رمان: سلطنتِ گلهای سیاه 🍒🖤
رمان: سلطنتِ گلهای سیاه 🍒🖤
پارت اول: ورود پادشاهان به قلمروِ مجهول
مهِ غلیظی که از دل جنگلهای اطراف عمارت جئون بالا میآمد، مثل پردهای مخملی و سیاه، راه ورود به دنیای آنها را پوشانده بود. در میان سکوت سنگین صبح، صدای غرش موتورهای قدرتمند و حرکت خودروهای لوکس، تنها چیزی بود که آرامش جنگل را به هم میزد.
خاندان جئون؛ نامی که وقتی در خیابانهای تاریک شهر پچپچ میشد، لرزه بر اندام رقبای مافیایی میانداخت. آنها فقط یک خانوادهی ثروتمند نبودند؛ آنها امپراتوری بزرگی بودند که سالها در سایه حکومت کرده بودند.
ات با موهای تیره و نگاهی تیز، از خودروی مشکیرنگ پیاده شد. کت چرمی مشکیاش را روی شانه انداخته بود و قدمهایش آنقدر محکم و مطمئن بودند که انگار تمام دنیا متعلق به اوست.
او یک آلفای قدرتمند بود؛ آرام، باوقار و کمی مرموز. ات به دانشگاه آمده بود تا سال جدید را شروع کند، اما هنوز نمیدانست قرار است در این مکان با چه کسانی روبهرو شود. هیچکس را نمیشناخت و هیچ تصوری نداشت که زندگیاش قرار است بهزودی تغییر کند.
در کنار او، کوک با لبخند کجی که همیشه نشانهی دردسر بود، از ماشین بیرون آمد. او در حالی که یک شیء فلزی کوچک را بین انگشتانش میچرخاند، با نگاهی کنجکاو اطراف دانشگاه را بررسی کرد.
کوک آلفایی پرانرژی، شیطون و غیرقابلپیشبینی بود؛ همان کسی که حتی در جدیترین موقعیتها هم میتوانست با یک جمله همهچیز را به هم بریزد.
کمی عقبتر، سوهو با آرامش از خودروی دیگری پیاده شد. ساعت گرانقیمتش را نگاه کرد و با لحنی خونسرد گفت:
— «اگه قراره هر روز اینقدر زود بیدار بشیم، من از همین الان از دانشگاه انصراف میدم.»
کوک خندید و جواب داد:
— «تو فقط پنج دقیقهست بیداری، سوهو.»
سوهو بدون اینکه حتی به او نگاه کند، گفت:
— «همین پنج دقیقه برای نابود شدن برنامه خوابم کافی بود.»
ات چشمغرهای به آن دو انداخت.
— «میشه حداقل روز اول، مثل آدم رفتار کنید؟»
کوک با لبخند به سمتش برگشت.
— «ما همیشه مثل آدم رفتار میکنیم. فقط آدمهای خیلی خطرناک.»
ات زیر لب گفت:
— «بیشتر شبیه سه تا دردسر متحرکیم.»
هر سه، خواهر و برادر و فرزندان خانوادهای مافیایی بودند؛ سه آلفا با شخصیتهایی متفاوت، اما به یک اندازه قدرتمند. هیچکدام برای پیدا کردن عشق به دانشگاه نیامده بودند. آنها حتی هنوز جفتهای آیندهشان را نمیشناختند و هیچکدام از جینا، تهیونگ یا لیانا چیزی نمیدانستند.
دانشگاه «سنترال آکادمی» در میان درختان بلند و جنگلی قرار داشت. ساختمانهای سنگی تیرهرنگ، پنجرههای بزرگ و پیچکهایی که دیوارها را پوشانده بودند، بیشتر شبیه یک قصر قدیمی بودند تا دانشگاهی معمولی.
در آن سوی دانشگاه، سه دانشجوی دیگر هم تازه وارد محوطه شده بودند؛ جینا و تهیونگ، دو خواهر و برادر امگا، همراه با لیانا، دوستشان.
آنها هم هنوز خانواده جئون را ندیده بودند و هیچ اطلاعی از هویت واقعیشان نداشتند.
جینا با نگرانی به ساختمان اصلی نگاه کرد و بند کیفش را محکمتر گرفت.
— «فکر میکنی کلاسمون رو پیدا کنیم؟»
تهیونگ با لبخند آرامی جواب داد:
— «اگه تو طبق معمول وسط راه گم نشی، احتمال زنده موندنمون زیاده.»
جینا با اخم به او نگاه کرد.
— «من فقط یکبار گم شدم!»
لیانا خندید و گفت:
— «اون یکبار، سه ساعت طول کشید.»
همان لحظه، زنگ دانشگاه در سراسر محوطه پیچید. دانشجوها به سمت کلاسها حرکت کردند؛ بیخبر از اینکه شش زندگی کاملاً متفاوت قرار بود در یک کلاس به هم گره بخورد.
ات و خواهر و برادرهایش از یک مسیر وارد ساختمان شدند.
جینا، تهیونگ و لیانا از مسیری دیگر.
هیچکدام هنوز دیگری را ندیده بودند؛ اما سرنوشت، آرام و بیصدا، اولین قدمش را برداشته بود.
و این تازه شروع داستان بود…
ادامه دارد.....
پارت اول: ورود پادشاهان به قلمروِ مجهول
مهِ غلیظی که از دل جنگلهای اطراف عمارت جئون بالا میآمد، مثل پردهای مخملی و سیاه، راه ورود به دنیای آنها را پوشانده بود. در میان سکوت سنگین صبح، صدای غرش موتورهای قدرتمند و حرکت خودروهای لوکس، تنها چیزی بود که آرامش جنگل را به هم میزد.
خاندان جئون؛ نامی که وقتی در خیابانهای تاریک شهر پچپچ میشد، لرزه بر اندام رقبای مافیایی میانداخت. آنها فقط یک خانوادهی ثروتمند نبودند؛ آنها امپراتوری بزرگی بودند که سالها در سایه حکومت کرده بودند.
ات با موهای تیره و نگاهی تیز، از خودروی مشکیرنگ پیاده شد. کت چرمی مشکیاش را روی شانه انداخته بود و قدمهایش آنقدر محکم و مطمئن بودند که انگار تمام دنیا متعلق به اوست.
او یک آلفای قدرتمند بود؛ آرام، باوقار و کمی مرموز. ات به دانشگاه آمده بود تا سال جدید را شروع کند، اما هنوز نمیدانست قرار است در این مکان با چه کسانی روبهرو شود. هیچکس را نمیشناخت و هیچ تصوری نداشت که زندگیاش قرار است بهزودی تغییر کند.
در کنار او، کوک با لبخند کجی که همیشه نشانهی دردسر بود، از ماشین بیرون آمد. او در حالی که یک شیء فلزی کوچک را بین انگشتانش میچرخاند، با نگاهی کنجکاو اطراف دانشگاه را بررسی کرد.
کوک آلفایی پرانرژی، شیطون و غیرقابلپیشبینی بود؛ همان کسی که حتی در جدیترین موقعیتها هم میتوانست با یک جمله همهچیز را به هم بریزد.
کمی عقبتر، سوهو با آرامش از خودروی دیگری پیاده شد. ساعت گرانقیمتش را نگاه کرد و با لحنی خونسرد گفت:
— «اگه قراره هر روز اینقدر زود بیدار بشیم، من از همین الان از دانشگاه انصراف میدم.»
کوک خندید و جواب داد:
— «تو فقط پنج دقیقهست بیداری، سوهو.»
سوهو بدون اینکه حتی به او نگاه کند، گفت:
— «همین پنج دقیقه برای نابود شدن برنامه خوابم کافی بود.»
ات چشمغرهای به آن دو انداخت.
— «میشه حداقل روز اول، مثل آدم رفتار کنید؟»
کوک با لبخند به سمتش برگشت.
— «ما همیشه مثل آدم رفتار میکنیم. فقط آدمهای خیلی خطرناک.»
ات زیر لب گفت:
— «بیشتر شبیه سه تا دردسر متحرکیم.»
هر سه، خواهر و برادر و فرزندان خانوادهای مافیایی بودند؛ سه آلفا با شخصیتهایی متفاوت، اما به یک اندازه قدرتمند. هیچکدام برای پیدا کردن عشق به دانشگاه نیامده بودند. آنها حتی هنوز جفتهای آیندهشان را نمیشناختند و هیچکدام از جینا، تهیونگ یا لیانا چیزی نمیدانستند.
دانشگاه «سنترال آکادمی» در میان درختان بلند و جنگلی قرار داشت. ساختمانهای سنگی تیرهرنگ، پنجرههای بزرگ و پیچکهایی که دیوارها را پوشانده بودند، بیشتر شبیه یک قصر قدیمی بودند تا دانشگاهی معمولی.
در آن سوی دانشگاه، سه دانشجوی دیگر هم تازه وارد محوطه شده بودند؛ جینا و تهیونگ، دو خواهر و برادر امگا، همراه با لیانا، دوستشان.
آنها هم هنوز خانواده جئون را ندیده بودند و هیچ اطلاعی از هویت واقعیشان نداشتند.
جینا با نگرانی به ساختمان اصلی نگاه کرد و بند کیفش را محکمتر گرفت.
— «فکر میکنی کلاسمون رو پیدا کنیم؟»
تهیونگ با لبخند آرامی جواب داد:
— «اگه تو طبق معمول وسط راه گم نشی، احتمال زنده موندنمون زیاده.»
جینا با اخم به او نگاه کرد.
— «من فقط یکبار گم شدم!»
لیانا خندید و گفت:
— «اون یکبار، سه ساعت طول کشید.»
همان لحظه، زنگ دانشگاه در سراسر محوطه پیچید. دانشجوها به سمت کلاسها حرکت کردند؛ بیخبر از اینکه شش زندگی کاملاً متفاوت قرار بود در یک کلاس به هم گره بخورد.
ات و خواهر و برادرهایش از یک مسیر وارد ساختمان شدند.
جینا، تهیونگ و لیانا از مسیری دیگر.
هیچکدام هنوز دیگری را ندیده بودند؛ اما سرنوشت، آرام و بیصدا، اولین قدمش را برداشته بود.
و این تازه شروع داستان بود…
ادامه دارد.....
- ۱.۱k
- ۳۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط