spanish girl:52
دنیل با لبخند مرموزی در حالی که نفس نفس میزد به سمت لیلی رفت ، لیلی سعی می کرد چهره اش را جدی نگه دارد اما قلبش داشت به شدت میزد .
دنیل با صدایی که حالا کنی بم تر و جدی تر شده بود گفت :《 خب ..... من برنده شدم . پس طبق قانون باید جایزه ام رو بگیرم .》
لیلی با تعجب نگاهش کرد :《 جایزه ؟ چه جایزه ایی ؟ پول میخوای ؟ یا یه چیز دیگه ؟ 》
دنیل یه قدم به او نزدیک شد ، آنقدر نزدیک که لیلی میتوانست گرمای نفش هایش را حس کند ، نگاهش را به چشم های لیلی دوخت و با لحنی که هم شیطنت داشت و هم تهدید گفت :《 لیلی ..... اگه فکر کردی میتونی با این حرف ها فرار کنی سخت در اشتباهی ، جایزه ی من .... یک ماچ از لبهی لب های خودته 》
لیلی که از این حرکت غافلگیر شده بود سعی کرد خودش را جمع و جور کنه و با لحنی تند گفت:《 الان وقت شوخی نیست ......! 》
دنیل بدونه اینکه منتظر اجازه بماند فاصله را کم کرد لیلی برای لحظه ای نفسش را حبس کرد . وقتی گرمای لب های دنیل را روی لب های خودش ، دست های بزرگی که کمرش رو انگار لمس میکردن حس کرد تمام دنیا برایش سیاه و سفید شد
همه چیز در آن لحظه متوقف شد .
صدای. کارتینگ ، صدای باد ، همه ناپدید شدند فقط لمس ملایم و در عین حال قدرتمند دنیل بود....
صدای همهمه بلندی میومد هانا و آلیا همه چسپیده بودند ذوق میکردن
لیلی با صورت سرخ شده و قلبی که الان بود بزنه بیرون از دنیل جدا شد و با صدای که از خجالت میلرزید گفت : 《 دنیل ! دیونه شدی ؟ آلیا ، رابرت . هانا اینجان ها این چه کاری بود ؟》
دنیل در حالی که هنوز لبخند پیروزمندانه بر لب داشت نگاهش از چشم های لیلی جدا نمیشد ، با آرامش گفت :《 بذار نگاه کنن. باید بدونن من شوخی ندارم. سر جایزه ام 》
لیلی زمزمه کرد : خیلی آدم فرصت طلبی هستی
...........................................................
ادامه دارد
لحن رمان رو تغییر دارم. اینجوری خوبه ؟
دنیل با صدایی که حالا کنی بم تر و جدی تر شده بود گفت :《 خب ..... من برنده شدم . پس طبق قانون باید جایزه ام رو بگیرم .》
لیلی با تعجب نگاهش کرد :《 جایزه ؟ چه جایزه ایی ؟ پول میخوای ؟ یا یه چیز دیگه ؟ 》
دنیل یه قدم به او نزدیک شد ، آنقدر نزدیک که لیلی میتوانست گرمای نفش هایش را حس کند ، نگاهش را به چشم های لیلی دوخت و با لحنی که هم شیطنت داشت و هم تهدید گفت :《 لیلی ..... اگه فکر کردی میتونی با این حرف ها فرار کنی سخت در اشتباهی ، جایزه ی من .... یک ماچ از لبهی لب های خودته 》
لیلی که از این حرکت غافلگیر شده بود سعی کرد خودش را جمع و جور کنه و با لحنی تند گفت:《 الان وقت شوخی نیست ......! 》
دنیل بدونه اینکه منتظر اجازه بماند فاصله را کم کرد لیلی برای لحظه ای نفسش را حبس کرد . وقتی گرمای لب های دنیل را روی لب های خودش ، دست های بزرگی که کمرش رو انگار لمس میکردن حس کرد تمام دنیا برایش سیاه و سفید شد
همه چیز در آن لحظه متوقف شد .
صدای. کارتینگ ، صدای باد ، همه ناپدید شدند فقط لمس ملایم و در عین حال قدرتمند دنیل بود....
صدای همهمه بلندی میومد هانا و آلیا همه چسپیده بودند ذوق میکردن
لیلی با صورت سرخ شده و قلبی که الان بود بزنه بیرون از دنیل جدا شد و با صدای که از خجالت میلرزید گفت : 《 دنیل ! دیونه شدی ؟ آلیا ، رابرت . هانا اینجان ها این چه کاری بود ؟》
دنیل در حالی که هنوز لبخند پیروزمندانه بر لب داشت نگاهش از چشم های لیلی جدا نمیشد ، با آرامش گفت :《 بذار نگاه کنن. باید بدونن من شوخی ندارم. سر جایزه ام 》
لیلی زمزمه کرد : خیلی آدم فرصت طلبی هستی
...........................................................
ادامه دارد
لحن رمان رو تغییر دارم. اینجوری خوبه ؟
- ۷۵۷
- ۰۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط