𝒑𝒂𝒓𝒕:¹

𝒑𝒂𝒓𝒕:¹


یون‌سو با چشمانی خسته به حلقه‌ای که روی انگشتش بود خیره شد. هنوز نمی‌توانست باور کند چند ساعت پیش با کیم تهیونگ ازدواج کرده است.
نه از روی عشق.
نه حتی از روی انتخاب.
فقط به خاطر قراردادی که بین دو خانواده بسته شده بود.
در اتاق باز شد و تهیونگ وارد شد.

کت مشکی‌اش را روی صندلی انداخت و نگاهی کوتاه به او انداخت.

سکوت سنگینی بینشان حاکم شد.

یون‌سو اولین کسی بود که سکوت را شکست.

ـ خوشحال به نظر نمیای.


تهیونگ خندۀ کوتاهی کرد.

ـ باید باشم؟

ـ نه.

ـ پس جواب سوالت رو گرفتی
.
یون‌سو نگاهش را پایین انداخت.

تهیونگ کنار پنجره ایستاد و به چراغ‌های شهر خیره شد
ـ این ازدواج برای منم اجباری بوده.

ـ می‌دونم.

ـ پس بهتره حداقل با هم دشمن نباشیم



یون‌سو با تعجب به او نگاه کرد.
انتظار داشت مردی مغرور و سرد باشد، اما
لحنش آرام بود.

ـ یعنی چی؟

ـ یعنی قرار نیست عاشق هم باشیم، ولی می‌تونیم به هم احترام بذاریم.

برای چند ثانیه سکوت برقرار شد.

بعد تهیونگ به سمت مبل رفت.

ـ تو روی تخت بخواب. من اینجا می‌خوابم.
یون‌سو اخم کرد.

ـ لازم نیست.

ـ لازم هست.

و بدون اینکه منتظر جواب بماند روی مبل نشست.

𝒍𝒊𝒌𝒆:⁹
𝒄𝒂𝒎:⁷
𝒂𝒎𝒂𝒓:³⁵


#کمپانی_ویکتور
دیدگاه ها (۱۴)

ناشناسم عشقاhttps://abzarek.ir/service-p/msg/4784863

𝒑𝒂𝒓𝒕:²دو هفته از ازدواجشون گذشته بود.رابطه‌ی یون‌سو و تهیونگ...

صبحی که باید همه‌چی تموم می‌شد، هیچ‌چیز مثل قبل نبود. نه خیا...

#دوپارتینمی‌دونم از کجا شروع شد، ولی از همون لحظه‌ای که(کیم ...

𝒑𝒂𝒓𝒕:³چند روز بعد، حال یون‌سو کاملاً خوب شده بود.اون روز تهی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط