رمان جونکوک

🌖DARK WORLD{ part ۳۴ }

- فردا باید بریم محضر

× چیییی ( داد)

- چرا داد میزنی ... فردا دیگه قانونی ( لباسشو در میاره و روی تخت دراز می‌کشه ) زن من میشی..

× من نمیخوام ‌..

- مگه دست تویه...

× منننن.. نمی ...

- سیس... پاشو برو این لباسمو بپوش بیا سریع ‌..

× نگاهی به لباس کردم ... و دوباره نگاهم رو به کوک دادم

× این لباسه یا لباس زیر... ( عصبی)

- هرچی هست باید بپوشی...

× نمی پوشم...

- خودم تنت میکنم...

× نه نه خودم...

× از جام بلند شدم و به سمت سرویس بهداشتی رفتم این دیگه چه آدمیه... لباسمو با اون لباسه عوض کردم... نگاهی به خودم داخل اینه قدی کردم و از خجالت سرمو پایین انداختم ... از سرویس بیرون اومدم ... کوک دستش روی چشماش بود ... بدو بدو از اینکه بدنمو نبینه پریدم روی تخت و ملافه رو روی خودم کشیدم ... کوک دستشو از روی چشاماش برداشت و نگاهی با پوزخند بهم زد ...

- چرا میترسی... فردا که قراره زنم بشی...

× کو تا فردا ...
- حالا میبینی ...

- در ضمن هر شب باید اینجور لباسی بپوشی فهمیدی ( عصبی)

× با چشاش میتونست الان منو بکشه پس سکوت کردم و با سر حرفشو تایید کردم ... به سمت دیگه تخت چرخیدم تا چشمم به چشماش نیفته...که دستی دور کمرم حلقه شد ... نه دوباره..‌

× برگشتم تا نگاهی به کوک کنم که با برخورد لبش به لبم سرجام خشکم زد ... کوک چشاشو باز کرد و با شیطنت نگاهی بهم انداخت ‌‌... خواستم ازش جدا بشم که از کمرم گرفت و شروع کرد به بوسیدنم ...

لبمو به بازی گرفته بود و میخورد... همکاری نمی کردم که گازی وحشناک از لب پایین گرفت ... آهم در اومد که زبونشو وارد دهنم کرد... دوباره زبونشو درآورد و شروع به بوسیدن لبام کرد... نفس کم آورده بودم که زدم به سینش هر کاری میکردم ازم جدا نمیشد خودمو با فشار به عقب کشیدم که صدای قطع شدن ...بلند بوسمون کل اتاق رو پر کرد...

× چرا بوسیدیم....
- دوست داشتم زنم رو ببوسم ...

× از روی تخت بلند شدم و به سمت کاناپه اتاق رفتم بدون توجه به اینکه لباس زیر تنمه ... روی کاناپه دراز کشیدم ... چشامو بستم که با داد کوک از جام پریدم ...

- بیا روی تخت سریع باش..( داد)

× نمی‌خوام ...

- خودت خواستی ...

× دوباره خاستم چشمام رو ببندم که با معلق شدنم روی هوا دادی از ترس سر دادم ... کوک براید استایل بغلم کرد بود ..‌ هرچی دستو پا میزدم ولم نمی‌کرد ... دوتامون رو روی تخت پرتاب کرد و ملافه رو دورم پیچید ...

× ولم کن...

- سیس( بغلش می‌کنه) یادت باشه وقتی بلند میشی با چه لباسی...

× نگاهی به خودم کردم و از خجالت سرمو توی بدن پر عضلش قایم کردم ....داشتم از خجالت آب میشدم که منو توی بغلش کشید... خیلی خسته بودم واسه همین چشامو بستم و سیاهی ...

ویو صبح ...

ادامه دارد.....🌔


حمایت یادتون نره تنکیو بای بای ⭐ ✨

شرط ها بالا به همراه لایک ها بالا باشه پارت بعد رو میزارم 🥹🌸
دیدگاه ها (۱۰۲)

رمان جونکوک

رمان جونکوک

رمان جونکوک

رمان جونکوک

رمان جونکوک

جیمین به شوخی گفت: پس من میخوام دوست پسرت باشم..ات خجالت کشی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط