𓂃 ࣪˖ ִֶָ وقتی استادت بود و عاشقت شد...🪐🩵🪽
𓂃 ࣪˖ ִֶָ وقتی استادت بود و عاشقت شد...🪐🩵🪽
╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟕
همین که از محوطه خارج شدیم، یک ماشین با سرعت نسبتاً زیادی از کنارمان رد شد.
باد حاصل از حرکت ماشین باعث شد موهام به صورتم بخوره..
+ عجب آدمیه!
لیا چند لحظه به ماشین نگاه کرد.
= فکر کنم یکی از استادهای دانشگاه بود.
+ هرکی بود، خیلی آدم بیشوری بود..
= موافقم.
چند دقیقه بعد، دوباره مشغول حرف زدن شدیم.
تقریباً نصف مسیر را با هم رفتیم.
مثل همیشه دربارهی کلاسها، امتحانها و اتفاقات عجیب دانشگاه حرف میزدیم و وسط حرفهایمان هم کلی مسخرهبازی درمیآوردیم.
اما بالاخره به جایی رسیدیم که خیابان دو قسمت میشد.
راه من و لیا از هم جدا بود.
کولهاش را به طرفش گرفتم.
+ خب، اینم کیفت خدمت شما.
لیا کوله را گرفت و با لبخند گفت:
= میخوای باهات بیام؟
+ چرا؟
= چون بچه کوچولوها رو میدزدن!
شروع کرد به خندیدن.
چشمغرهای بهش رفتم.
+ خیلی باحالی، لیا.
= میدونم.
+ من رفتم. فعلاً.
= فعلاً.
از هم جدا شدیم.
من وارد خیابان خودمان شدم و لیا هم در مسیر دیگری حرکت کرد.
تقریباً به خونم رسیده بودم... ولی خونمون... جلوش پارکی بازی داشت که برای کودکان بود ولی به جای کودکان آدم های لاتی و سیگاری توی پارک میرفتن...
همیشه این مسیر رو با لیا میومدم... و ترسی نداشتم ولی الان تمام ترس های دنیا داشتن بهم غلبه میکردن...
با ترس پامو تند کردم تا از اون پارک دور بشم...
ولی همین که قدمی رو طی کردم صدای پسری از پشت سرم بلند شد...
¥ برگرد...
با ترس سرجام خشکم زده بود...
¥ برگرد بهت گفتم...
برنمیگشتم فقدر با ترس به روبه روم نگاه میکردم...
صدای قدم هاش پشت سرم بلند شد..
با کشیده شدن شونم .. برگشتم..
¥ اوف دختر خوشگلیم هستی...
+ برو گمشو..
¥ خوبه از دخترای زبون دراز خوشم میاد...
دستشو به سمت صورتم آورد ولی در لحظه آخر کسی دستشو گرفت...
- منم از ب. ر.ی.د.ن.... ز.ب.و.ن آدما خوشم میاد...
¥ تو کی باشی...
- فرض کن کسی که الان حکم قتلت رو ثبت میکنم...
مشتی به صورتش زد که با شتاب به عقب پرتاب شد...
به سمتش رفت و شروع کرد به زدنش .. تا میتونست میزد...
از ترس گریه میکردم...
از شونه جونگ کوک گرفتم تا ازش درو بشه...
+ جونگ کوک.. ولش کن کشتیش...
ولی اون اهمیت نمی داد و فقدر به صورت اون فرد مشت میزد...
+ کوکییی.. داد نسبتاً بلندی زدم که لحظه ای ایستاد...
گویا که فهمیده باشه ترسیدم...
از جاش بلند شد و به سمتم اومد...
+ برو عقب .... پسر مردم رو کشتی...
- داشت دست روت بلند میکرد میخواستی وایسم نگاش کنم...
با عربده حرفشو گفت... اشکام شروع به ریختن کرد...
- ات...
به سمتم قدم برداشت که خودمو عقب کشیدم
بهم نزدیک نشو...
- جوجه کوچولو پرو شدی....
نگاهش سرد شد...
سری از کمرم گرفت و منو روی کولش انداخت...
- یک جوری تنبیهت کنم که نتونی تکون بخوری...
با مشت های آرومم به کمرش میزدم...
دستامو گرفت و سوار ماشینم کرد... کمربندم رو بست و خودشم سوار شد...
سریع ماشین رو استارت زد و چرخ های ماشین شروع به حرکت کردند...
+ کجا میبری منو... میخوام برم خونم...
- سکوت کن فقدر...
دستشو روی رون پام گذاشت و شروع کرد به نوازش کردن
+ دستتو بردار...
حالت چهرش عصبی بود ولی فقدر پوزخند میزد...
دستشو دور رونم محکم تر کرد و چنگی بهش زد که مطمئنم رد قرمزش می مونه...
—————————————————————
ویو چند ماه بعد :
از اون موقع چند ماهی میگذره... اتفاقات مختلفی افتاد از جمله فارغالتحصیل من .. و ازدواجم با کوک...
همش توی چند ماه اتفاق افتاد ...
اولش خانوادم راضی نمیشدن... میگفتن اختلاف سنی دارید.
ولی به مرور زمان .. با التماس های کوک قبول کردن...
خوب اینم بگم
. لیا با دوست کوک ازدواج کرد.. توی شب عروسی ما ...همو دیدن و از هم خوششون اومد...
- پرنسسم، بیا غذا سرد شد!
صدایش از آشپزخانه آمد.
لبخند زدم.
دفتر خاطراتم را بستم و داخل کشوی میز گذاشتم.
آرام از جا بلند شدم.
نگاهی به کشو بسته کردم
تمام آن اتفاقات، حالا بخشی از گذشتهام بودند.
چیزهایی که زمانی فکر میکردم قرار است تمام زندگیام را خراب کنند، اما حالا تبدیل به خاطراتی شده بودند که با یادآوریشان فقط لبخند میزدم.
از اتاق بیرون رفتم.
+ اومدم!
و شاید چیزی که از تمام آن سالها یاد گرفتم این بود:
شاید بعضی تنفرها ... نتیجه اش عشق بود
بعضی چیزها برای درست شدن، فقط به زمان نیاز دارند... شاید جونگ کوک برای من یک استاد فیزیک بد اخلاق و جدی بود ولی به مرور زمان کسی شد که هر روز بهش میگم ددی ...
🩵✨ 𝑻𝑯𝑬 𝑬𝑵𝑫 ✨🩵
و اینم به پایان رسید امیدوارم که از این چند پارتی لذت برده باشید.. تا چند پارتی بعدی فعلا 🥹
حمایت یادتون نره تنکیو بای بای 🐾🩵
╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟕
همین که از محوطه خارج شدیم، یک ماشین با سرعت نسبتاً زیادی از کنارمان رد شد.
باد حاصل از حرکت ماشین باعث شد موهام به صورتم بخوره..
+ عجب آدمیه!
لیا چند لحظه به ماشین نگاه کرد.
= فکر کنم یکی از استادهای دانشگاه بود.
+ هرکی بود، خیلی آدم بیشوری بود..
= موافقم.
چند دقیقه بعد، دوباره مشغول حرف زدن شدیم.
تقریباً نصف مسیر را با هم رفتیم.
مثل همیشه دربارهی کلاسها، امتحانها و اتفاقات عجیب دانشگاه حرف میزدیم و وسط حرفهایمان هم کلی مسخرهبازی درمیآوردیم.
اما بالاخره به جایی رسیدیم که خیابان دو قسمت میشد.
راه من و لیا از هم جدا بود.
کولهاش را به طرفش گرفتم.
+ خب، اینم کیفت خدمت شما.
لیا کوله را گرفت و با لبخند گفت:
= میخوای باهات بیام؟
+ چرا؟
= چون بچه کوچولوها رو میدزدن!
شروع کرد به خندیدن.
چشمغرهای بهش رفتم.
+ خیلی باحالی، لیا.
= میدونم.
+ من رفتم. فعلاً.
= فعلاً.
از هم جدا شدیم.
من وارد خیابان خودمان شدم و لیا هم در مسیر دیگری حرکت کرد.
تقریباً به خونم رسیده بودم... ولی خونمون... جلوش پارکی بازی داشت که برای کودکان بود ولی به جای کودکان آدم های لاتی و سیگاری توی پارک میرفتن...
همیشه این مسیر رو با لیا میومدم... و ترسی نداشتم ولی الان تمام ترس های دنیا داشتن بهم غلبه میکردن...
با ترس پامو تند کردم تا از اون پارک دور بشم...
ولی همین که قدمی رو طی کردم صدای پسری از پشت سرم بلند شد...
¥ برگرد...
با ترس سرجام خشکم زده بود...
¥ برگرد بهت گفتم...
برنمیگشتم فقدر با ترس به روبه روم نگاه میکردم...
صدای قدم هاش پشت سرم بلند شد..
با کشیده شدن شونم .. برگشتم..
¥ اوف دختر خوشگلیم هستی...
+ برو گمشو..
¥ خوبه از دخترای زبون دراز خوشم میاد...
دستشو به سمت صورتم آورد ولی در لحظه آخر کسی دستشو گرفت...
- منم از ب. ر.ی.د.ن.... ز.ب.و.ن آدما خوشم میاد...
¥ تو کی باشی...
- فرض کن کسی که الان حکم قتلت رو ثبت میکنم...
مشتی به صورتش زد که با شتاب به عقب پرتاب شد...
به سمتش رفت و شروع کرد به زدنش .. تا میتونست میزد...
از ترس گریه میکردم...
از شونه جونگ کوک گرفتم تا ازش درو بشه...
+ جونگ کوک.. ولش کن کشتیش...
ولی اون اهمیت نمی داد و فقدر به صورت اون فرد مشت میزد...
+ کوکییی.. داد نسبتاً بلندی زدم که لحظه ای ایستاد...
گویا که فهمیده باشه ترسیدم...
از جاش بلند شد و به سمتم اومد...
+ برو عقب .... پسر مردم رو کشتی...
- داشت دست روت بلند میکرد میخواستی وایسم نگاش کنم...
با عربده حرفشو گفت... اشکام شروع به ریختن کرد...
- ات...
به سمتم قدم برداشت که خودمو عقب کشیدم
بهم نزدیک نشو...
- جوجه کوچولو پرو شدی....
نگاهش سرد شد...
سری از کمرم گرفت و منو روی کولش انداخت...
- یک جوری تنبیهت کنم که نتونی تکون بخوری...
با مشت های آرومم به کمرش میزدم...
دستامو گرفت و سوار ماشینم کرد... کمربندم رو بست و خودشم سوار شد...
سریع ماشین رو استارت زد و چرخ های ماشین شروع به حرکت کردند...
+ کجا میبری منو... میخوام برم خونم...
- سکوت کن فقدر...
دستشو روی رون پام گذاشت و شروع کرد به نوازش کردن
+ دستتو بردار...
حالت چهرش عصبی بود ولی فقدر پوزخند میزد...
دستشو دور رونم محکم تر کرد و چنگی بهش زد که مطمئنم رد قرمزش می مونه...
—————————————————————
ویو چند ماه بعد :
از اون موقع چند ماهی میگذره... اتفاقات مختلفی افتاد از جمله فارغالتحصیل من .. و ازدواجم با کوک...
همش توی چند ماه اتفاق افتاد ...
اولش خانوادم راضی نمیشدن... میگفتن اختلاف سنی دارید.
ولی به مرور زمان .. با التماس های کوک قبول کردن...
خوب اینم بگم
. لیا با دوست کوک ازدواج کرد.. توی شب عروسی ما ...همو دیدن و از هم خوششون اومد...
- پرنسسم، بیا غذا سرد شد!
صدایش از آشپزخانه آمد.
لبخند زدم.
دفتر خاطراتم را بستم و داخل کشوی میز گذاشتم.
آرام از جا بلند شدم.
نگاهی به کشو بسته کردم
تمام آن اتفاقات، حالا بخشی از گذشتهام بودند.
چیزهایی که زمانی فکر میکردم قرار است تمام زندگیام را خراب کنند، اما حالا تبدیل به خاطراتی شده بودند که با یادآوریشان فقط لبخند میزدم.
از اتاق بیرون رفتم.
+ اومدم!
و شاید چیزی که از تمام آن سالها یاد گرفتم این بود:
شاید بعضی تنفرها ... نتیجه اش عشق بود
بعضی چیزها برای درست شدن، فقط به زمان نیاز دارند... شاید جونگ کوک برای من یک استاد فیزیک بد اخلاق و جدی بود ولی به مرور زمان کسی شد که هر روز بهش میگم ددی ...
🩵✨ 𝑻𝑯𝑬 𝑬𝑵𝑫 ✨🩵
و اینم به پایان رسید امیدوارم که از این چند پارتی لذت برده باشید.. تا چند پارتی بعدی فعلا 🥹
حمایت یادتون نره تنکیو بای بای 🐾🩵
- ۲.۱k
- ۳۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط