My Vampire Mate Season 2 part : ۳۹
+ بزار ببینم چیو باید بفهمم؟که من میخوام توی کشور خارجی دور از خانواده و دوستام زندگی کنم تا در عوض با یه لیکای متقلب و نامتعادل بمونم گه دائم بهم دورغ میگه؟
_ دیگه هرگز بهت دورغ نمیگم ولی جای تو اینجا پیش منه
+ اینجا در شمال اسکاتلند و تابستان رو هم اینجا میمونیم ، خدای من جیمین ، روز های تابستان اینجا طول میکشه؟
_ من به اینم فکر کردم توی تابستون به هرجایی میریم که تو راحت تر باشی و شب های زمستون طولانی تره فکر میکنی من تو رو جایی نمیبرم که بتونم ساعت های بیشتری رو باهات باشم؟
+ تو فکر همه جا رو کردی ، گرفتم قضیه چیه تو قصد داری کاری کنب تا من بگم میپذیرم حالا فرقی نمیکنه که پذیرفته باشم یا نه
_ میپذیری؟
اخم کرد
+ مثل ازدواج؟این خیلی جدیتر از ازدواجه
_ ازدواج به همون اندازه جدیه....
+ ازدواج میتونه تموم بشه
دهانش باز ماند
+ خب مطمئنا این اونو در دیدگاه دیگهای قرار میده هیچ راهی برای بیرون رفتن از ابدیت نیست اصلا هیچوقت ذهنت خطور کرده ممکنه یه روز دلم چیز دیگه بخواد؟ من جوونم و این همه چیزه ، تو ازم درخواست کردی؟...نه..تو خواهان همه چیزی و من فقط یک هفتست که میشناسمت ممکنه تو در مورد من به اون اطمینان کیهانی رسیده باشی ولی من در مورد تو همون اطمینان رو ندارم
_ اگر ازت درخواست کنم ، تغییری ایجاد میکنه؟باهام میمونی؟
+ نه ، نمیمونم ، ولی نمیگم که هرگز دوباره همو نبینیم من میرم خونه و ما همه چیزو آروم پیش میبریم تا همو بهتر بشناسیم
جیمین چشمانش را بست و وقتی بازشان کرد آنها پر از درد بودند ، سپس صورتش سخت شد
_ نمیتونم اجازشو بدم تا وقتی نتونی به سوالم پاسخ متفاوتی بدی همینجا میمونی
+ منو از خانوادم جدا میکنی؟
بازویش را محکم گرفت
+ فکرشم نمیتونی بکنی که برای نگه داشتنت چقدر میتونم بیرحم باشم اِما ، ولی اینکارو میکنم و بیشتر از اون هم اگه لازم باشه انجام میدم
+ نمیتونی منو اینجا زندانی کنی
به دلایلی این حرف ، جیمین را از بقیه ی حرف هایش بیشتر خشمگین کرد
بدنش منقبض و چشمانش آبی شد
_ نه ، نمیتونم تو آزادی که بری ولی ماشین نداری نمیتونی کسیو به اینجا بیاری تا تو رو ببره ما صد ها مایل از نزدیک ترین شهر هم فاصله داریم که توی اون هم تقریبا فقط افراد قبیله ساکن هستن پس پیاده رفتن از اینجا هم توصیه نمیشه
به سمت در رفت و بعد به سمت اِما چرخید
_ من نمیتونم اینجا زندانیت کنم ولی خورشید میتونه
وقتی خالهاش جواب داد اِما فریاد زد
+ نیکس!
با صدای گیجی پرسید :
♧ خودمم اِما ، حالت چطوره؟اسکاتلند خوش میگذره؟
+ بزار با آنیکا حرف بزنم
♧ اون سرش شلوغه
اِما نفس عمیقی کشید و ناخن هایش را روی میز کوچک در دفتر کاری که پیدا کرده بود کشید
+ نیکس این شوخی نیست نمیدونم دوباره کی بتونم زنگ بزنم و لازمه که باهاش حرف بزنم
♧ سرش شلوغه
+ منظورت چیه؟اونجاست یا نه؟
♧ اون در حال مذاکره با ارواحه
حیرت زده روی صندلی چرمی خنک فرو رفت
+ چرا بهشون نیاز داریم؟
وقتی قبیلهی والکری در خطر جدی قرار میگرفت ارواح آخرین اقدام بودند
قیمتشان برای محافظت از خانه و محافظت در برابر افراد خارجی با قدرت روحیشان بسیار زیاد بود
♧ ما مورد حمله قرار گرفتیم
با خوشحالی گفت : ♧ آیووی بیرحم و خونآشامهای دیگه خونه رو محاصره کردن و بهمون حمله کردن...نه به من ، درواقع چون هیچ کس منو از خواب بیدار نکرد وقتی فهمیدم کاملا ناراحت شدم و اونا همشون درواقع خونآشام نبودن یکی از اون ها خونآشام اهریمن بود من میخوام از این به بعد صداش کنم خونطان { خونآشام و شیطان رو مخلوط کرده } ولی فقط برای اینکه عکسش باشه رجین اصرار داره که اونو شیاشام {شی+آشام} صدا کنیم اوه و بعد لوسیا تیرش به خطا رفت و من شنیدم که بطرز وحشتناکی جیغ کشید که تموم لامپ های تو خونه شکست ولی تو تاریکی یه لیکا به کمکمون اومد جیغ لوسیا انگار باعث شده بود ناراحت بشه هممممم....پس اون با رجین متحد شد و با خونآشام ها جنگیدن تا کشتنشون بجز آیوو و ناامیدیش که فرار کرد
در هر حال خونآشام ، والکری و لیکا....اوه...یا همونطور که رجین میگه....'هیولاهای لعنتی' با هم درگیر شدن
نیکس بالاخره ساکت شد
خونطان؟
تیر لوسیا خطا رفته بود؟
رجین دوشادوش یک 'سگ' جنگیده بود؟
اِما دندان هایش را به هم سایید
+ به انیکا بگو زنگ زدم
♧ صبر کن بزار اینو تمومش کنن
اِما صدای تایپ کردن را میشنید آرام پرسید
+ داری با کامپیوتر چیکار میکنی؟
سلام به عزیزان گلم امیدوارم که حالتون خوب باشه اینم از پارت جدید لایک و کامنت بزارید حمایت فراموش نشه خوشگلا من
شبتون بخیر 🌌🌛✨
_ دیگه هرگز بهت دورغ نمیگم ولی جای تو اینجا پیش منه
+ اینجا در شمال اسکاتلند و تابستان رو هم اینجا میمونیم ، خدای من جیمین ، روز های تابستان اینجا طول میکشه؟
_ من به اینم فکر کردم توی تابستون به هرجایی میریم که تو راحت تر باشی و شب های زمستون طولانی تره فکر میکنی من تو رو جایی نمیبرم که بتونم ساعت های بیشتری رو باهات باشم؟
+ تو فکر همه جا رو کردی ، گرفتم قضیه چیه تو قصد داری کاری کنب تا من بگم میپذیرم حالا فرقی نمیکنه که پذیرفته باشم یا نه
_ میپذیری؟
اخم کرد
+ مثل ازدواج؟این خیلی جدیتر از ازدواجه
_ ازدواج به همون اندازه جدیه....
+ ازدواج میتونه تموم بشه
دهانش باز ماند
+ خب مطمئنا این اونو در دیدگاه دیگهای قرار میده هیچ راهی برای بیرون رفتن از ابدیت نیست اصلا هیچوقت ذهنت خطور کرده ممکنه یه روز دلم چیز دیگه بخواد؟ من جوونم و این همه چیزه ، تو ازم درخواست کردی؟...نه..تو خواهان همه چیزی و من فقط یک هفتست که میشناسمت ممکنه تو در مورد من به اون اطمینان کیهانی رسیده باشی ولی من در مورد تو همون اطمینان رو ندارم
_ اگر ازت درخواست کنم ، تغییری ایجاد میکنه؟باهام میمونی؟
+ نه ، نمیمونم ، ولی نمیگم که هرگز دوباره همو نبینیم من میرم خونه و ما همه چیزو آروم پیش میبریم تا همو بهتر بشناسیم
جیمین چشمانش را بست و وقتی بازشان کرد آنها پر از درد بودند ، سپس صورتش سخت شد
_ نمیتونم اجازشو بدم تا وقتی نتونی به سوالم پاسخ متفاوتی بدی همینجا میمونی
+ منو از خانوادم جدا میکنی؟
بازویش را محکم گرفت
+ فکرشم نمیتونی بکنی که برای نگه داشتنت چقدر میتونم بیرحم باشم اِما ، ولی اینکارو میکنم و بیشتر از اون هم اگه لازم باشه انجام میدم
+ نمیتونی منو اینجا زندانی کنی
به دلایلی این حرف ، جیمین را از بقیه ی حرف هایش بیشتر خشمگین کرد
بدنش منقبض و چشمانش آبی شد
_ نه ، نمیتونم تو آزادی که بری ولی ماشین نداری نمیتونی کسیو به اینجا بیاری تا تو رو ببره ما صد ها مایل از نزدیک ترین شهر هم فاصله داریم که توی اون هم تقریبا فقط افراد قبیله ساکن هستن پس پیاده رفتن از اینجا هم توصیه نمیشه
به سمت در رفت و بعد به سمت اِما چرخید
_ من نمیتونم اینجا زندانیت کنم ولی خورشید میتونه
وقتی خالهاش جواب داد اِما فریاد زد
+ نیکس!
با صدای گیجی پرسید :
♧ خودمم اِما ، حالت چطوره؟اسکاتلند خوش میگذره؟
+ بزار با آنیکا حرف بزنم
♧ اون سرش شلوغه
اِما نفس عمیقی کشید و ناخن هایش را روی میز کوچک در دفتر کاری که پیدا کرده بود کشید
+ نیکس این شوخی نیست نمیدونم دوباره کی بتونم زنگ بزنم و لازمه که باهاش حرف بزنم
♧ سرش شلوغه
+ منظورت چیه؟اونجاست یا نه؟
♧ اون در حال مذاکره با ارواحه
حیرت زده روی صندلی چرمی خنک فرو رفت
+ چرا بهشون نیاز داریم؟
وقتی قبیلهی والکری در خطر جدی قرار میگرفت ارواح آخرین اقدام بودند
قیمتشان برای محافظت از خانه و محافظت در برابر افراد خارجی با قدرت روحیشان بسیار زیاد بود
♧ ما مورد حمله قرار گرفتیم
با خوشحالی گفت : ♧ آیووی بیرحم و خونآشامهای دیگه خونه رو محاصره کردن و بهمون حمله کردن...نه به من ، درواقع چون هیچ کس منو از خواب بیدار نکرد وقتی فهمیدم کاملا ناراحت شدم و اونا همشون درواقع خونآشام نبودن یکی از اون ها خونآشام اهریمن بود من میخوام از این به بعد صداش کنم خونطان { خونآشام و شیطان رو مخلوط کرده } ولی فقط برای اینکه عکسش باشه رجین اصرار داره که اونو شیاشام {شی+آشام} صدا کنیم اوه و بعد لوسیا تیرش به خطا رفت و من شنیدم که بطرز وحشتناکی جیغ کشید که تموم لامپ های تو خونه شکست ولی تو تاریکی یه لیکا به کمکمون اومد جیغ لوسیا انگار باعث شده بود ناراحت بشه هممممم....پس اون با رجین متحد شد و با خونآشام ها جنگیدن تا کشتنشون بجز آیوو و ناامیدیش که فرار کرد
در هر حال خونآشام ، والکری و لیکا....اوه...یا همونطور که رجین میگه....'هیولاهای لعنتی' با هم درگیر شدن
نیکس بالاخره ساکت شد
خونطان؟
تیر لوسیا خطا رفته بود؟
رجین دوشادوش یک 'سگ' جنگیده بود؟
اِما دندان هایش را به هم سایید
+ به انیکا بگو زنگ زدم
♧ صبر کن بزار اینو تمومش کنن
اِما صدای تایپ کردن را میشنید آرام پرسید
+ داری با کامپیوتر چیکار میکنی؟
سلام به عزیزان گلم امیدوارم که حالتون خوب باشه اینم از پارت جدید لایک و کامنت بزارید حمایت فراموش نشه خوشگلا من
شبتون بخیر 🌌🌛✨
- ۵.۳k
- ۲۹ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط