#دوپارتی

#دوپارتی

نمی‌دونم از کجا شروع شد، ولی از همون لحظه‌ای که(کیم تهیونگ) وارد زندگی‌م شد، همه‌چی رنگ خطر گرفت.

اون اون آدم آروم روی صحنه نبود؛ پشت اون نگاه سرد، یه دنیای دیگه قایم بود.

من فقط یه نفر معمولی بودم که اشتباهی وارد یه ماجرای بزرگ شده بود.

اولش فقط یه پیام بود. یه اسم ناشناس، یه قرار توی یه خیابون خلوت. وقتی رسیدم، دیدم اون اونجاست؛ تکیه داده به دیوار، با اون نگاه خونسردی که انگار از قبل همه‌چی رو می‌دونه.

گفت: «اگه اینجا اومدی، یعنی دیگه راه برگشت نداری.» همون‌جا فهمیدم وارد یه بازی شدم که قانونش با بقیه فرق داره.


چند روز بعد، دیگه فقط یه آدم بیرونی نبودم

. من توی همون دنیای تاریکش گیر کرده بودم.

مأموریت‌ها، اسم‌های جعلی، شب‌هایی که تا صبح بیدار می‌موندیم و صدای آژیرهایی که هیچ‌وقت تموم نمی‌شدن. تهیونگ همیشه یه قدم جلوتر بود؛ انگار قانون براش وجود نداشت، فقط هدف مهم بود.


آخرین شب، وقتی همه‌چی داشت از هم می‌پاشید، کنارم ایستاد


. گفت: «یا با من می‌مونی، یا همین‌جا تمومش کن.» و من فهمیدم این انتخاب اصلاً ساده

نیست. چون مشکل این نبود که خطرناکه…


مشکل این بود که دیگه نمی‌خواستم ازش جدا شم.

𝒍𝒊𝒌𝒆:⁵
𝒄𝒂𝒎:⁴

#کمپانی_ویکتور
دیدگاه ها (۶)

صبحی که باید همه‌چی تموم می‌شد، هیچ‌چیز مثل قبل نبود. نه خیا...

𝒑𝒂𝒓𝒕:¹یون‌سو با چشمانی خسته به حلقه‌ای که روی انگشتش بود خیر...

دختری که بزور خانواده به ازدواج کیم تهیونگ در اومد.. قافل از...

#تکپارتی#زیر_نور_ماهباران آرام روی پنجره‌های دانشگاه می‌نشست...

انگار این کشتی‌گیر مکزیکی در جواب یه اکانت در توییتر نوشته :...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط