گلهای وحشی

می‌گویند
خیلی پیش‌تر از این جهان خسته
پیش از آن‌که گل‌ها
این‌همه بی‌پروا
در باد باز شوند...
هر گل وحشی
رازی در عطر خود پنهان داشت
رازی نرم
و سوزان
که شبانه
بر گیسوان زنان زیبا می‌نشست...
و زنان
در آینه‌های خاموش
با همان بوی تلخ و شیرین
چهره‌ی دیگر خود را
پیدا می‌کردند...
می‌گویند
هر زنی
وقتی از کنار گلی می‌گذشت
چیزی از روح او را
با خود می‌برد
و چیزی از اندوه گل
در جانش
جا می‌ماند...
راستش
نمی‌دانم
این افسانه
تا کجا
درست است
اما این را خوب می‌دانم
که هنوز
در خواب‌های من
گل‌های وحشی
آهسته
در تن دشت‌ها
بیدار می‌شوند...
و زنان زیبا
با چشم‌هایی دور
میان پروانه‌ها
گم می‌شوند
انگار کسی
از قرن‌ها پیش
نام آنان را
در عطر گل‌ها
نوشته باشد...
من فکر می‌کنم
این فقط یک رویا نیست
شاید
نفرینی‌ست قدیمی
که از لب‌های طبیعت
بر زمین افتاده
و از آن زمان
هر بهار
دوباره
تکرار می‌شود...
شاید
میان زن
و گل
پیمانی بوده است
تاریک
لطیف
و باستانی...
پیمانی
که هنوز
هیچ‌کس
جرئت نکرده
آن را
بلند بخواند...
✍️📚 #شاهین_افتخاری
#نویسنده
دیدگاه ها (۰)

یک لیوان نسکافه در کنار کیک کارامل

متاسفانه بقیه اش جا نمیشد..p1

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط