این بار فرق داره.»

«هیچ‌چیز فرق نکرده.»

و بعد لبخند زد.

«فقط تو ضعیف‌تر شدی.»

سکوت.

باد آرامی میان درخت‌ها پیچید.

و بعد مرد نقره‌ای خیلی آهسته گفت:

«اگه اون رو بخوای نجات بدی… باید خودتو بدی.»

قلبت یخ زد.

جیمین تکان نخورد.

اما نگاهش…

برای اولین بار واقعاً سنگین شد.

«چی می‌خوای؟»

مرد قدمی جلو آمد.

«قدرتت.»

مکث.

«یا جونش.»

سکوتی افتاد که انگار زمان را قطع کرده باشد.

تو نفس کشیدن را فراموش کرده بودی.

جیمین به تو نگاه کرد.

طولانی.

این نگاه، پر از چیزی بود که گفتنش سخت بود.

ترس.

درد.

و چیزی شبیه خداحافظی.

تو آرام گفتی:

«نه…»

اما صدایت ضعیف بود.

او خیلی آهسته گفت:

«متأسفم.»

این تنها کلمه‌ای بود که گفت.

بعد برگشت.

و قدمی جلو رفت.

مرد نقره‌ای لبخند زد.

«بالاخره تصمیم گرفتی.»

اما ناگهان…

جیمین ایستاد.

سرش را پایین انداخت.

و بعد خیلی آرام گفت:

«تو هیچ‌وقت نفهمیدی من از چی فرار کردم…»

مکث.

«نه از قبیله…»

سکوت.

«از خودم.»

و در همان لحظه، اتفاقی افتاد که هیچ‌کس انتظارش را نداشت.

جیمین دستش را بالا آورد.

نه برای حمله.

بلکه برای رها کردن.

نور تیره‌ای از اطرافش شروع به جمع شدن کرد.

انگار چیزی از درونش بیرون کشیده می‌شد.

مرد نقره‌ای خشکش زد.

«نه… صبر کن—»

اما دیر شده بود.

جیمین قدرتش را آزاد کرد.

نه برای نابودی دشمن…

بلکه برای خاموش کردن خودش.

انفجار نور، جنگل را روشن کرد.

زمین لرزید.

و همه‌چیز در یک لحظه سفید شد.


---

وقتی دوباره دیدی، سکوت بود.

نه صدای جنگ.

نه باد.

فقط باران آرام.

جیمین چند متر آن‌طرف‌تر روی زمین افتاده بود.

بی‌حرکت.

تو با تمام توانت خودت را به سمتش کشاندی.

«جیمین!»

دستت که به او رسید، نفسش را حس کردی…

ضعیف.

خیلی ضعیف.

چشمانش آرام باز شد.

و اولین چیزی که دید…

تو بودی.

لبخند خیلی کمرنگی زد.

«قول دادم… پیدات می‌کنم…»

اشک‌هایت بی‌اختیار ریخت.

«نمی‌خواستم اینطوری تموم شه…»

چشمانش نیمه‌باز ماند.

و بعد خیلی آهسته گفت:

«این تنها راه بود… که تو زنده بمونی.»

صدای قدم‌ها از دور آمد.

اما این بار نه دشمن…

نه تهدید فوری…

فقط پایان.

مرد نقره‌ای ایستاده بود و نگاه می‌کرد.

نه پیروزی…

نه خوشحالی.

فقط سکوت.

و تو فهمیدی…

جیمین خودش را قربانی کرد… نه برای شکست دادن دشمن.

برای نجات تو.

پایان پارت ۹ 🖤🌙
دیدگاه ها (۰)

پارت ۸: نبردی که جنگل را می‌لرزاندجنگل در سکوتی سنگین فرو رف...

پارت ۷: وقتی تاریکی نزدیک می‌شودهوا در اتاق سنگین‌تر از قبل ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط