رمان جونکوک
🌖DARK WORLD{ part ۳۷ }
¥ ولی.... نظرت چیه بعدش بریم شهر بازی ..
× موافقم ولی ما که از کوک اجازه نپرسیدیم
¥ بهش نمیگیم...
× عالیه ... من برم آماده شم لنا رو هم خودم آماده میکنم...
¥ باشه
× از اتاق کالیرا بیرون اومدم و به سمت اتاق لنا رفتم ... بعدا کلی نق زدن لنا بیدار شد و لنا رو آماده کردم و خودمم آماده شدم ... مقدار کمی آریش کردم و کامل آماده بودم... دست لنا رو گرفتم و از اتاق خارج شدیم که متوجه کالیرا پایین پله ها شدم ... از پله ها پایین رفتیم که به کالیرا رسیدیم...
¥ چقدر خوشکلی زن داداش
× خوب ممنونم ( خجالت) توهم خوشکل شدی...
& من قهلم
× چرا...
& هیچکس به من نگفت خوشکل شدم...
× از کیوتی لنا خنده ای کردم و لپشو بوسیدم...
× شما از همه قشنگ تری... خوب بریم دیگه....
¥ ات من بلد نیستم ماشین راه ببرم تو بلدی...
× اره بلدم...
¥ خوبه....
× به سمت پارکینگ عمارت رفتیم و یکدوم از ماشین هارو برداشتیم... بعد از سوار شدن لنا و کالیرا ماشین رو روشن کردم و ماشین رو از پارکینگ خارج کردم ... از حیاط عمارت خارج شدیم... با پایین کشیدن شیشه ماشین نفسی تازه کردم و با بیشتر کردن سرعت ماشین ... لنا پرید بغل کالیرا... هر سه تامون خنده ای کردیم و به راهمون ادامه دادیم ....
ویو نیم ساعت بعد:
× توی این نیم ساعت... سه بار سر آدرس گم شده بودیم... هر سه بر بارشم کالیرا میگفت از این طرف ولی اشتباه میگفت ... ولی خداروشکر بلاخره رسیدیم... در ماشین رو باز کردیم و از ماشین خارج شدیم... بعد از قلف کردن ماشین نگاهی به کالیرا کردم که داشت با ذوق به رو به روش نگاه میکرد.... رد نگاهشو دنبال کردم که متوجه... کوک و تهیونگ شدم... نه این امکان ندارع.... ما قرار بود یک روز دخترونه داشته باشیم نکه.... با داد لنا نگاهمو به بالا دادم که لنا با دو پرید بغل کوک و تهیونگ ... به سمت کالیرا رفتم ...
× اونطوری نگاه تهیونگ نکن ... اگه نمیخوای کوک تهیونگ رو بکشه....
× با حرفی که زدم کالیرا نگاهشو از تهیونگ گرفت .. خنده ای از کارش کردم و دستشو گرفتم و به سمت کوک و ته بردم...
¥ سلامم ( دوباره نگاش به ته میخوره)
× سلام ( سرش پایینه)
-® سلام
× خوب ما میریم...
- کجا اون وقت..
× خوب... خرید...
- نچ الان که ما اومدیم با هم میریم ...
ویو ۱ ساعت بعد:
×توی این یک ساعت .. کلی راه شدیم .. و حرف زدیم ...ولی به جز من که اصلا حرف نمیزدم و سکوت کرده بودم .. بعضی وقتا کوک سعی میکرد باهام صحبت کنه ولی زیاد بهش توجه نمی کردم.. حتا نمی دونستم دلیل رفتارم چیه... همه در حال بستنی خوردن بودن که با کشیده شدن دستم از سر جام بلند شدم ... نگاه شاکی به کوک کردم که با صدای بمش شروع به حرف زدن کرد...
- برمیگردیم... هی تهیونک پیش لنا و کالیرا میمونی .... بفهمم دست به کالیرا زدی من میدونم و تو....
® خیلخب...
- بریم
× دستمو کشید که به پله برقی رسیدیم با ترس به سمت کوک برگشتم که حالت سوالی داشت نگام میکرد...
× کوک من میترسم....
- از پله برقی میترسی ( خنده)
× شاید برای اون یک چیز خنده دار بود ولی برای من فوبیا بیشتر نبود... سرجام ایستاده بودم که با دستی که دور کمرم حلقه شد سرمو چرخوندم... دست کوک روی کمرم حلقه شده بود و با یک حرکت منو روی پله برقی گذاشت... اولش از تعجب و ترس حرفی نمیزدم ولی وقتی به خودم اومدم به لباس کوک چسبیدم... کوک معلوم بود از این کارم خنده اش گرفته بود... ولی من همچنان با ترس لباس کوک رو گرفته بودم ... کوک لباسشو از چنگم در آورد و به جاش دستش رو گذاشت توی دستم ... از کارش تعجب کردم ولی به روی خودم نیوردم... بلاخره به بالای آسانسور رسیدیم ... از پله برقی پایین اومدیم و همینطور که کوک دستش توی دستم بود.. به سمت مغازه ای رفتیم ... نگاهی به تابلو مغازه کردم که نوشته بود لباس زیر... با خیال اینکه برای خودش میخواد لباس زیر بخره وارد مغازه شدیم اما....
ادامه دارد...🌔
بابت تخیر شرمنده... حمایت این پارت بره بالا پارت بعد رو میزارم ... ولی پارت بعد زود میزارم... یعنی همین امروز خوب تنکیو بای بای ⭐ ✨
شرط ها:
لایک ها بالا
و بازنشر بالای۴۰
¥ ولی.... نظرت چیه بعدش بریم شهر بازی ..
× موافقم ولی ما که از کوک اجازه نپرسیدیم
¥ بهش نمیگیم...
× عالیه ... من برم آماده شم لنا رو هم خودم آماده میکنم...
¥ باشه
× از اتاق کالیرا بیرون اومدم و به سمت اتاق لنا رفتم ... بعدا کلی نق زدن لنا بیدار شد و لنا رو آماده کردم و خودمم آماده شدم ... مقدار کمی آریش کردم و کامل آماده بودم... دست لنا رو گرفتم و از اتاق خارج شدیم که متوجه کالیرا پایین پله ها شدم ... از پله ها پایین رفتیم که به کالیرا رسیدیم...
¥ چقدر خوشکلی زن داداش
× خوب ممنونم ( خجالت) توهم خوشکل شدی...
& من قهلم
× چرا...
& هیچکس به من نگفت خوشکل شدم...
× از کیوتی لنا خنده ای کردم و لپشو بوسیدم...
× شما از همه قشنگ تری... خوب بریم دیگه....
¥ ات من بلد نیستم ماشین راه ببرم تو بلدی...
× اره بلدم...
¥ خوبه....
× به سمت پارکینگ عمارت رفتیم و یکدوم از ماشین هارو برداشتیم... بعد از سوار شدن لنا و کالیرا ماشین رو روشن کردم و ماشین رو از پارکینگ خارج کردم ... از حیاط عمارت خارج شدیم... با پایین کشیدن شیشه ماشین نفسی تازه کردم و با بیشتر کردن سرعت ماشین ... لنا پرید بغل کالیرا... هر سه تامون خنده ای کردیم و به راهمون ادامه دادیم ....
ویو نیم ساعت بعد:
× توی این نیم ساعت... سه بار سر آدرس گم شده بودیم... هر سه بر بارشم کالیرا میگفت از این طرف ولی اشتباه میگفت ... ولی خداروشکر بلاخره رسیدیم... در ماشین رو باز کردیم و از ماشین خارج شدیم... بعد از قلف کردن ماشین نگاهی به کالیرا کردم که داشت با ذوق به رو به روش نگاه میکرد.... رد نگاهشو دنبال کردم که متوجه... کوک و تهیونگ شدم... نه این امکان ندارع.... ما قرار بود یک روز دخترونه داشته باشیم نکه.... با داد لنا نگاهمو به بالا دادم که لنا با دو پرید بغل کوک و تهیونگ ... به سمت کالیرا رفتم ...
× اونطوری نگاه تهیونگ نکن ... اگه نمیخوای کوک تهیونگ رو بکشه....
× با حرفی که زدم کالیرا نگاهشو از تهیونگ گرفت .. خنده ای از کارش کردم و دستشو گرفتم و به سمت کوک و ته بردم...
¥ سلامم ( دوباره نگاش به ته میخوره)
× سلام ( سرش پایینه)
-® سلام
× خوب ما میریم...
- کجا اون وقت..
× خوب... خرید...
- نچ الان که ما اومدیم با هم میریم ...
ویو ۱ ساعت بعد:
×توی این یک ساعت .. کلی راه شدیم .. و حرف زدیم ...ولی به جز من که اصلا حرف نمیزدم و سکوت کرده بودم .. بعضی وقتا کوک سعی میکرد باهام صحبت کنه ولی زیاد بهش توجه نمی کردم.. حتا نمی دونستم دلیل رفتارم چیه... همه در حال بستنی خوردن بودن که با کشیده شدن دستم از سر جام بلند شدم ... نگاه شاکی به کوک کردم که با صدای بمش شروع به حرف زدن کرد...
- برمیگردیم... هی تهیونک پیش لنا و کالیرا میمونی .... بفهمم دست به کالیرا زدی من میدونم و تو....
® خیلخب...
- بریم
× دستمو کشید که به پله برقی رسیدیم با ترس به سمت کوک برگشتم که حالت سوالی داشت نگام میکرد...
× کوک من میترسم....
- از پله برقی میترسی ( خنده)
× شاید برای اون یک چیز خنده دار بود ولی برای من فوبیا بیشتر نبود... سرجام ایستاده بودم که با دستی که دور کمرم حلقه شد سرمو چرخوندم... دست کوک روی کمرم حلقه شده بود و با یک حرکت منو روی پله برقی گذاشت... اولش از تعجب و ترس حرفی نمیزدم ولی وقتی به خودم اومدم به لباس کوک چسبیدم... کوک معلوم بود از این کارم خنده اش گرفته بود... ولی من همچنان با ترس لباس کوک رو گرفته بودم ... کوک لباسشو از چنگم در آورد و به جاش دستش رو گذاشت توی دستم ... از کارش تعجب کردم ولی به روی خودم نیوردم... بلاخره به بالای آسانسور رسیدیم ... از پله برقی پایین اومدیم و همینطور که کوک دستش توی دستم بود.. به سمت مغازه ای رفتیم ... نگاهی به تابلو مغازه کردم که نوشته بود لباس زیر... با خیال اینکه برای خودش میخواد لباس زیر بخره وارد مغازه شدیم اما....
ادامه دارد...🌔
بابت تخیر شرمنده... حمایت این پارت بره بالا پارت بعد رو میزارم ... ولی پارت بعد زود میزارم... یعنی همین امروز خوب تنکیو بای بای ⭐ ✨
شرط ها:
لایک ها بالا
و بازنشر بالای۴۰
- ۹۴.۸k
- ۰۲ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط