🪽 Angel of salvation 🪽

🪽 Angel of salvation 🪽

Part ⁶⁷

پامو رو پاهاش انداختم و تا میتونستم خودمو بهش فشردم ، طوری که انگار میخواستم همین الان باهم حل بشیم . اونم دستاشو دور کمرم محکم تر کرد و بوسه ای روی سرم کاشت .
یونگی 🪽 تو اولین دختری بودی که دل من و تو دو روز بردی و قلبمو ازم گرفتی . مراقب قلبم که تو دستای کوچولوته باش باشه؟
ات ✨ باشه قول میدم و توهم قول بده که هرگز تنهام نزاری باشه؟
یونگی 🪽 باشه قول میدم.... حالا میشه یکم همینطوری بمونیم؟
ات ✨ اره .
صورتش و نوازش کردم و سرمو بلند کردم و بوسه ای رو گونش کاشتم و سرمو به سینش فشردم و چشمامو بستم . نمیدونم چقدر تو این حالت بودیم و اگه به من بود دلم میخواست تا اخرین لحظه ای که نفس میکشم همینطوری تو اغوش این مرد باشم ، دلم میخواد لحظه ای هم که دست از این دنیای تاریک میکشم تو اغوش یونگی باشم . صدای در من و از افکارم بیرون اورد .
یونگی 🪽 کیه ؟(جدی)
مینی : منم .
خواستم از بغلش بیرون بیام که گره دستاشو محکم تر کرد .
یونگی 🪽 بیا تو .
صدای باز شدن در امد و بعدش صدای قدمای دو نفر . یه نفر مه مینی بود و حدس میزنم نفر دیگه ایزوله . پشت من بهشون بود و به خاطر همین چیزی نمیدیدم .
ایزول : سلام صبحتون بخیر . نیومدین پایین برای همین صبحونتونو اوردم بالا .
یونگی 🪽 ممنون نیازی به زحمت نبود عمه .
ایزول : نه بابا چه زحمتی... ات جان خوابه ؟
یونگی 🪽 نه بیداره .
اروم من و از اغوشش بیرون اورد و کمکم کرد بشینم و تکیه بدم به تخت .
ات ✨ سلام صبحتون بخیر .
ایزول : صبحت بخیر عزیزم درد نداری که ؟ دیشب بهت فشار نیومد که ؟
این امده صبحونه بیاره یا منو به تمسخر بگیره ؟
یونگی 🪽 بس کنید ... قراربود صبحونه بیارین دیگه ؟
ایزول : بله اوردم .
یونگی 🪽 ممنون که اوردین حالا هم ممنون میشم برین .(جدی)
ایزول : خب میخوام راهنماییش کنم ، بالاخره کم سن و کم تجربه‌ست .
یونگی 🪽 که چی ؟ مثلاً دختر شما تجربش بیشتر بود ؟(پوزخند ، جدی)
ات ✨ ایزول جان ممنون که به فکر منین ولی من مشکلی ندارم و حالمم خیلی خوبه پس لطفا نگران نباشین و برین .
ایزول : باشه مزاحمتون نمیشم به کارتون برسین .(عصبی)
سینی صبحونه رو روی میز کنار تخت گذاشت و دست دخترشو گرفت و رفت سمت در که یونگی سریع صورت من و برگردوند سمت خودش و لباشو کوبوند رو لبام . ایزول و مینی موقع خارج شدن از اتاق چشمشون به ما افتاد که یکم خجالت کشیدم ولی با یونگی همراهی کردم . با عصبانیت از اتاق خارج شدن و درو بستن . از کمرم گرفت و من و نشوند رو پاش و به بوسه ادامه داد . بعد از چند مین نفس اوردیم و از هم جدا شدیم .دسته از موهامو پشت گوشم زد .
یونگی 🪽 بریم صبحونه بخوریم ؟
ات ✨ اوردن که .
یونگی 🪽 من که نمیتونم به این دوتا. اعتماد کنم .
ات ✨ باشه عشقم بریم .
خواستم بلند شم که نزاشت و بهم خیره شد .
یونگی 🪽 یه بار دیگه بگو .
ات ✨ عشقم.
لبخندی بزرگ رو لبش نشست .
یونگی 🪽 جانم نفسم ... از این به بعد همینطوری صدام کن باشه ؟
ات ✨ همه جا؟ ... پیش همه ؟
یونگی 🪽 اره مشکلی داره؟
ادامه کامنتا
دیدگاه ها (۲۸)

🪽 Angel of salvation 🪽Part ⁶⁶یونگی 🪽 چیشده خانم کوچولو ... چ...

🪽 Angel of salvation 🪽Part ⁶⁵من و بیشتر به خودش فشرد و اروم ...

🪽 Angel of salvation 🪽Part ⁴⁰به یک دقیقه نکشید که جواب داد ....

🪽 Angel of salvation 🪽Part ⁴⁴نگهابانا در و باز کردن و رفتیم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط