پارت ۱۲

پارت ۱۲

ویو نارا

دختره احمق چرا انقدر بهش نزدیک شدی آخه؟
باید از این به بعد بیشتر حواسمو جمع کنم...

---

چند دقیقه بعد رسیدیم کنار یه شهربازی بزرگ. جونگکوک پیاده شد و در رو برام باز کرد.

اوووو، چه جنتلمنی!

همین که چشمم به شهربازی افتاد، برای لحظه‌ای همه‌چیز رو فراموش کردم.

بزرگ، رنگارنگ، پر از بازی و غرفه‌های خوراکی و البته شلوغ و پرهیاهو.

توی فضای شهربازی غرق شده بودم که جونگکوک با انگشتش زد به سرم و منو از دنیای خودم بیرون کشید.

دستم رو روی سرم گذاشتم و صورتم رو جمع کردم.

نارا: چتهههه، وحشی!

ابروهاش رو بالا انداخت.

جونگکوک: درست حرف بزن، وگرنه برت می‌گردونم خونه‌تون.

آروم زدم به بازوش.

نارا: قراره چقدر به خاطر یه شهربازی منت بذاری؟

شونه‌ای بالا انداخت.

جونگکوک: نمی‌دونم... شاید زیاد.

براش دهن‌کجی کردم و به سمت شهربازی راه افتادم. هر بازی و غرفه‌ای که از کنارش رد می‌شدیم، چشمام برق می‌زد.

جونگکوک هم پشت سرم راه می‌اومد.

یه‌دفعه چشمم افتاد به یه چرخ‌وفلک بزرگ. سریع سرم رو برگردوندم سمت جونگکوک، با ذوق بهش اشاره کردم.

نارا: اوننننن!

ابروهاش بالا رفت.

کامل برگشتم سمتش، دست‌به‌سینه ایستادم و یه لبخند شیطنت‌آمیز زدم.

نارا: چیههه؟ می‌ترسی؟

قیافه‌ش فوراً جدی شد.

جونگکوک: چی؟ من؟ بترسم؟ برو بابا! من از هیچی نمی‌ترسم. فقط می‌ترسم تو بترسی و من حوصله جیغ زدنتو نداشته باشم.

ابرو بالا انداختم.

نارا: نگران نباش، من نمی‌ترسم. بیا بریم.

بازوش رو گرفتم و کشوندمش سمت چرخ‌وفلک.

بلیت گرفتیم و توی صف ایستادیم. من تمام مدت از ذوق، بالا و پایین می‌پریدم و درباره سوار شدن حرف می‌زدم؛ اما جونگکوک برخلاف من، کمی ساکت شده بود و با دقت به صدای جیغ مردم گوش می‌داد.

دست از پریدن کشیدم و جدی نگاهش کردم.

نارا: اگه می‌ترسی، بگو.

اخم ریزی کرد.

جونگکوک: گفتم نمی‌ترسم.

شونه بالا انداختم.

نارا: باشه، خودت می‌دونی.

بالاخره نوبتمون رسید.

سوار شدیم و کمربندامون رو بستیم. من فقط ذوق داشتم، ولی توی صورت جونگکوک یه مقدار ترس دیده می‌شد.

نتونستم جلوی خنده‌م رو بگیرم.

جونگکوک: به چی می‌خندی؟

لبامو غنچه کردم و سرمو تکون دادم.

نارا: هیچچییی!

دستگاه روشن شد و کم‌کم شروع به حرکت کرد.

هرچی بالاتر می‌رفتیم، ذوق من بیشتر می‌شد. از هیجان جیغ می‌زدم و می‌خندیدم، ولی جونگکوک درست برعکس من بود.

کاملاً خودش رو جمع کرده بود و با هر بالا و پایین شدن دستگاه، صورتش بیشتر درهم می‌رفت؛ انگار حتی زبونش هم برای جیغ زدن قفل شده بود.

دستگاه سرعت گرفت.

ناگهان دستم رو محکم گرفت و یه جیغ کوتاه از دهنش فرار کرد.

قیافه‌ش اون‌قدر بامزه شده بود که دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم و بلند زدم زیر خنده.

چند دقیقه بعد، چرخ‌وفلک ایستاد.

جونگکوک کمربندش رو باز کرد و تقریباً سریع از دستگاه پیاده شد. چند قدم اول رو کمی تلوتلو خورد تا بالاخره سر جاش ایستاد.

رفتم سمتش.

نارا: تو که می‌گفتی نمی‌ترسی!

دوباره قیافه‌ش جدی شد.

جونگکوک: نترسیدم.

اخم کردم.

نارا: دروغ نگو... پس چرا دستمو گرفته بودی؟

یه لحظه دستپاچه شد.

جونگکوک: می‌خواستم تو نترسی.

با یه نگاه پوکر فیس خیره‌ش شدم.

جونگکوک: چیههه؟

نارا: هیچی... باشه. قبول نکن که ترسیدی.

جونگکوک: گفتم نترسیدم دیگه!

نارا: باشه، قبول!

چشمم افتاد به یه دستگاه عکس فوری.

چشمام برق زد.

نارا: آخ جونننن! دستگاه عکس فوری! بیا بریممم!

قبل از اینکه چیزی بگه، دوباره بازوش رو گرفتم و کشیدمش سمت دستگاه.

جونگکوک: هی، هی، هی! انقدر منو این‌ور و اون‌ور نکش!

نارا: بیا غر نزن دیگه!

و دوباره کشون‌کشون بردمش سمت دستگاه.

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۰)

پارت ۱۳ویو راویچند قدم بعد به دستگاه عکس فوری رسیدن. خوشبختا...

پارت اخر

پارت ۴

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط