رمان جونکوک
🌖DARK WORLD{ part ۳۶ }
× بلاخره لنا رو شستم و از حموم بیرونش آوردم ... حوله عروسکیش رو دورش پیچیدم که لنا عروسکش رو برداشت و پرید روی تختش ...
× لنا بیا لباساتو عوض کنم بعد بخواب....
& باشه...
× دوباره از روی تخت پایین اومد... توی کشوی لباس هاش شروع کردم به گشتن لباس... بلاخره لباسی کیوتی چشمم رو گرفت... لباس رو تن لنا کردم و لنا رو گذاشتم روی پام و شروع کردم با سشوار به خشک کردن موهای لنا که معلوم بود خسته شده بود... سرش گذاشته بود روی سینم و چشماشو بسته بود ... موهاشو شونه کردم و روغن کنده مو رو به موهای لنا زدم.... براید بغلش کردم و روی تخت گذاشتمش... نگاهی به صورت کیوتش کردم و از اتاق خارج شدم به سمت اتاق کالیرا رفتم ... با باز شدن در کالیرا سریع به سمتم اومد و گوشیش رو جلوی چشمام گرفت... انقدر نور گوشیش زیاد بود که داشتم کور میشدم ...
× وای کور شدم ببر عقب تر...
× گوشی رو برد عقب تر که با عکس تهیونگ مواجه شدم ...
× بابا چشامو کور کردی اینو نشونم بدی...
& وای خدا من قربونش بشم...
× ( خنده) حالا خودتو نکش ... ( روی تخت دراز میکشه)
× کالیرا...
¥.....
× هی با تویم.... ( داد)
¥ ها ها بله...
× بخدا میکشمت گوشی رو بزار کنار ببین چی میخوام بگم...
¥ باشه باشه عصبی نشو گذاشتم ...
× من لباس ندارم بیا کوک رو راضی کنیم بریم با تو و لنا لباس بخریم....
¥ اخجون... باشه وایسا باهاش تماس بگیرم ... نه نه تماس تصویری میگیرم...
× کالیرا گوشیش رو برداشت و تماس تصویریی با کوک گرفت... بعد از چند تا بوق کوک جواب داد....که صدای بمش پشت گوشی آکو شد...
- جانم...
¥ داداش گلم یک خواهشی باهات دارم...
- بله...
¥ میخوایم با ات و لنا بریم بازار...
- اون وقت به چه علت....
¥ چی... خوب میدونی...
×( گوشی رو به سمت خودش میچرخونه) میخوایم برای من لباس بخریم لباس ندارم...
- لازم نکرده..خودم میگیرم...
× کوک خواهش میکنم ( صورتشو مظلوم میکنه)؛
- باشه باشه... سریع بگردید ...
× ¥ اخجون... خداحافظ
- خداحافظ...
× دیدی به حرفم کردددد..ولی
ادامه داد... 🌔
عید همگی مبارک باشه ... میخوایم بریم عید دیدنی واسه همین کم شد خداحافظ 🥹🥹🥹. پارت هدیه 🌸💖 حمایت بالا باشه پارت بعد همین امشب
× بلاخره لنا رو شستم و از حموم بیرونش آوردم ... حوله عروسکیش رو دورش پیچیدم که لنا عروسکش رو برداشت و پرید روی تختش ...
× لنا بیا لباساتو عوض کنم بعد بخواب....
& باشه...
× دوباره از روی تخت پایین اومد... توی کشوی لباس هاش شروع کردم به گشتن لباس... بلاخره لباسی کیوتی چشمم رو گرفت... لباس رو تن لنا کردم و لنا رو گذاشتم روی پام و شروع کردم با سشوار به خشک کردن موهای لنا که معلوم بود خسته شده بود... سرش گذاشته بود روی سینم و چشماشو بسته بود ... موهاشو شونه کردم و روغن کنده مو رو به موهای لنا زدم.... براید بغلش کردم و روی تخت گذاشتمش... نگاهی به صورت کیوتش کردم و از اتاق خارج شدم به سمت اتاق کالیرا رفتم ... با باز شدن در کالیرا سریع به سمتم اومد و گوشیش رو جلوی چشمام گرفت... انقدر نور گوشیش زیاد بود که داشتم کور میشدم ...
× وای کور شدم ببر عقب تر...
× گوشی رو برد عقب تر که با عکس تهیونگ مواجه شدم ...
× بابا چشامو کور کردی اینو نشونم بدی...
& وای خدا من قربونش بشم...
× ( خنده) حالا خودتو نکش ... ( روی تخت دراز میکشه)
× کالیرا...
¥.....
× هی با تویم.... ( داد)
¥ ها ها بله...
× بخدا میکشمت گوشی رو بزار کنار ببین چی میخوام بگم...
¥ باشه باشه عصبی نشو گذاشتم ...
× من لباس ندارم بیا کوک رو راضی کنیم بریم با تو و لنا لباس بخریم....
¥ اخجون... باشه وایسا باهاش تماس بگیرم ... نه نه تماس تصویری میگیرم...
× کالیرا گوشیش رو برداشت و تماس تصویریی با کوک گرفت... بعد از چند تا بوق کوک جواب داد....که صدای بمش پشت گوشی آکو شد...
- جانم...
¥ داداش گلم یک خواهشی باهات دارم...
- بله...
¥ میخوایم با ات و لنا بریم بازار...
- اون وقت به چه علت....
¥ چی... خوب میدونی...
×( گوشی رو به سمت خودش میچرخونه) میخوایم برای من لباس بخریم لباس ندارم...
- لازم نکرده..خودم میگیرم...
× کوک خواهش میکنم ( صورتشو مظلوم میکنه)؛
- باشه باشه... سریع بگردید ...
× ¥ اخجون... خداحافظ
- خداحافظ...
× دیدی به حرفم کردددد..ولی
ادامه داد... 🌔
عید همگی مبارک باشه ... میخوایم بریم عید دیدنی واسه همین کم شد خداحافظ 🥹🥹🥹. پارت هدیه 🌸💖 حمایت بالا باشه پارت بعد همین امشب
- ۸۰.۵k
- ۲۹ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۰۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط