داشتم به نامه ی یک سرباز

داشتم به نامه یِ یک سرباز
فکر میکردم که وسطِ جنگِ جهانی
برای معشوقه اش نوشته:
ایزابلِ عزیزم
چه از اینجا جانِ سالم به در ببرم
و چه گلوله ای مغزم را متلاشی کند
همیشه دوستت دارم!
نامه را گذاشت داخلِ جیبِ لباس اش
سرش را که از خاکریز بیرون آورد
گلوله ای قلب و نامه اش را
با همدیگر شکافت...
و‌ من هنوز دارم به ایزابل فکر میکنم
به نامه ای که هرگز به دستَش نرسید!
دیدگاه ها (۵)

می‌خواستم بلد باشم تو را بخندانم، و بلد باشم وقتی غصه داری ق...

بیماری "مازوخیسم"یکی از بدترین بیماری هاییِ که درمان ندارهبه...

پیر می شوی ، زیبا و دلبر با گیسوان سپید ...یک غروبِ جمعه که ...

"تو عزیز دل هزار نفر می‌شوی، اما عزیز دل عزیزت نیستی، و این ...

اوای فنوت.part =۲۷(سه روز بعد از اون شب مهتابی)قصر مدیچی توی...

اوای فنوتPart =۲۴(سه روز بعد، تالار بزرگ قصر - صبح)همه جمع ب...

آوای فنوت ²part=۲(سه روز بعد – قصر ورسای، فرانسه)کالسکه ایزا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط