نام: قرارداد نفرت
نام: قرارداد نفرت
Part:²⁸
جونگکوک دوباره ویس رو پخش کرد.
چند ثانیه صدای خندهی دوستش از گوشی اومد.
«هی داداش، چندتا عکس ازتون یواشکی گرفتیم. گفتم فردا که بیدار شدی برات بفرستم، چون خودت احتمالاً هیچی یادت نیست.»
جونگکوک ابروهاش رو بالا برد.
«عکس؟»
اولین عکس رو باز کرد.
چند ثانیه خیره موند.
عکس از فاصلهی دور گرفته شده بود. خودش و ا/ت وسط خیابون بودن و ا/ت بازوی جونگکوک رو گرفته بود و داشت میکشیدش سمت کوچه.
جونگکوک با ناباوری گفت:
«این دیگه چیه؟»
عکس بعدی رو باز کرد.
این یکی وقتی بود که داشتن از کنار خیابون رد میشدن.
ا/ت جلوتر بود و جونگکوک پشت سرش با لبخند عجیبی راه میرفت.
جونگکوک زیر لب گفت:
«من چرا این شکلیام؟»
ویس ادامه پیدا کرد:
«تا جایی که یادمه، تو و ا/ت که میگفتین از هم متنفرید، یهو چسبیده بودین به هم و با عجله از اونجا میرفتین.»
جونگکوک ویس رو متوقف کرد.
«چسبیده بودیم؟»
چند ثانیه به عکس نگاه کرد.
بعد دوباره ویس رو پخش کرد.
دوستش با خنده ادامه داد:
«البته تو بیشتر شبیه آدمی بودی که خودش نمیدونست کجا باید بره.»
جونگکوک اخم کرد.
«خیلی بامزهای...»
عکس بعدی رو باز کرد.
این بار ا/ت کمی جلوتر بود و جونگکوک پشت سرش ایستاده بود.
اما چیزی که توجهش رو جلب کرد، حالت صورت خودش بود.
برای چند ثانیه فقط به عکس خیره موند.
ویس هنوز ادامه داشت.
«بعدشم یادت باشه، وقتی از اونجا دور شدین، تو یه چیزی به ا/ت گفتی که من حتی از این فاصله هم فهمیدم جدی بود.»
انگشت جونگکوک روی صفحه ثابت موند.
«چی گفتم؟»
صدای دوستش از گوشی اومد:
«نمیدونم. صدا به ما نرسید. ولی قیافهت یه جوری بود که انگار برای اولین بار توی عمرت داشتی بدون کلکل باهاش حرف میزدی.»
ویس تمام شد.
اتاق ساکت شد.
جونگکوک چند ثانیه به صفحهی خاموش گوشی نگاه کرد.
بعد دوباره عکس رو باز کرد.
این بار بیشتر از خودش، به ا/ت نگاه کرد.
ا/ت توی عکس دستش رو گرفته بود و داشت به سمت کوچه میکشیدش.
جونگکوک زیر لب گفت:
«من چی بهت گفتم؟»
همون لحظه صدای ا/ت از بیرون اتاق اومد:
«جونگکوک؟»
جونگکوک سریع گوشی رو خاموش کرد.
«چیه؟»
«صبحونه سرد شد.»
«الان میام.»
چند ثانیه صبر کرد.
بعد دوباره گوشی رو روشن کرد.
عکس هنوز روی صفحه بود.
جونگکوک چند لحظه بهش نگاه کرد.
چیزی که بیشتر از همه ذهنش رو درگیر کرده بود، این نبود که چرا ا/ت دستش رو گرفته.
این بود که چرا خودش اجازه داده بود ا/ت اینقدر نزدیکش بشه.
گوشی رو خاموش کرد و از جاش بلند شد.
اما درست قبل از اینکه از اتاق بیرون بره، دوباره برگشت و یک بار دیگه به عکس نگاه کرد.
«من دیشب دقیقاً چی کار کردم...؟»
بعد گوشی رو توی جیبش گذاشت و از اتاق بیرون رفت.
ادامه دارد....
Part:²⁸
جونگکوک دوباره ویس رو پخش کرد.
چند ثانیه صدای خندهی دوستش از گوشی اومد.
«هی داداش، چندتا عکس ازتون یواشکی گرفتیم. گفتم فردا که بیدار شدی برات بفرستم، چون خودت احتمالاً هیچی یادت نیست.»
جونگکوک ابروهاش رو بالا برد.
«عکس؟»
اولین عکس رو باز کرد.
چند ثانیه خیره موند.
عکس از فاصلهی دور گرفته شده بود. خودش و ا/ت وسط خیابون بودن و ا/ت بازوی جونگکوک رو گرفته بود و داشت میکشیدش سمت کوچه.
جونگکوک با ناباوری گفت:
«این دیگه چیه؟»
عکس بعدی رو باز کرد.
این یکی وقتی بود که داشتن از کنار خیابون رد میشدن.
ا/ت جلوتر بود و جونگکوک پشت سرش با لبخند عجیبی راه میرفت.
جونگکوک زیر لب گفت:
«من چرا این شکلیام؟»
ویس ادامه پیدا کرد:
«تا جایی که یادمه، تو و ا/ت که میگفتین از هم متنفرید، یهو چسبیده بودین به هم و با عجله از اونجا میرفتین.»
جونگکوک ویس رو متوقف کرد.
«چسبیده بودیم؟»
چند ثانیه به عکس نگاه کرد.
بعد دوباره ویس رو پخش کرد.
دوستش با خنده ادامه داد:
«البته تو بیشتر شبیه آدمی بودی که خودش نمیدونست کجا باید بره.»
جونگکوک اخم کرد.
«خیلی بامزهای...»
عکس بعدی رو باز کرد.
این بار ا/ت کمی جلوتر بود و جونگکوک پشت سرش ایستاده بود.
اما چیزی که توجهش رو جلب کرد، حالت صورت خودش بود.
برای چند ثانیه فقط به عکس خیره موند.
ویس هنوز ادامه داشت.
«بعدشم یادت باشه، وقتی از اونجا دور شدین، تو یه چیزی به ا/ت گفتی که من حتی از این فاصله هم فهمیدم جدی بود.»
انگشت جونگکوک روی صفحه ثابت موند.
«چی گفتم؟»
صدای دوستش از گوشی اومد:
«نمیدونم. صدا به ما نرسید. ولی قیافهت یه جوری بود که انگار برای اولین بار توی عمرت داشتی بدون کلکل باهاش حرف میزدی.»
ویس تمام شد.
اتاق ساکت شد.
جونگکوک چند ثانیه به صفحهی خاموش گوشی نگاه کرد.
بعد دوباره عکس رو باز کرد.
این بار بیشتر از خودش، به ا/ت نگاه کرد.
ا/ت توی عکس دستش رو گرفته بود و داشت به سمت کوچه میکشیدش.
جونگکوک زیر لب گفت:
«من چی بهت گفتم؟»
همون لحظه صدای ا/ت از بیرون اتاق اومد:
«جونگکوک؟»
جونگکوک سریع گوشی رو خاموش کرد.
«چیه؟»
«صبحونه سرد شد.»
«الان میام.»
چند ثانیه صبر کرد.
بعد دوباره گوشی رو روشن کرد.
عکس هنوز روی صفحه بود.
جونگکوک چند لحظه بهش نگاه کرد.
چیزی که بیشتر از همه ذهنش رو درگیر کرده بود، این نبود که چرا ا/ت دستش رو گرفته.
این بود که چرا خودش اجازه داده بود ا/ت اینقدر نزدیکش بشه.
گوشی رو خاموش کرد و از جاش بلند شد.
اما درست قبل از اینکه از اتاق بیرون بره، دوباره برگشت و یک بار دیگه به عکس نگاه کرد.
«من دیشب دقیقاً چی کار کردم...؟»
بعد گوشی رو توی جیبش گذاشت و از اتاق بیرون رفت.
ادامه دارد....
- ۴۲۲
- ۲۲ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط