𝒑𝒂𝒓𝒕:²

𝒑𝒂𝒓𝒕:²

دو هفته از ازدواجشون گذشته بود.
رابطه‌ی یون‌سو و تهیونگ هنوز سرد بود.

تو یه خونه زندگی میکردن اما بیشتر شبیه دوتا غریبه بودند که فقط تو یه خونه ان

اون روز هوا سرد و بارونی بود.

یون‌سو بعد از دانشگاه زیر بارون گیر کرده بود و چتر هم همراش نبود
.
بلاخره به خونش رسید، لباس‌هاش کاملاً خیس شده بود و از سرما می‌لرزید.

به محض اینکه وارد شد، صدای تهیونگ روشنید.
ـ چرا این شکلی شدی؟

ـ چیزی نیست...
اما قبل از اینکه جمله‌اش تمام شود، سرفه‌ی شدیدی کرد.
اخم تهیونگ عمیق‌تر شد.

ـ چیزی نیست؟
یون‌سو خواست جواب بدهد اما دوباره سرفه کرد.
چند ساعت بعد تب شدیدی گرفت.
وقتی چشم باز کرد، روی تخت بود.

ویک پارچه خنک رو پیشونیش بود.

با تعجب سرش رو چرخوند.
تهیونگ کنار تخت نشسته بود.

ـ بیدار شدی؟

ـ تو... هنوز نخوابیدی؟

ـ تب داشتی.

یون‌سو مات نگاهش کرد.

ـ لازم نبود مراقبم باشی.

تهیونگ اخم کرد
.
ـ همسرمی!.

این جمله باعث شده بود قلب یون سو از جاش دربیاد

تهیونگ لیوان آب رو داد دست یون سو
ـ داروهات رو بخور.

ـ ممنون.

برای اولین بار لبخند خیلی کوچکی روی صورت تهیونگ نشست

بالاخره ازم تشکر کردی.

ـ فکر نکن زیادی خوشحال شدم.

ـ دیر گفتی، الان خوشحال شدم.

یون‌سو ناخواسته خندید.


وقتی شب شد و یون‌سو دوباره خوابش برد،

تهیونگ آروم پتوش رومرتب کرد و زیر لب گفت:
ـ مریض شدن بهت نمیاد، یون‌سو

𝒍𝒊𝒌𝒆:¹⁰
𝒄𝒂𝒎:⁷
دیدگاه ها (۱۲)

𝒑𝒂𝒓𝒕:³چند روز بعد، حال یون‌سو کاملاً خوب شده بود.اون روز تهی...

part: ⁴چند دقیقه مشغول صحبت شد و اصلاً متوجه نگاه‌های تهیونگ...

ناشناسم عشقاhttps://abzarek.ir/service-p/msg/4784863

𝒑𝒂𝒓𝒕:¹یون‌سو با چشمانی خسته به حلقه‌ای که روی انگشتش بود خیر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط