کوک کمرشو محکم تو دستش فشورد واسه چی لال شدی
4
کوک *کمرشو محکم تو دستش فشورد.... واسه چی لال شدی؟!
ات: ع.عای آقای مدیر..... ل..ل.لطفا بست کنید (بغض )
کوک* بردش نشوندش رو نیمکت و سمتش خم شد و دستشو گذاشت رو پاش.... بار آخرت باشه نادیدم میگیری... وقتایی هم که بهت اشاره میکنم بری تو اتاقم بدون حرفی میری فهمیدی؟ (جدی )
ا.ت: بله (آروم) (بغض)
کوک: بلند بگو نشنیدم (عصبی )
ات: بله (بغض )
کوک: یادت نرفته که؟ اگه کاراتو به درستی انجام ندی پول اینو نداری که مادر تو درمان کنی... پس به درستی کاری و که میگم انجام بده
ات:......
کوک :بدون حرفی از رختکن خارج میشه
ات* شروع کرد به کشیدن نفس عمیق و آروم کردن خودش ... بعد چندمین آروم شدن از جاش بلند شد و لباساشو تنش کرد و از سالن
خارج شد
مین هیوک: اوه اینجایی... اومده بودم دنبالت (لبخند)
ات:( لبخند زورکی)
کوک *کمرشو محکم تو دستش فشورد.... واسه چی لال شدی؟!
ات: ع.عای آقای مدیر..... ل..ل.لطفا بست کنید (بغض )
کوک* بردش نشوندش رو نیمکت و سمتش خم شد و دستشو گذاشت رو پاش.... بار آخرت باشه نادیدم میگیری... وقتایی هم که بهت اشاره میکنم بری تو اتاقم بدون حرفی میری فهمیدی؟ (جدی )
ا.ت: بله (آروم) (بغض)
کوک: بلند بگو نشنیدم (عصبی )
ات: بله (بغض )
کوک: یادت نرفته که؟ اگه کاراتو به درستی انجام ندی پول اینو نداری که مادر تو درمان کنی... پس به درستی کاری و که میگم انجام بده
ات:......
کوک :بدون حرفی از رختکن خارج میشه
ات* شروع کرد به کشیدن نفس عمیق و آروم کردن خودش ... بعد چندمین آروم شدن از جاش بلند شد و لباساشو تنش کرد و از سالن
خارج شد
مین هیوک: اوه اینجایی... اومده بودم دنبالت (لبخند)
ات:( لبخند زورکی)
- ۱۲.۸k
- ۱۵ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط