عاشقانه های شبنم

خسته‌ام…
از هرچی که هست،
از آدم‌هایی که میانِ حرف‌های قشنگشون،
دروغ پنهان می‌کنند.
خسته‌ام…
از لبخندهای اجباری،
از سکوت‌هایی که داد می‌زنند،
و هیچ‌کس نمی‌شنوه.
خسته‌ام…
از توضیح دادن،
از توضیح ندادن،
از تلاش برای فهموندن چیزی
که کسی نمیخاد بفهمه.
خسته‌ام از تظاهر…
به اینکه خوبم،
به اینکه قوی‌ام،
به اینکه چیزی مهم نیست،
در حالی که درونم آتیش گرفته.
خسته‌ام از دوست داشتن‌هایی
که هیچ‌گاه دیده نشد،
از نادیده گرفتن‌هایی
که به‌سادگی رد شدن از روحم.
خسته‌ام از نقش بازی کردن،
از بودن در دنیایی که جای واقعی‌ها تنگ است،
و جای دروغ‌ها باز.
خسته‌ام از سوال‌های تکراری،
از جواب‌هایی که باید بسازم،
از اینکه حتی خودم رو هم دیگه نمی‌شناسم.
خسته‌ام از خودم،
از افکاری که هر شب در سرم ول می‌چرخند
و خواب رو از چشام می‌دزدند.
خسته‌ام از دلتنگی‌هایی که مزه‌شون عوض شده،
نه عاشقانه‌اند،
نه عمیق…
فقط یک خلأ سردند.
خسته‌ام از این حجمِ درد بی‌دلیل،
که یهو میاد،
میشینه وسطِ سینه‌ام،
و نمی گذاره نفس بکشم.
خسته‌ام از دوستت دارم‌هایی که مصرفی شدند،
از آدم‌هایی که فقط وقتی بهشون نیاز داری،
یادشون میفته که نیستند.
خسته‌ام از بی‌پناهی…
وقتی حتی سایه‌ت هم پشتت نمی ایسته،
و خودت را توی آینه نمی‌شناسی.
خسته‌ام از روزهایی که تکراری‌اند،
از شب‌هایی که تمام نمی‌شوند،
از دل‌هایی که زود می‌برند و دیر برمی‌گردند.
خسته‌ام از قول‌هایی که هرگز عمل نشد،
از منتظر موندن‌هایی
که به هیچ‌جا نرسیدند.
خسته‌ام از جمع‌هایی که در آن تنها‌ترم،
از تنهایی‌هایی که صدا دارند،
ولی شنیده نمیشن.
خسته‌ام از نوشتن…
وقتی هیچ‌کس نمیخونه.
خسته‌ام از سکوت،
وقتی هیچ‌کس نمیفهمه.
خسته‌ام از امیدهای نصفه‌نیمه،
از آرزوهایی که خاک گرفتند،
و کسی برای تکاندنش نیومد.
خسته‌ام از تلاش،
برای اثبات خودم
به آدم‌هایی که
بودنم رو هیچ‌وقت ندیدند.
خسته‌ام از اینکه باید “محکم” باشم،
درحالی‌که تمام استخوان‌هایم
زیر بار درد خم شده‌اند.
خسته‌ام از آدم‌هایی که میگن:
«درکت می‌کنم»
ولی هرگز نفهمیدند
این حال یعنی چه.
دیدگاه ها (۰)

عاشقانه های شبنم

عاشقانه های شبنم

یه جایی خوندم که هر چقدر آدم بهتری باشی، گیاهان، حیوونا و بچ...

گاهی آن‌قدر خسته می‌شوی که دیگر حتی دلت نمی‌خواهد کسی حالت ر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط