یک شب،
یک شب،
که باران آرام و پیوسته
بر سقفِ جهان میریخت،
دوباره به کودکی برگشتم؛
به همان سالهایی که
احساسات، تازه و ترد بودند
و دخترانِ زیبای آن روزها
چیزی از جنسِ رویا بودند،
نه تصویرهای مصرفیِ امروز.
موسیقیِ قدیمیای پلی کردم..
آغوشی از صدا،
که مرا، بیزحمت،
به سالهایی میبرد
که عشق هنوز
بوی خاکِ بارانخورده داشت.
رفتم روی تخت دراز کشیدم،
چشمها بسته،
و گوشها بازتر از همیشه.
هر نت،
چون دستی خجالتی
بر گونهام میلغزید.
فهمیدم موسیقیهای قدیمی
چقدر شبیه همان احساسات فراموششدهاند؛
صادق، نرم، شهوانی،
بیآنکه هرگز مبتذل شوند.
عشق را میگفتند
بیآنکه تظاهر کنند.
بوسه را،
چونان آیینی مقدس.
آغوش را،
چنان محرابِ تن و روح.
و ناگهان،
بودلرِ درونم
از عمقِ تاریکیِ جانم برخاست..
با بوی شراب،
با سایهی زنانی که
لبخندشان
میتوانست شهری را بسوزاند.
مرا با خود برد
به خیابانهای بارانخورده پاریس،
به اتاقهایی که چراغِ کمنورشان
تنها را گرمتر نشان میداد،
به واژگانی که او
برای زنانِ زیبا و دورافتادهاش
چون بوسهای طولانی مینوشت.
با او دیدم
که عشقِ آن روزگار
چقدر اصیل بود؛
شهوت داشت..
آری،
اما ریشهدار،
از جنسِ عطش،
نه حرص.
از جنسِ جسمی که
میخواست دیده شود،
نه مصرف شود.
در آن جهانِ درونی،
کنار بودلر و زنانِ فرانسویِ بیسایه،
چنان آرام شدم
که دلم خواست همانجا بمانم
در آغوشِ باران،
در بسترِ موسیقی،
در جهانِ قدیمیِ عشقی
که طعمش
هنوز بعد از قرنها
بر لبِ شعر میمانَد.
✍️ #شاهین_افتخاری #نویسنده
که باران آرام و پیوسته
بر سقفِ جهان میریخت،
دوباره به کودکی برگشتم؛
به همان سالهایی که
احساسات، تازه و ترد بودند
و دخترانِ زیبای آن روزها
چیزی از جنسِ رویا بودند،
نه تصویرهای مصرفیِ امروز.
موسیقیِ قدیمیای پلی کردم..
آغوشی از صدا،
که مرا، بیزحمت،
به سالهایی میبرد
که عشق هنوز
بوی خاکِ بارانخورده داشت.
رفتم روی تخت دراز کشیدم،
چشمها بسته،
و گوشها بازتر از همیشه.
هر نت،
چون دستی خجالتی
بر گونهام میلغزید.
فهمیدم موسیقیهای قدیمی
چقدر شبیه همان احساسات فراموششدهاند؛
صادق، نرم، شهوانی،
بیآنکه هرگز مبتذل شوند.
عشق را میگفتند
بیآنکه تظاهر کنند.
بوسه را،
چونان آیینی مقدس.
آغوش را،
چنان محرابِ تن و روح.
و ناگهان،
بودلرِ درونم
از عمقِ تاریکیِ جانم برخاست..
با بوی شراب،
با سایهی زنانی که
لبخندشان
میتوانست شهری را بسوزاند.
مرا با خود برد
به خیابانهای بارانخورده پاریس،
به اتاقهایی که چراغِ کمنورشان
تنها را گرمتر نشان میداد،
به واژگانی که او
برای زنانِ زیبا و دورافتادهاش
چون بوسهای طولانی مینوشت.
با او دیدم
که عشقِ آن روزگار
چقدر اصیل بود؛
شهوت داشت..
آری،
اما ریشهدار،
از جنسِ عطش،
نه حرص.
از جنسِ جسمی که
میخواست دیده شود،
نه مصرف شود.
در آن جهانِ درونی،
کنار بودلر و زنانِ فرانسویِ بیسایه،
چنان آرام شدم
که دلم خواست همانجا بمانم
در آغوشِ باران،
در بسترِ موسیقی،
در جهانِ قدیمیِ عشقی
که طعمش
هنوز بعد از قرنها
بر لبِ شعر میمانَد.
✍️ #شاهین_افتخاری #نویسنده
- ۵۸۵
- ۲۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط