گاه بی خوابی چنان به سرم می‌زند که ساعت‌ها

گاه بی خوابی چنان به سرم می‌زند که ساعت‌ها

گاه بی خوابی چنان به سرم می‌زند که ساعت‌ها
همچون عبور ثانیه‌ها به زمان می‌پیوندند…
عقربه‌ی ثانیه شمار عمرم، محو نگاه بی‌احساسم به زمان شده…
تماشای افکارم گاهی آنقدر طولانی می‌شود، که تیک تاک ساعت!!! فقط می‌تواند مرا به هوش کند…
آنقدر به عمق افکارم سقوط می‌کنم که راه بازگشت را گاهی گُم می‌کنم…
سپری کردن زمان انگاری هیچ تلنگری بر افکارم نداشت…
خلاء امید را با نگاه پوچم به مسیر بی‌انتهای دنیا جبران کردم…
می‌دانم خنجر سکوت، آخرش قلبم رو برای نفس کشیدن پاره پاره می‌کند!!!
دیدگاه ها (۰)

عاشقانه های شبنم بیاد بابامحمدم

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷①⑦_بخش دوم_اگر می‌توانستم از دها...

𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❷❶_بخش چهارم_جولیت_بعد از ظهر_من یک ماهی ام.ماهی ...

مادر فرشته و زیبای من همیشه در قلب منی

پارت سوم: بازارِ کدهای معلقبازار بزرگ در سکوتی منجمد فرورفته...

می‌گویند «او رفته است»؛ کلمه‌ها را طوری ادا می‌کنند که انگار...

«بعضی شعرها را که می‌خوانی، انگار کسی از پشتِ پرده‌های غبارآ...

پارت ۲۸ ته: ساکت شو!همون یک جمله کافی بود.انگار تمام بغضم یک...

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_16فصل هشتم | فق...

هنوز هم وقتی صدای همآن موسیقیِ خاص در خانه می‌پیچد، انگار زم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط