دلم می‌خواست اهمیت نمی‌دادم به هیچ‌چیز،

دلم می‌خواست اهمیت نمی‌دادم به هیچ‌چیز،
و هیچ حرف و رویدادی را هزار جور تفسیر نمی‌کردم،
دلم می‌خواست برایم فرقی نمی‌کرد و هیچ چیز را به دل نمی‌گرفتم،
دلم می‌خواست شب‌ها راحت می‌خوابیدم و راحت قرار می‌گرفتم و راحت فراموش می‌کردم اتفاقات و اشتباهات و آدم‌ها را.
اما فراموش نمی‌کردم،
اهمیت می‌دادم،
به دل می‌گرفتم و اندوهگین می‌شدم.
و سخت خوابم می‌برد همیشه،
سخت آرام می‌شدم و سخت به این نتیجه می‌رسیدم که؛
هرچیز و هر اتفاقی ارزش فکر کردن ندارد!🍂
دیدگاه ها (۵)

رمان

رمان :«پسر عموی جذابم»part:3ویو «علی»امروز روز اول دانشگاه ب...

گاهی دلم برای خودم می‌سوزه؛ برای تمام لحظه‌هایی که لبخند زدم...

رمان:تا وقتی که عاشقت شدم

عاشق part¹ویوات :  از خواب بیدار شدم کوک نبود الان دیگه ظهر ...

نام سناریو: از اجبار تا علاقه پارت: پنجلیون: میلن بهونه نیار...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط