My Vampire Mate Season 2 part : 21
آنیکا پرسید : = در مورد خانوادش چی؟
= به چه چیزای اهمیت میده که بتونیم ازش استفاده کنیم؟
÷ خانوادهی زیادی نداره لعنت دمیستریو همشونو کشته
وقتی مکث کرد و به خوندن ادامه داد انیکا دستش را تکان داد تا ادامه دهد رجین فریاد زد
× اووه دخترای محفل نیوزیلند شیطونن اونا اشاره کردن که هر چند باهاش درگیر نشدن دیدن که با خونآشام ها میجنگه و اتفاقات مربوط به خانوادش اونو از عصبانیت دیوونه میکنه و اینکار به آسونی اونو به یه قاتل ماهر تبدیل میکنه
کاردین یکی از شمشیر هایش را روی رانش گذاشت و شمشیر تیز کنش را بالاخره کنار گذاشت
^ اگه فکر میکرده اِما یکی از هورده پس بهش صدمه زده
رجین گفت : × اون هیچ ایدهای نداشت که اون یه والکریه اِما احتمالا سعی میکرد ازمون محافظت کنه، زالو کوچولوی کله خر
لوسیا زمزمه کرد : ÷ میتونین تصور کنین که ممکنه چقدر وحشت زده شده باشه؟
نیکس آه کشید
& موجودات شکیبا سعی نمیکنن جنگ براه بندازن
اِمای ظریف و ترسو در دستان یک حیوان بود...آنیکا دستانش را مشت کرد و دو لامپ نزدیک به او...که همین امروز توسط یک پيمانکار از لور به همراه دودکش شومینه تعمیر شده بود منفجر شد.
....شیشه ها خرد و در هوا پخش شد.
والکری ها نزدیک با حالتی عادی صورت هایشان را پایین گرفتند سپس موهایشان را تکان دادند تا شیشه ها را از بینشان بردارند و بعد مشغول کاری که انجام میدادند شدند.
بدون نگاه کردن به صفحهی کامپیوتر رجین گفت :
× اینا همشون باید از بازی های اکسژن باشه باید همین باشه
آنیکا هم میدانست که همینطور است
یک زندانی طولانی مدت برای پادشاه لیکا پایان یافته بود
کریستف رهبر خونآشامان شورشی دقیقا پنج سال پیش یک قلعه هورد را گرفته بود و در حال اعزام ارتشش به آمریکا بود.
و غول ها به رهبری یک فرد خشن و گاهی سالم بود که با آلوده کردن هر چه بیشتر افراد شروع به ساختن ارتش خود و ساخت یک بازی قدرت بود.
آنیکا از پنجره به تاریکی نگاه کرد
= گفتی جیمین خانوادهی زیادی نداره پس کیو داره؟
رجین مدادی را پشت گوشش گذاشت
× اون یه برادر کوچیکتر داره که کنارش نیست جیمی
= چطور میشه این جیمی رو پیدا کرد؟
نیکس دستانش را به هم کوبید
& من این یکیو میدونم ، من اینو میدونم از....لوسیا بپرس!
لوسیا به تندی به نیکس نگاه کرد و هیسی کشید ولی هیچ کینهی واقعی پشتش نبود
با صدای معمولی جواب داد
÷ اون همون لیکاییه که دو شب پیش ما رو نجات داد
آنیکا نگاهش را از پنجره گرفت
= پس شرمندم که مجبوریم کاری که باید انجام بدیمو انجام بدیم
لوسیا با نگاه پرسشگرانه ای به آنیکا نگاه کرد
= میخواییم اونو به تله بندازیم؟
÷ چطور؟ اون قدرتمنده و از چیزی که میتونم بگم خیلی باهوشه
= لوسیا باید دوباره هدفتو اشتباه بزنی {چون نفرین شده که وقتی هدفشو اشتباه میزنه درد بدی تو بدنش میپیچه و مثل دفعه قبل از درد فریاد میزنه}
ᚐ ᚐᚐ 🥀 ᚐᚐ ᚐ
در طول روز جیمین کنار اِما ماند ، هر گونه درز پردهی ضخیم که ممکن بود نور را وارد کند را بست و زخم هایش را بررسی کرد تا مطمئن شود که در حال درمان است هر چند که چارهای نداشت ولی کنارش دراز کشید گردنش را پاره کرد و گذاشت تا از او بنوشد.
خونآشام کوچک حریصانه از او مینوشید و در خواب آه میکشید.
اِما باید او را جادو کرده باشد چون این حس طبیعی ترین کار در جهان را داشت
بعد از ظهر وقتی باند ها را برداشت متوجه شد که زخم ها تازه و شدید هستند ولی کاملا بسته شده بودند وقتی بدترین نگرانی اش رفع شد به چیز های دیگری که اتفاق افتاده بود فکر کرد.
حالا که همه ی حقیقت را درباره ی او میدانست به نحو متفاوتی به اِما نگاه میکرد
از قبل حتی وقتی فکر میکرد که اِما از هورد است هم او را به عنوان جفتش پذیرفته بود
حالا میدانست که او نه تنها عضوی از هورد نیست بلکه کاملا یک خونآشام هم نیست
در طی سال های طولانی جفتش را به هزار شکل متفاوت تصور کرده بود
دعا میکرد که جفتش با هوش جذاب و محتاط باشد و حالا اِما یک نیمه خونآشام و والکری ، حتی دیوانه وار ترین خیالاتش را شرمنده میکرد ولی خانوادهی والکری اش....با خستگی نفسش را بیرون داد جیمین هرگز متقابل آنها نجنگیده بود
سلام به عزیزان گلم امیدوارم که حالتون خوب باشه اینم از پارت جدید یا هدیه لایک و کامنت بزارید حمایت فراموش نشه عزیزان گلم
اگر پارت هدیه میخواین لایک هاتون به بالای 36 تا برسونید
= به چه چیزای اهمیت میده که بتونیم ازش استفاده کنیم؟
÷ خانوادهی زیادی نداره لعنت دمیستریو همشونو کشته
وقتی مکث کرد و به خوندن ادامه داد انیکا دستش را تکان داد تا ادامه دهد رجین فریاد زد
× اووه دخترای محفل نیوزیلند شیطونن اونا اشاره کردن که هر چند باهاش درگیر نشدن دیدن که با خونآشام ها میجنگه و اتفاقات مربوط به خانوادش اونو از عصبانیت دیوونه میکنه و اینکار به آسونی اونو به یه قاتل ماهر تبدیل میکنه
کاردین یکی از شمشیر هایش را روی رانش گذاشت و شمشیر تیز کنش را بالاخره کنار گذاشت
^ اگه فکر میکرده اِما یکی از هورده پس بهش صدمه زده
رجین گفت : × اون هیچ ایدهای نداشت که اون یه والکریه اِما احتمالا سعی میکرد ازمون محافظت کنه، زالو کوچولوی کله خر
لوسیا زمزمه کرد : ÷ میتونین تصور کنین که ممکنه چقدر وحشت زده شده باشه؟
نیکس آه کشید
& موجودات شکیبا سعی نمیکنن جنگ براه بندازن
اِمای ظریف و ترسو در دستان یک حیوان بود...آنیکا دستانش را مشت کرد و دو لامپ نزدیک به او...که همین امروز توسط یک پيمانکار از لور به همراه دودکش شومینه تعمیر شده بود منفجر شد.
....شیشه ها خرد و در هوا پخش شد.
والکری ها نزدیک با حالتی عادی صورت هایشان را پایین گرفتند سپس موهایشان را تکان دادند تا شیشه ها را از بینشان بردارند و بعد مشغول کاری که انجام میدادند شدند.
بدون نگاه کردن به صفحهی کامپیوتر رجین گفت :
× اینا همشون باید از بازی های اکسژن باشه باید همین باشه
آنیکا هم میدانست که همینطور است
یک زندانی طولانی مدت برای پادشاه لیکا پایان یافته بود
کریستف رهبر خونآشامان شورشی دقیقا پنج سال پیش یک قلعه هورد را گرفته بود و در حال اعزام ارتشش به آمریکا بود.
و غول ها به رهبری یک فرد خشن و گاهی سالم بود که با آلوده کردن هر چه بیشتر افراد شروع به ساختن ارتش خود و ساخت یک بازی قدرت بود.
آنیکا از پنجره به تاریکی نگاه کرد
= گفتی جیمین خانوادهی زیادی نداره پس کیو داره؟
رجین مدادی را پشت گوشش گذاشت
× اون یه برادر کوچیکتر داره که کنارش نیست جیمی
= چطور میشه این جیمی رو پیدا کرد؟
نیکس دستانش را به هم کوبید
& من این یکیو میدونم ، من اینو میدونم از....لوسیا بپرس!
لوسیا به تندی به نیکس نگاه کرد و هیسی کشید ولی هیچ کینهی واقعی پشتش نبود
با صدای معمولی جواب داد
÷ اون همون لیکاییه که دو شب پیش ما رو نجات داد
آنیکا نگاهش را از پنجره گرفت
= پس شرمندم که مجبوریم کاری که باید انجام بدیمو انجام بدیم
لوسیا با نگاه پرسشگرانه ای به آنیکا نگاه کرد
= میخواییم اونو به تله بندازیم؟
÷ چطور؟ اون قدرتمنده و از چیزی که میتونم بگم خیلی باهوشه
= لوسیا باید دوباره هدفتو اشتباه بزنی {چون نفرین شده که وقتی هدفشو اشتباه میزنه درد بدی تو بدنش میپیچه و مثل دفعه قبل از درد فریاد میزنه}
ᚐ ᚐᚐ 🥀 ᚐᚐ ᚐ
در طول روز جیمین کنار اِما ماند ، هر گونه درز پردهی ضخیم که ممکن بود نور را وارد کند را بست و زخم هایش را بررسی کرد تا مطمئن شود که در حال درمان است هر چند که چارهای نداشت ولی کنارش دراز کشید گردنش را پاره کرد و گذاشت تا از او بنوشد.
خونآشام کوچک حریصانه از او مینوشید و در خواب آه میکشید.
اِما باید او را جادو کرده باشد چون این حس طبیعی ترین کار در جهان را داشت
بعد از ظهر وقتی باند ها را برداشت متوجه شد که زخم ها تازه و شدید هستند ولی کاملا بسته شده بودند وقتی بدترین نگرانی اش رفع شد به چیز های دیگری که اتفاق افتاده بود فکر کرد.
حالا که همه ی حقیقت را درباره ی او میدانست به نحو متفاوتی به اِما نگاه میکرد
از قبل حتی وقتی فکر میکرد که اِما از هورد است هم او را به عنوان جفتش پذیرفته بود
حالا میدانست که او نه تنها عضوی از هورد نیست بلکه کاملا یک خونآشام هم نیست
در طی سال های طولانی جفتش را به هزار شکل متفاوت تصور کرده بود
دعا میکرد که جفتش با هوش جذاب و محتاط باشد و حالا اِما یک نیمه خونآشام و والکری ، حتی دیوانه وار ترین خیالاتش را شرمنده میکرد ولی خانوادهی والکری اش....با خستگی نفسش را بیرون داد جیمین هرگز متقابل آنها نجنگیده بود
سلام به عزیزان گلم امیدوارم که حالتون خوب باشه اینم از پارت جدید یا هدیه لایک و کامنت بزارید حمایت فراموش نشه عزیزان گلم
اگر پارت هدیه میخواین لایک هاتون به بالای 36 تا برسونید
- ۱۵.۷k
- ۲۱ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط