پارت⁵
پارت⁵
اتو برد به اتاقش که ات دسته تهیونگو گرفت
ات: این عادلانه نیس تو نزاشتی بازی کنم..پس باید باهام بازی کنی
تهیونگ: چرا باید به حرفت گوش کنم هوم؟
ات: چون من میگم
تهیونگ: خودت خواستی
تهیونگ ۱۰ تا سیلی پشت سر هم به ات زد ولی اون سیلی ها معمولی نبودن ، تهیونگ چون خون آشام بود قدرت خیلی زیادی داشت و اگه یه سیلی به یکی میزد میمرد چه برسه به ۱۰ تا سیلی ، ات صورتش خونی شده بود و با بغض به تهیونگ نگاه میکرد تهیونگ خواست بازم ادامه بده که ات لب زد
ات: باشه...دیگه ازت نمیخام باهام بازی کنی( با لحن بچگونه و بغض)
تهیونگ یه خنده وحشتناک کرد و سیع کرد خودشو کنترل کنه ، ات واقعا ترسیده بود چشمای تهیونگ کاملا قرمز شده بود و رگای سیاهی دور صورتش جمع شده بود
تهیونگ: خدمتکار ( عربدع)
خدمتکار: ب..ب..بله؟
تهیونگ؛ تا یه هفته حق نداری به ات غذا بدی فهمیدی؟
خدمتکار: ب..بله
تهیونگ از اتاقه ات اومد بیرون و در رو قفل کرد و ات با صدای بلند گریه میکرد، تهیونگ نشست رو مبل و خواست استراحت کنه که جونگکوک بهش زنگ زد
تهیونگ: الو...کاری داشتی کوک؟
جونگکوک: اووو نگو که یادت نیس
تهیونگ: کوک حال ندارم بگو
جونگکوک: هوف قراره با آقای لی قرار داد ببندیم یادت رفته؟
تهیونگ: آها اوکی اومدم
تهیونگ داشت میرفت که یهو با قدرتش در اتاقه اتو باز کرد و یه نگاهی به خدمتکارا کرد
تهیونگ: مطمئنم الان خوابه برید بیدارش کنین و هرچی دوس داشت براش آماده کنین
خدمتکارا: چشم ارباب
تهیونگ رفت تا به کاراش رسیدگی کنه
۹:۲۰دقیقه شب
ویو تهیونگ
هوففففف بلخرههه تموم شد ، اومدم عمارت که یهو دیدم.....
خمارییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی😆
اتو برد به اتاقش که ات دسته تهیونگو گرفت
ات: این عادلانه نیس تو نزاشتی بازی کنم..پس باید باهام بازی کنی
تهیونگ: چرا باید به حرفت گوش کنم هوم؟
ات: چون من میگم
تهیونگ: خودت خواستی
تهیونگ ۱۰ تا سیلی پشت سر هم به ات زد ولی اون سیلی ها معمولی نبودن ، تهیونگ چون خون آشام بود قدرت خیلی زیادی داشت و اگه یه سیلی به یکی میزد میمرد چه برسه به ۱۰ تا سیلی ، ات صورتش خونی شده بود و با بغض به تهیونگ نگاه میکرد تهیونگ خواست بازم ادامه بده که ات لب زد
ات: باشه...دیگه ازت نمیخام باهام بازی کنی( با لحن بچگونه و بغض)
تهیونگ یه خنده وحشتناک کرد و سیع کرد خودشو کنترل کنه ، ات واقعا ترسیده بود چشمای تهیونگ کاملا قرمز شده بود و رگای سیاهی دور صورتش جمع شده بود
تهیونگ: خدمتکار ( عربدع)
خدمتکار: ب..ب..بله؟
تهیونگ؛ تا یه هفته حق نداری به ات غذا بدی فهمیدی؟
خدمتکار: ب..بله
تهیونگ از اتاقه ات اومد بیرون و در رو قفل کرد و ات با صدای بلند گریه میکرد، تهیونگ نشست رو مبل و خواست استراحت کنه که جونگکوک بهش زنگ زد
تهیونگ: الو...کاری داشتی کوک؟
جونگکوک: اووو نگو که یادت نیس
تهیونگ: کوک حال ندارم بگو
جونگکوک: هوف قراره با آقای لی قرار داد ببندیم یادت رفته؟
تهیونگ: آها اوکی اومدم
تهیونگ داشت میرفت که یهو با قدرتش در اتاقه اتو باز کرد و یه نگاهی به خدمتکارا کرد
تهیونگ: مطمئنم الان خوابه برید بیدارش کنین و هرچی دوس داشت براش آماده کنین
خدمتکارا: چشم ارباب
تهیونگ رفت تا به کاراش رسیدگی کنه
۹:۲۰دقیقه شب
ویو تهیونگ
هوففففف بلخرههه تموم شد ، اومدم عمارت که یهو دیدم.....
خمارییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی😆
- ۱.۱k
- ۰۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط