𓂀 ── 𝑩𝒍𝒂𝒄𝒌𝒘𝒐𝒐𝒅 𝑴𝒂𝒏𝒐𝒓 ── 𓂀
**پارت 8**
**ویو دوهیون**
- الو... لیا داره میاد، نگران نباشید
- بله، کاری ندارید؟
-خوبه، پس خدانگهدار
(داشت با یکی حرف میزد)
**ویو لیا**
(خدارو شکر که دوهیون چیزیش نشده بود
البته که میدونستم چیزیش نمیشه، ولی بازم نتونستم بیخیالش بشم و رفتم دنبالش
واییی... میدونم دارید میگید مگه خنگی؟
خب آره...
عشق لعنتی کورم کرده)
**ویو جونگکوک**
*کشتنش؟
%نه
*میدونستی دوست پسر داره؟
%نه، چرا باید بدونم؟
فقط من بازم با لیا ازدواج میکنم؟؟
*نه
میرم با خانواده لارا صحبت میکنم، با اون ازدواج میکنی
%اما...
*ساکت
نمیخوام دخترم وقتی یکی دیگه رو دوست داره، به زور به یکی دیگه بچسبونمش
**ویو دویون**
(وسط مراسم چشمم افتاد به کام جون
برادرم...
بعد از چند سال دوباره میدیدمش
با همون نگاه سرد و همون رفتاری که انگار هیچچیز براش مهم نیست)
*سلام
$چیه؟
*مستی؟
$تازه فهمیدی؟
*چرا اومدی ختم مادری که طردت کرده؟
$چون مامانمه
*هنوزم بهش فکر میکنی؟
$معلومه
*هنوزم به عمارتی؟
$میدونم
*نمیخوای بری آزمایش دیانای بدی؟
شاید واقعاً...
$نه
*هرجور راحتی ولی ا...
$میشه خفه شیییییی؟
*...
(نگاهش کردم و چیزی نگفتم
ولی یه چیزی توی حرفاش بود که ذهنمو درگیر کرد)
**ویو لیا**
+سلام
*کجا بودی؟
+پیش دوهیون
*دوسش داری؟
+آره
*پس چرا اومدی اینجا؟
+چون مادربزرگمه
نمیتونستم توی مراسمش نباشم
*منظورم این نبود
+پس چی؟
*دوهیون رو واقعاً دوست داری؟
+آره
*پس جونگکوک چی؟
+من جونگکوک رو دوست ندارم
*ولی قراره باهاش ازدواج کنی
-----------------------------------------------------------------------
+قرار بود...
(بچه ها لیا میدونست قراره با جونگکوک ازدواج کنه)
ببخشید اگه بد شد
**ویو دوهیون**
- الو... لیا داره میاد، نگران نباشید
- بله، کاری ندارید؟
-خوبه، پس خدانگهدار
(داشت با یکی حرف میزد)
**ویو لیا**
(خدارو شکر که دوهیون چیزیش نشده بود
البته که میدونستم چیزیش نمیشه، ولی بازم نتونستم بیخیالش بشم و رفتم دنبالش
واییی... میدونم دارید میگید مگه خنگی؟
خب آره...
عشق لعنتی کورم کرده)
**ویو جونگکوک**
*کشتنش؟
%نه
*میدونستی دوست پسر داره؟
%نه، چرا باید بدونم؟
فقط من بازم با لیا ازدواج میکنم؟؟
*نه
میرم با خانواده لارا صحبت میکنم، با اون ازدواج میکنی
%اما...
*ساکت
نمیخوام دخترم وقتی یکی دیگه رو دوست داره، به زور به یکی دیگه بچسبونمش
**ویو دویون**
(وسط مراسم چشمم افتاد به کام جون
برادرم...
بعد از چند سال دوباره میدیدمش
با همون نگاه سرد و همون رفتاری که انگار هیچچیز براش مهم نیست)
*سلام
$چیه؟
*مستی؟
$تازه فهمیدی؟
*چرا اومدی ختم مادری که طردت کرده؟
$چون مامانمه
*هنوزم بهش فکر میکنی؟
$معلومه
*هنوزم به عمارتی؟
$میدونم
*نمیخوای بری آزمایش دیانای بدی؟
شاید واقعاً...
$نه
*هرجور راحتی ولی ا...
$میشه خفه شیییییی؟
*...
(نگاهش کردم و چیزی نگفتم
ولی یه چیزی توی حرفاش بود که ذهنمو درگیر کرد)
**ویو لیا**
+سلام
*کجا بودی؟
+پیش دوهیون
*دوسش داری؟
+آره
*پس چرا اومدی اینجا؟
+چون مادربزرگمه
نمیتونستم توی مراسمش نباشم
*منظورم این نبود
+پس چی؟
*دوهیون رو واقعاً دوست داری؟
+آره
*پس جونگکوک چی؟
+من جونگکوک رو دوست ندارم
*ولی قراره باهاش ازدواج کنی
-----------------------------------------------------------------------
+قرار بود...
(بچه ها لیا میدونست قراره با جونگکوک ازدواج کنه)
ببخشید اگه بد شد
- ۴۵۰
- ۱۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط