Part

Part. 12

Trust

دقیقا چه اتفاقی افتاده بود ؟؟..

از دور نگاه میکرد.. خانوادش .. عزیز ترین افراد زندگیش... اونجا بودن .. بخاطر یه پیشگویی ..
درست همین چند لحظه پیش بود که چیزایی شنید که یقینا چرت ترین چیز هایی بود که تو عمرش با گوش هاش شنیده بود ...

^هنگامی که گل سرخ بر دستانش شکوفا شود .. اغاز همه چیز خواهد بود..سرنوشتی که خواهید دید چگونه ستارگان راهنما را دگرگون خواهد کرد ... از ان پس خورشید او نه از مشرق که از غرب براید .. زمین از چپ نه از راست و سوی حقیقت بچرخد
دگرگون خواهد شد هر چه دارید و تغییر خواهد کرد هر ان چه که باور دارید ، واژگون خواهد شد هر انچه که روی زمین زنده است متحیر خواهد شد ... قدرت را در دست میگیرد و نابود میکند وجودیت همه ی شما را عاری از نیاز و ترس می کند ... بترسید از روزی که او بر شما خشم گیرد..
تمدنتان فرو میریزد با اولین گریه های فرزندش ..
ان که نشان را هدیه کرد با دلی از جنس نور اما مسیری پنهان گاه از دل شب میگذرد ...
هنگامی که سایه شاه بر تخت لرزان بیفتد .. انگاه شما هرگز نجات نخواهید پیدا کرد اگر او همسرش باشد
ان روز سرنوشت این خاک ...چیزی جز بازیچه ای برایش نخواهد بود .. ان که با نشانش از تاریکی برخیزد.. نور را خواهد برد..
نه تاج زرین که گنج حقیقت بر سر نهد .. اما بترسد از دوستان نا ارام ؛ و از خنجر یاری که در پس لبخند پنهان است.
فرزندان او چون ستارگان سحری..راه گمشده را روشن و تاریکی ابدی اورند‌. پس از میان دود و‌فریاد .. پدید میاید .. فروپاشی ابدی و بازسازی شکوه..
به هراسید از روزی که او متوجه خود شود...

همین چند لحظه پیش بود.. از قصر تا اینجا مسافت کمی بود... البته نه برای کسی که پیاده تا خونه اش دویده بود.. تو مغزش در اون لحظه به چیز های زیادی فکر کرده بود... اون لحظه ای که اون پیشگویی رو شنیده بود براش بد ترین لحظه ی زندگیش بود.. قسم میخورد که اگه الان مجبور به انتظار کشیدن برای افرادش نبود الان رفته بود جلو و از خانوادش دفاع میکرد...
شاید براتون سوال باشه که از کجا فهمیدن که فرزندی که منظور اون هاست کیه.. اول پیشگویی ، گل سرخ... و کسی که اون رو براش کشیده بود ؛ کاملا واضح خانواده اش رو نشون میداد.. چطور پسرای معصومش قرار بود همچین کاری انجام بدن ؟؟ مگه اونا چه اشتباهی مرتکب شدن ؟؟ اشتباهشون این بود که روی دستای همه ی اعضای این خانواده نشانی مختص به خودشون وجود داشت ؟؟ ... مسخره بود .. رشته ی افکارش با صدایی پاره شد... اون صدا...

________________
بعد از کمی ( خیلی )فروپاشی های روانی متعدد بلاخره این پارت رو نوشتم ... خدا منو مرگ‌بده... باز حس میکنم یچی کمه.. ولی خب من که نویسنده واقعی نیستم 🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣
دیدگاه ها (۰)

خبببببببببب..... بعد از تفکری طولانی درمورد این فیکم .. که د...

نمیدونم همینطوری :/

داشت به این فکر می‌کرد که چقدر این دشمنی بزرگ است که باعث شد...

امروز روز تولدش بود. پادشاهی نور همه غرق در شادی بودند آخر ت...

شاید در دنیایی دیگر

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط