پارت ۱۳
پارت ۱۳
ویو راوی
چند قدم بعد به دستگاه عکس فوری رسیدن. خوشبختانه خلوت بود و خیلی زود نوبتشون شد.
دستگاه یه کابین کوچیک با دیوارههای سفید داشت که گوشههاش با طرحهای بنفش تزئین شده بود. نور کوچیکی بالای دوربین روشن بود و هر بار که فلش میزد، برای چند لحظه همهچیز سفید میشد.
جونگکوک به نشونه احترام برای نارا خم شد و دستش رو به سمت در دستگاه گرفت.
جونگکوک: بفرمایید، بانو.
نارا تکخندهای کرد و وقتی از کنارش رد میشد، زیر لب یه «اوووو» کشدار گفت.
بعد از نارا، جونگکوک هم وارد شد و دوتایی کنار هم ایستادن.
دوربین روبهروشون بود.
هر دو با یه حالت جدی به لنز خیره شدن.
چیک!
عکس اول.
نور فلش اونقدر شدید بود که هر دو ناخودآگاه چشمهاشون رو برای لحظهای جمع کردن.
نارا سریع ژستش رو عوض کرد و برای عکس دوم یه قیافه بامزه درآورد.
جونگکوک اول چند ثانیه بهش خیره موند، بعد نتونست خودش رو نگه داره و زد زیر خنده.
چیک!
عکس دوم.
نارا زیر لب غر کوچیکی کرد و یه چیزی نثار جونگکوک کرد که باعث شد اون کمکم خودش رو جمع کنه.
دوربین دوباره آماده شد.
این بار نارا لبخند آروم و ملیحی زد و مستقیم به دوربین نگاه کرد.
جونگکوک هم قرار بود مثل قبل به دوربین نگاه کنه...
اما نگاهش روی نارا ثابت موند.
برای چند لحظه انگار اطرافشون محو شد.
نورهای رنگی شهربازی، صدای بازیها و حتی صدای آدمهایی که از کنارشون رد میشدن، دیگه به چشمش نمیاومد.
فقط نارا بود و اون لبخند آرومش.
چیک!
عکس سوم.
فلش دوباره زد و هر دو چشمهاشون رو جمع کردن.
نارا دستهاش رو تکون داد.
نارا: وایــــی، بیا بریم ببینیم چطور شد!
نگاه جونگکوک هنوز همونجا بود، اما نارا زیاد توجهی نکرد و از کنارش رد شد.
چند ثانیه بعد، دستگاه صدای کوتاهی داد و نوار عکسها ازش بیرون اومد.
نارا سریع برداشتشون و با دقت نگاهشون کرد.
عکس اول.
عکس دوم.
و بعد...
عکس سوم.
ابروهاش کمی بالا رفت.
سرش رو برگردوند سمت جونگکوک که داشت به عکسها نگاه میکرد.
نارا: چرا اینجوری نگاهم کردی؟!
انگشتش رو روی عکس سوم گذاشت.
نگاه جونگکوک بین عکس و صورت نارا جابهجا شد و دوباره روی خودش ثابت موند.
لبخند آرومی گوشه لبش نشست.
جونگکوک خیلی آروم گفت:
جونگکوک: نمیدونم...
ابروهای نارا کمی پایین اومد.
چند بار پشت سر هم پلک زد، انگار هنوز نمیدونست باید چه جوابی بده.
چند ثانیه فقط به هم نگاه کردن.
نگاههاشون انگار جایی بین اون همه صدای اطراف گیر کرده بود.
نارا بالاخره نگاهش رو دزدید.
گونههاش کمی گرم شده بود. دستپاچه موهاش رو پشت گوشش زد و چند لحظه با خودش کلنجار رفت تا بالاخره مِنمِنکنان گفت:
نارا: عاااا... بیا بریم یه چیزی بخوریم.
بدون اینکه دوباره به جونگکوک نگاه کنه، سریع به سمت غرفههای خوراکی راه افتاد.
جونگکوک همونجا ایستاده بود و با همون آرامش به رفتارش نگاه میکرد.
وقتی نارا چند قدم ازش دور شد، خنده کوتاهی از ته گلویش بیرون اومد و دنبالش راه افتاد.
کمی جلوتر، نارا کنار یه غرفه پشمک ایستاده بود.
پشمکهای صورتی و سفید پشت شیشه ردیف شده بودن و بوی شیرینشون توی هوای خنک شهربازی پخش شده بود.
نارا با ذوق به دستگاه پشمکسازی نگاه میکرد.
جونگکوک که بهش رسید، نارا یه نیمنگاه کوتاه بهش انداخت و دوباره نگاهش رو به دستگاه دوخت.
اما همین نگاه کوتاه برای جونگکوک کافی بود تا دستپاچگی نارا رو بفهمه.
جونگکوک گوشه لبش رو بالا برد و با یه پوزخند آروم، نگاهش کرد.
جونگکوک: ...
ادامه دارد...
ویو راوی
چند قدم بعد به دستگاه عکس فوری رسیدن. خوشبختانه خلوت بود و خیلی زود نوبتشون شد.
دستگاه یه کابین کوچیک با دیوارههای سفید داشت که گوشههاش با طرحهای بنفش تزئین شده بود. نور کوچیکی بالای دوربین روشن بود و هر بار که فلش میزد، برای چند لحظه همهچیز سفید میشد.
جونگکوک به نشونه احترام برای نارا خم شد و دستش رو به سمت در دستگاه گرفت.
جونگکوک: بفرمایید، بانو.
نارا تکخندهای کرد و وقتی از کنارش رد میشد، زیر لب یه «اوووو» کشدار گفت.
بعد از نارا، جونگکوک هم وارد شد و دوتایی کنار هم ایستادن.
دوربین روبهروشون بود.
هر دو با یه حالت جدی به لنز خیره شدن.
چیک!
عکس اول.
نور فلش اونقدر شدید بود که هر دو ناخودآگاه چشمهاشون رو برای لحظهای جمع کردن.
نارا سریع ژستش رو عوض کرد و برای عکس دوم یه قیافه بامزه درآورد.
جونگکوک اول چند ثانیه بهش خیره موند، بعد نتونست خودش رو نگه داره و زد زیر خنده.
چیک!
عکس دوم.
نارا زیر لب غر کوچیکی کرد و یه چیزی نثار جونگکوک کرد که باعث شد اون کمکم خودش رو جمع کنه.
دوربین دوباره آماده شد.
این بار نارا لبخند آروم و ملیحی زد و مستقیم به دوربین نگاه کرد.
جونگکوک هم قرار بود مثل قبل به دوربین نگاه کنه...
اما نگاهش روی نارا ثابت موند.
برای چند لحظه انگار اطرافشون محو شد.
نورهای رنگی شهربازی، صدای بازیها و حتی صدای آدمهایی که از کنارشون رد میشدن، دیگه به چشمش نمیاومد.
فقط نارا بود و اون لبخند آرومش.
چیک!
عکس سوم.
فلش دوباره زد و هر دو چشمهاشون رو جمع کردن.
نارا دستهاش رو تکون داد.
نارا: وایــــی، بیا بریم ببینیم چطور شد!
نگاه جونگکوک هنوز همونجا بود، اما نارا زیاد توجهی نکرد و از کنارش رد شد.
چند ثانیه بعد، دستگاه صدای کوتاهی داد و نوار عکسها ازش بیرون اومد.
نارا سریع برداشتشون و با دقت نگاهشون کرد.
عکس اول.
عکس دوم.
و بعد...
عکس سوم.
ابروهاش کمی بالا رفت.
سرش رو برگردوند سمت جونگکوک که داشت به عکسها نگاه میکرد.
نارا: چرا اینجوری نگاهم کردی؟!
انگشتش رو روی عکس سوم گذاشت.
نگاه جونگکوک بین عکس و صورت نارا جابهجا شد و دوباره روی خودش ثابت موند.
لبخند آرومی گوشه لبش نشست.
جونگکوک خیلی آروم گفت:
جونگکوک: نمیدونم...
ابروهای نارا کمی پایین اومد.
چند بار پشت سر هم پلک زد، انگار هنوز نمیدونست باید چه جوابی بده.
چند ثانیه فقط به هم نگاه کردن.
نگاههاشون انگار جایی بین اون همه صدای اطراف گیر کرده بود.
نارا بالاخره نگاهش رو دزدید.
گونههاش کمی گرم شده بود. دستپاچه موهاش رو پشت گوشش زد و چند لحظه با خودش کلنجار رفت تا بالاخره مِنمِنکنان گفت:
نارا: عاااا... بیا بریم یه چیزی بخوریم.
بدون اینکه دوباره به جونگکوک نگاه کنه، سریع به سمت غرفههای خوراکی راه افتاد.
جونگکوک همونجا ایستاده بود و با همون آرامش به رفتارش نگاه میکرد.
وقتی نارا چند قدم ازش دور شد، خنده کوتاهی از ته گلویش بیرون اومد و دنبالش راه افتاد.
کمی جلوتر، نارا کنار یه غرفه پشمک ایستاده بود.
پشمکهای صورتی و سفید پشت شیشه ردیف شده بودن و بوی شیرینشون توی هوای خنک شهربازی پخش شده بود.
نارا با ذوق به دستگاه پشمکسازی نگاه میکرد.
جونگکوک که بهش رسید، نارا یه نیمنگاه کوتاه بهش انداخت و دوباره نگاهش رو به دستگاه دوخت.
اما همین نگاه کوتاه برای جونگکوک کافی بود تا دستپاچگی نارا رو بفهمه.
جونگکوک گوشه لبش رو بالا برد و با یه پوزخند آروم، نگاهش کرد.
جونگکوک: ...
ادامه دارد...
- ۴۶۷
- ۰۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط