در التهاب ماجرا...

دمی که عشق کشته شد٬ مگر چه رفت کاین دلم

هنوز می تپد به خون٬ در التهاب ماجرا

نشد که سهم دل شود دریچه ای به آسمان

دریچه ای که پر کشم به اوج‌‌‌‌ آبی خدا

سکوت را شکسته ام که خویش را صدا کنم

صدای غربتم غزل٬ تو می بری به هر کجا؟

خوشست پا به پای دل گذر ز باغ خا طره

رها ز ما ومن «ضیا» رها٬ رها٬ رها٬ رها

 

ضیاءالدین مصباحی
دیدگاه ها (۲)

دلنوشته...

جایت خالیست...

به چشمانت قسم...

از دور سلام...

💙آدم‌ها را نه با آغازشان، که با پایانشان می‌توان شناخت.عشق د...

نمی‌دانم این مکتوب در میانِ طومارهایِ انباشته بر میزِ زرینت،...

ای پـــــــــــــــــیر خرابات، که میخــــانه ندیدی!ویرانه د...

#نوشیده ام زجام لبانت شراب عشقمن گشته ام خراب دل و دل خراب ع...

امشب به عشق روی تو پیمانه می زنمواندرخیال موی تورا شانه می ز...

تاب بنفشه می‌دهد طره مشک سای توپرده غنچه می‌درد خنده دلگشای ...

تاب بنفشه می‌دهد طره مشک سای توپرده غنچه می‌درد خنده دلگشای ...

.مرا به اوج برده ای، کنار خود نشانده ایکنار هر دریچه ای دو ص...

میان هجمه غمها، خیالت را سپر کردمدمی با بغض تنهایی، به چشمان...

تاب بنفشه می‌دهد طره مشک سای تو پرده غنچه می‌درد خنده دلگشا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط