پارت⁶
پارت⁶
ویو تهیونگ
که یهو دیدم ات با خدمتکارا داره بازی میکنه خیلی کیوت و گوگولی بود ناخداگاه خندیدم ، راستش یه حسی به ات دارم اما مطمئنم عشق نیس ، نمیدونم چرا وقتی میخام مثله بقیه باهاش رفتار کنم قلبم نمیزاره
تهیونگ وارد عمارت شد که همه رفتن سر کارشون و ات ساکت شد و با چشمای گردش به تهیونگ نگا میکرد ، تهیونگ نشست رو مبل و لب زد
تهیونگ: بشین
ات نشست و سرشو انداخت پایین
تهیونگ: رفتارم باهات خوب نبود میدونم... معذرت میخوام.. از این به بعد هروقت خواستی میتونی باهام بازی کنی( لبخند)
ات با تعجب سرشو آورد بالا باورش نمیشد که تهیونگ ازش عذر خواهی کرده از تعجب خشکش زد
ات: ی..ی..یعنی واقعا میتونم باهات بازی کنم؟
تهیونگ لبخندش پررنگ تر شد و لب زد
تهیونگ: اوهوم
ات با ذوق فراوان رفت سمته تهیونگ و محکم بغلش کرد
تهیونگ: میخای بازی کنیم؟
ات: الان ؟
تهیونگ: اوهوم
ات: آرههههههه
تهیونگ: چه بازی کنیم؟
ات: جرعت و حقیقت
تهیونگ: ولی من بلد نیستم این بازی رو بکنم
ات شروع کرد به خندیدن و به تهیونگ یاد داد که چطوری بازی کنه ، داشتن همینجوری از هم سوال میپرسیدن که رسید به ات
تهیونگ: جرعت یا حقیقت ؟
ات: حقیقت
تهیونگ: تو خانواده ای داری؟
ات: نه
تهیونگ: اوکی نوبته توعه
ات: جرعت یا حقیقت ؟
تهیونگ: حقیقت
ات: تو همیشه خون آشام بودی ؟
تهیونگ: خب راستش نه... وقتی بچه بودم یه انسان عادی بودم و زندگیه شادی داشتم تا اینکه..یه جادوگر حیلهگر خانوادمو نفرین کرد هممون خون آشام شدیم..خانوادم اخلاقشون عوض شد و باهام خوب نبودن منم اینجوری شدم منم دیگه هیچ حسی ندارم
ات با حالت بچگونه ای اومد پیشه تهیونگ دستاشو گرفت تهیونگ یه لحظه تعجب کرد و یه برقه خاصی تو چشماش بود
ات: راستش نمیتونم بگم درکت میکنم چون تا حالا خانواده ای نداشتم اما میدونم چه حسی داره... ولی اینو بدون تو اصلاً بد نیستی تو خوبی فقط داری سیع میکنی خودتو سرد نشون بدی اما سیع کن خودت باشی
ات یه لبخند پررنگ زد و خواست که......
خمارییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی 😆
شرط پارت بعد ؟
تا میتونین ازم تعریف کنین😌💕
ویو تهیونگ
که یهو دیدم ات با خدمتکارا داره بازی میکنه خیلی کیوت و گوگولی بود ناخداگاه خندیدم ، راستش یه حسی به ات دارم اما مطمئنم عشق نیس ، نمیدونم چرا وقتی میخام مثله بقیه باهاش رفتار کنم قلبم نمیزاره
تهیونگ وارد عمارت شد که همه رفتن سر کارشون و ات ساکت شد و با چشمای گردش به تهیونگ نگا میکرد ، تهیونگ نشست رو مبل و لب زد
تهیونگ: بشین
ات نشست و سرشو انداخت پایین
تهیونگ: رفتارم باهات خوب نبود میدونم... معذرت میخوام.. از این به بعد هروقت خواستی میتونی باهام بازی کنی( لبخند)
ات با تعجب سرشو آورد بالا باورش نمیشد که تهیونگ ازش عذر خواهی کرده از تعجب خشکش زد
ات: ی..ی..یعنی واقعا میتونم باهات بازی کنم؟
تهیونگ لبخندش پررنگ تر شد و لب زد
تهیونگ: اوهوم
ات با ذوق فراوان رفت سمته تهیونگ و محکم بغلش کرد
تهیونگ: میخای بازی کنیم؟
ات: الان ؟
تهیونگ: اوهوم
ات: آرههههههه
تهیونگ: چه بازی کنیم؟
ات: جرعت و حقیقت
تهیونگ: ولی من بلد نیستم این بازی رو بکنم
ات شروع کرد به خندیدن و به تهیونگ یاد داد که چطوری بازی کنه ، داشتن همینجوری از هم سوال میپرسیدن که رسید به ات
تهیونگ: جرعت یا حقیقت ؟
ات: حقیقت
تهیونگ: تو خانواده ای داری؟
ات: نه
تهیونگ: اوکی نوبته توعه
ات: جرعت یا حقیقت ؟
تهیونگ: حقیقت
ات: تو همیشه خون آشام بودی ؟
تهیونگ: خب راستش نه... وقتی بچه بودم یه انسان عادی بودم و زندگیه شادی داشتم تا اینکه..یه جادوگر حیلهگر خانوادمو نفرین کرد هممون خون آشام شدیم..خانوادم اخلاقشون عوض شد و باهام خوب نبودن منم اینجوری شدم منم دیگه هیچ حسی ندارم
ات با حالت بچگونه ای اومد پیشه تهیونگ دستاشو گرفت تهیونگ یه لحظه تعجب کرد و یه برقه خاصی تو چشماش بود
ات: راستش نمیتونم بگم درکت میکنم چون تا حالا خانواده ای نداشتم اما میدونم چه حسی داره... ولی اینو بدون تو اصلاً بد نیستی تو خوبی فقط داری سیع میکنی خودتو سرد نشون بدی اما سیع کن خودت باشی
ات یه لبخند پررنگ زد و خواست که......
خمارییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی 😆
شرط پارت بعد ؟
تا میتونین ازم تعریف کنین😌💕
- ۱.۴k
- ۰۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط