part five
part five
i love you with hatred_با نفرت دوست دارم
جونگکوک آیووری شک شده رو به سمت ماشینش هدایت کرد «بشین..»
+ من که نمیدونم داری من رو کجا میبری..من اصلا تورو نمیشناسم!
نفس عمیقی کشید
-اسمت چی بود؟
آیووری با اخم بهش زل زد
+واقعا اسم من رو نمیدونی؟ خیلی خب آیووری.
-ببین آیووری...باید بهم اعتماد کنی...همین یک بار باشه؟ برای یه لحظه هیچکدام هیچی نگفتند و فقط به چشمان همدیگر زل زدند.. غرق در چشمان همدیگر آیووری گفت :« تو کی هستی؟»...سکوت....هیچ صدایی شنیده نمیشد...
-الان وقت ندارم توضیح بدم جئون محکم دست آیووری رو گرفت و داخل ماشین پرت کرد و خودش آن سمت دیگر ماشین نشست و بدون وقفه ماشین را روشن کرد.
+نمیخوای بگی کی هستی؟ برای چی من رو وارد این بازیها کردی؟ دختر در حال داد زدن بود..کنترلش دست خودش نبود، ناگهان جونگکوک سرعت را زیاد کرد و با صدای بم و آرام درحالی که سعی میکرد خود را کنترل کند گفت: « هیچی نگو...بعداً برات توضیح میدم...» آیووری برای یک لحظه ساکت شد ولی بعد گفت: «حداقل بگو منو کجا میبری». دستان جئون روی فرمان ماشین سفت شد...«خونه ی خودم..» چشمان آیووری از شک باز ماند...
+چی؟ چیمیگی؟ من با تو هیچجا نمیام! میفهمی؟! جئون لحظه ای به او نگاه کرد ولی بعد هیچی نگفت.
+جونگکوک! جواب منو بده! اون یارو کی بود؟ چرا تفنگ دستت بود؟ ها؟! جئون ناگهان دست خود را دور کمر آیووری پیچید و در گوشش زمزمه کرد.
-میخوای بدونی اون کیه؟ اون دشمن قسم خورده منو پدرمه میفهمی؟ اگه نمیخوای به دست اون کشته بشی باید با من بیای..
ivory pov
متوجه حرفاش نمیشدم...چی؟ دشمن قسم خورده؟ پس فرد راست میگفت...بابای اون واقعا یه مافیاست.. ضربان قلبم بالا رفت«م-مافیا؟»...ولم کرد، در حالی که بهم نگاه نمیکرد زمزمه کرد «درسته..»
هیچی نمی گفتم فقط بی بیرون پنجره نگاه میکردم...چطوری اینطوری شد؟ کجای کارو اشتباه رفتم؟ باید به حرف دانیال گوش میکردم.
a few moments later
بالاخره رسیدیم خونه ی کوچیکی بود...اگه باباش مافیاست چطوری اونجا زندگی میکنه؟
+اینجا کجاست؟ به قیافه ی نحسش نگاه کردم..حالا چرا فاز میگیره؟
+مدرسه چیمیشه؟ جونگکوک! با توام!
بهم نگاه کرد
-تاحالا شده یک ثانیه ساکت باشی؟! درو باز کرد و رفتیم داخل. کوچیکه نبود ولی بزرگم نبود رو به جونگکوک کردم. «مدرسه چی میشه؟»
-هیچی باهم میریم باهم بر میگردیم
بهش نگاه کردم، شوخیش گرفته؟ مگه میشه؟ پسر بد مدرسه با دختری مثل من؟
-تازه فرد فکر میکنه تو دوست دختر منی به خاطر همین ممکنه بکشتت.
اومد نزدیک تر -این خونه امنه ولی فقط یه دونه اتاق داره
to be continued....
i love you with hatred_با نفرت دوست دارم
جونگکوک آیووری شک شده رو به سمت ماشینش هدایت کرد «بشین..»
+ من که نمیدونم داری من رو کجا میبری..من اصلا تورو نمیشناسم!
نفس عمیقی کشید
-اسمت چی بود؟
آیووری با اخم بهش زل زد
+واقعا اسم من رو نمیدونی؟ خیلی خب آیووری.
-ببین آیووری...باید بهم اعتماد کنی...همین یک بار باشه؟ برای یه لحظه هیچکدام هیچی نگفتند و فقط به چشمان همدیگر زل زدند.. غرق در چشمان همدیگر آیووری گفت :« تو کی هستی؟»...سکوت....هیچ صدایی شنیده نمیشد...
-الان وقت ندارم توضیح بدم جئون محکم دست آیووری رو گرفت و داخل ماشین پرت کرد و خودش آن سمت دیگر ماشین نشست و بدون وقفه ماشین را روشن کرد.
+نمیخوای بگی کی هستی؟ برای چی من رو وارد این بازیها کردی؟ دختر در حال داد زدن بود..کنترلش دست خودش نبود، ناگهان جونگکوک سرعت را زیاد کرد و با صدای بم و آرام درحالی که سعی میکرد خود را کنترل کند گفت: « هیچی نگو...بعداً برات توضیح میدم...» آیووری برای یک لحظه ساکت شد ولی بعد گفت: «حداقل بگو منو کجا میبری». دستان جئون روی فرمان ماشین سفت شد...«خونه ی خودم..» چشمان آیووری از شک باز ماند...
+چی؟ چیمیگی؟ من با تو هیچجا نمیام! میفهمی؟! جئون لحظه ای به او نگاه کرد ولی بعد هیچی نگفت.
+جونگکوک! جواب منو بده! اون یارو کی بود؟ چرا تفنگ دستت بود؟ ها؟! جئون ناگهان دست خود را دور کمر آیووری پیچید و در گوشش زمزمه کرد.
-میخوای بدونی اون کیه؟ اون دشمن قسم خورده منو پدرمه میفهمی؟ اگه نمیخوای به دست اون کشته بشی باید با من بیای..
ivory pov
متوجه حرفاش نمیشدم...چی؟ دشمن قسم خورده؟ پس فرد راست میگفت...بابای اون واقعا یه مافیاست.. ضربان قلبم بالا رفت«م-مافیا؟»...ولم کرد، در حالی که بهم نگاه نمیکرد زمزمه کرد «درسته..»
هیچی نمی گفتم فقط بی بیرون پنجره نگاه میکردم...چطوری اینطوری شد؟ کجای کارو اشتباه رفتم؟ باید به حرف دانیال گوش میکردم.
a few moments later
بالاخره رسیدیم خونه ی کوچیکی بود...اگه باباش مافیاست چطوری اونجا زندگی میکنه؟
+اینجا کجاست؟ به قیافه ی نحسش نگاه کردم..حالا چرا فاز میگیره؟
+مدرسه چیمیشه؟ جونگکوک! با توام!
بهم نگاه کرد
-تاحالا شده یک ثانیه ساکت باشی؟! درو باز کرد و رفتیم داخل. کوچیکه نبود ولی بزرگم نبود رو به جونگکوک کردم. «مدرسه چی میشه؟»
-هیچی باهم میریم باهم بر میگردیم
بهش نگاه کردم، شوخیش گرفته؟ مگه میشه؟ پسر بد مدرسه با دختری مثل من؟
-تازه فرد فکر میکنه تو دوست دختر منی به خاطر همین ممکنه بکشتت.
اومد نزدیک تر -این خونه امنه ولی فقط یه دونه اتاق داره
to be continued....
- ۳۵۴
- ۲۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط