p.2
☆درخواستی☆
ویو ات
گرفتمش توی بغلم و گریه کردم. نبضشا چک کردم هیچ اثری نبود. زنگ زدم به امبولانس تا وقتی برسن توی بغلم بود.
لباسام و دستام پر از خو...ن بود. خو..ن های خواهرم. خواهری که هیچ وقت بهش نگفتم من وجود دارم.
اومدن ولی روش پارچه سفید کشیدن. کلی گریه کردم ولی گریه چه فایده. باید انتقامشا از همه بگیرم. مخصوصا اون پسرک عو..ضی.
وسایلشا تحویل گرفتم. و با کمک کارمند های دولت خواهرما به خاک سپردم. نباید به کسی میگفتم. نباید کسی میفهمید که شارلوت نیست.
برای گرفتن انتقام باید خودما جای شارلوت جا میزدم. پس لباسای شارلوتا پوشیدم و رفتم خونه.
زنگ درا زدم که نزدیک با یه سیلی توی صورتم مواجه بشم. اون نامادریش میخاست بهم سیلی بزنه که مچ دستشا گرفتم و بهش اجازه ندادم.
=دختره ی هر..زه (عصبی)
ات اصلا حوصلشا نداشت هیچ حرفی نزد. و باهمون صورت گرفته و چشمای گرون رفت و اتاق شارلوت را پیدا کرد.
بالشت شارلوت را گرفت توی بغلش و بوش میکرد. بی صدا اشک میریخت. تا اینکه چشماش سنگین شد.
ویو فردا صبح
ویو تهیونگ
با یه سردرد عجیب بیدار شدم. خیلی سرم درد میکرد. فورا رفتم تثی اشپزخونه و یه قرص خوردم.
_چرا انقدر سرم درد میکنه... اههههه. خب احمق من انقدر نوشیدنی میخوردم همینجور.....
حرفشا کامل نکرده بود که یادت دیشب افتاد. یاد اون حرفایی که به شارلوت زد. ترس وجودشو گرفت.
میدونست که شارلوت ممکن بود یه بلایی سر خودش بیاره چون قبلا بهش گفته بود که اون تنها امیدشه.
فورا رفت طبقه بالا و لباس مدرسشا پوشید. سوار ماشین شد و رفت توی مدرسه.
با امید اینکه شارلوت را ببینه وارد مدرسه شد. سردرگم شده بود. هل کرده بود. و از کاری که کرده پشیمون بود. شاید دوستش نداشت ولی به عنوان یه دوست چرا.
کلا مدرسه را گشت ولی پیداش نکرد. اومد دم ورودی مدرسه. به گوشیش زنگ زد. که یهو یه ماشین با یه سرعت زیاد وایساد دم مدرسه.
داشت با تعجبم نگاه میکرد. تاحالا ندیده بودـتا اینکه دید اون شارلوته (از دید تهیونگ)
ولی شارلوت که ماشین نداشت. اصلا رانندگی بلد نبود. این حرفا را ول کرد و دوید سمت شارلوت.
[بچه ها من اگه گفتم شارلوت بدونین ات را گفتم چون تهیونگ نمیده که اون شارلوت نیست و خواهرشه]
با تمام وجود بغلش کرد. از اینکه زنده بود خوشحال بود. ات خودشو کشید عقب. چهرش سرد و بی احساس بودـ خالی از هر احساس.
تهیونگ متوجه این شده بود.بغض کرد و
_شارلوت میشه حرف بزنیم؟
+من و تو حرفی نداریم با هم
_لطفا فقط یکبار به حرفم گوش کن. خواهش میکنم
+عووووم؟ اسمت چی بود؟ فکر کنم اونقدری برام بی ارزش شدی که اسمتا یادم نیست.
_حق داری. هرکاری میخای بکن. هرچی میخای بگو ولی اینجوری دور نباش. خواهش میکنم یکبار به حرفام گوش کن.
+فقط پنج دقیقه ـ
رفتن نشستن توی حیاط.تهیونگ شروع کرد به حرف زدن
_شارلوت من دیشب اصلا حالم دستم خودم نبودـ من مست بودم اصلا هیچی نمیفهمیدم. از یه طرف تحت تاثیر تون عوضیا قرار گرفتم و سر تو خالی کردم ـتحریک شده بود ـبه خدا اون حرفا را از قصد نزدم(گریه)
ات دید پنج دقیقه شد بدون هیچ حرفی بلند شد و رفت. اما فقط حرفای تهیونگ براس تکرار میشدـ.
با دیدن تهیونگ نبضش تند میزد. و همینجور قلبش. نفس هاش تند شده بود.
حمایت فراموش نشه🎀❤️🔥
#تابع_قوانین_ویسگون
ویو ات
گرفتمش توی بغلم و گریه کردم. نبضشا چک کردم هیچ اثری نبود. زنگ زدم به امبولانس تا وقتی برسن توی بغلم بود.
لباسام و دستام پر از خو...ن بود. خو..ن های خواهرم. خواهری که هیچ وقت بهش نگفتم من وجود دارم.
اومدن ولی روش پارچه سفید کشیدن. کلی گریه کردم ولی گریه چه فایده. باید انتقامشا از همه بگیرم. مخصوصا اون پسرک عو..ضی.
وسایلشا تحویل گرفتم. و با کمک کارمند های دولت خواهرما به خاک سپردم. نباید به کسی میگفتم. نباید کسی میفهمید که شارلوت نیست.
برای گرفتن انتقام باید خودما جای شارلوت جا میزدم. پس لباسای شارلوتا پوشیدم و رفتم خونه.
زنگ درا زدم که نزدیک با یه سیلی توی صورتم مواجه بشم. اون نامادریش میخاست بهم سیلی بزنه که مچ دستشا گرفتم و بهش اجازه ندادم.
=دختره ی هر..زه (عصبی)
ات اصلا حوصلشا نداشت هیچ حرفی نزد. و باهمون صورت گرفته و چشمای گرون رفت و اتاق شارلوت را پیدا کرد.
بالشت شارلوت را گرفت توی بغلش و بوش میکرد. بی صدا اشک میریخت. تا اینکه چشماش سنگین شد.
ویو فردا صبح
ویو تهیونگ
با یه سردرد عجیب بیدار شدم. خیلی سرم درد میکرد. فورا رفتم تثی اشپزخونه و یه قرص خوردم.
_چرا انقدر سرم درد میکنه... اههههه. خب احمق من انقدر نوشیدنی میخوردم همینجور.....
حرفشا کامل نکرده بود که یادت دیشب افتاد. یاد اون حرفایی که به شارلوت زد. ترس وجودشو گرفت.
میدونست که شارلوت ممکن بود یه بلایی سر خودش بیاره چون قبلا بهش گفته بود که اون تنها امیدشه.
فورا رفت طبقه بالا و لباس مدرسشا پوشید. سوار ماشین شد و رفت توی مدرسه.
با امید اینکه شارلوت را ببینه وارد مدرسه شد. سردرگم شده بود. هل کرده بود. و از کاری که کرده پشیمون بود. شاید دوستش نداشت ولی به عنوان یه دوست چرا.
کلا مدرسه را گشت ولی پیداش نکرد. اومد دم ورودی مدرسه. به گوشیش زنگ زد. که یهو یه ماشین با یه سرعت زیاد وایساد دم مدرسه.
داشت با تعجبم نگاه میکرد. تاحالا ندیده بودـتا اینکه دید اون شارلوته (از دید تهیونگ)
ولی شارلوت که ماشین نداشت. اصلا رانندگی بلد نبود. این حرفا را ول کرد و دوید سمت شارلوت.
[بچه ها من اگه گفتم شارلوت بدونین ات را گفتم چون تهیونگ نمیده که اون شارلوت نیست و خواهرشه]
با تمام وجود بغلش کرد. از اینکه زنده بود خوشحال بود. ات خودشو کشید عقب. چهرش سرد و بی احساس بودـ خالی از هر احساس.
تهیونگ متوجه این شده بود.بغض کرد و
_شارلوت میشه حرف بزنیم؟
+من و تو حرفی نداریم با هم
_لطفا فقط یکبار به حرفم گوش کن. خواهش میکنم
+عووووم؟ اسمت چی بود؟ فکر کنم اونقدری برام بی ارزش شدی که اسمتا یادم نیست.
_حق داری. هرکاری میخای بکن. هرچی میخای بگو ولی اینجوری دور نباش. خواهش میکنم یکبار به حرفام گوش کن.
+فقط پنج دقیقه ـ
رفتن نشستن توی حیاط.تهیونگ شروع کرد به حرف زدن
_شارلوت من دیشب اصلا حالم دستم خودم نبودـ من مست بودم اصلا هیچی نمیفهمیدم. از یه طرف تحت تاثیر تون عوضیا قرار گرفتم و سر تو خالی کردم ـتحریک شده بود ـبه خدا اون حرفا را از قصد نزدم(گریه)
ات دید پنج دقیقه شد بدون هیچ حرفی بلند شد و رفت. اما فقط حرفای تهیونگ براس تکرار میشدـ.
با دیدن تهیونگ نبضش تند میزد. و همینجور قلبش. نفس هاش تند شده بود.
حمایت فراموش نشه🎀❤️🔥
#تابع_قوانین_ویسگون
- ۱.۵k
- ۱۶ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط