My little princess
My little princess
Part...9
بلند شدم جلوش وایسادم با نگاه های پر از نفرت بهش نگاه کردم
ات: خیار هویییی عمته
نورا: چیه به خودت میگیری گاو
دیگه مغزم رد داد از موهاش محکم گرفتم کشیدم بهش سیلی زدم
ات: چه گوهی خوردی ها چطور جرعت میکنی باهام اینطوری حرف بزنی میدونی که از من پایین تر هستی با یه حرف میریم زندان میدونی اینا رو
نورا: ات ولم کن
ات: دیگه همچین گوهی نخور
آخرین بار یه سیلی زدم ولش کردم با حرص بهش زل زدم
نورا: هرزه تو اول به خودت بگو هر روز با یکی میخوابی
خندیدم با پام زدم به شکمش با کله زدم صورتش از بازوش گرفتم کشیدم سمت در بردم حیاط قصر لیلی و ملکه همینطور داشتن دنبالمون میومدن سعی کردن جدا کنن مگه من ولش میکردم بردم وسط حیاط هلش دادم رو زمین جلوش نشستم تو چشاش زل زدم
ات: یه بار دیگه همچنین گوهی بخوری میکشمت فهمیدی
نورا : هق هق آره آره
ات: خوبه
بلند شدم رفتم داخل رفتم آشپزخانه دستامو شستم نفس عمیقی کشیدم عجب چیزی بود یکم حرصم خالی شد خندیدم آفرین بهت ات خوب جوابشو دادی که دختره ی عفریته فکر کرده میتونه بهم چیزی بگه از پنجره به حیاط نگاه کردم همه جمع شده بودن سرش ولی جیمین یه کنار وایساده بود شوهرش بود باید میرفت پیشش ولی نرفت ایشش اصلا به من چه رفتم اتاق رو تخت دراز کشیدم چشامو بستم خوابیدم
با صدای خدمتکار بیدارم شدم رفتم دستشویی صورتمو شستم لباسمو عوض کردم یه لباس خیلی رسمی تر و سلطنتی تر پوشیدم قرار بود امشب آدم های مهمی جمع شن موهای بلندمو شونه کردم یه آرایش ساده زدم تو آینه به خودم یه چشمکی زدم رفتم پایین دیدم مهمون ها از قبل اومدن با همشون دست دادم به نورا نگاه کردم بینیش کبود شده بود خندیدم روی صندلی نشستم بعد از مدتی تهیونگ و هانا و جیمین هم اومدن در واقع هانا خواهر جیمین بود هانا سریع اومد کنارم نشست
هانا: دختر چه ماه شدی
ات: فدات شم خوشگلم
هانا : واییییییییی ات کل قصر از تو و اون عفریته حرف میزنن
«ویوجیمین»
نگاهی به ات انداختم چقدر مظلوم بود آدم محو خنده هاش میشه مثل فرشته ها بود
تهیونگ: کم بهش نگاه من چشات خشک میشه
جیمین : شبیه فرشته میمونه
تهیونگ: آره خیلی خوشگله هی جیمین تو زن داری ها
جیمین: آره میدونم
تهیونگ: پس واسه چی به خواهرم نگاه میکنی
جیمین: انگار با خواست خودم باهاش ازدواج کردم
تهیونگ: هیس آروم باش میدونم الان میشنون
سر تکونی دادم به ات نگاه کردم چقدر دلم براش تنگ شده بود از بچگی عاشق این دختر بودم کلا عشق اول و آخرم ات هس
ادامه دارد ...
Part...9
بلند شدم جلوش وایسادم با نگاه های پر از نفرت بهش نگاه کردم
ات: خیار هویییی عمته
نورا: چیه به خودت میگیری گاو
دیگه مغزم رد داد از موهاش محکم گرفتم کشیدم بهش سیلی زدم
ات: چه گوهی خوردی ها چطور جرعت میکنی باهام اینطوری حرف بزنی میدونی که از من پایین تر هستی با یه حرف میریم زندان میدونی اینا رو
نورا: ات ولم کن
ات: دیگه همچین گوهی نخور
آخرین بار یه سیلی زدم ولش کردم با حرص بهش زل زدم
نورا: هرزه تو اول به خودت بگو هر روز با یکی میخوابی
خندیدم با پام زدم به شکمش با کله زدم صورتش از بازوش گرفتم کشیدم سمت در بردم حیاط قصر لیلی و ملکه همینطور داشتن دنبالمون میومدن سعی کردن جدا کنن مگه من ولش میکردم بردم وسط حیاط هلش دادم رو زمین جلوش نشستم تو چشاش زل زدم
ات: یه بار دیگه همچنین گوهی بخوری میکشمت فهمیدی
نورا : هق هق آره آره
ات: خوبه
بلند شدم رفتم داخل رفتم آشپزخانه دستامو شستم نفس عمیقی کشیدم عجب چیزی بود یکم حرصم خالی شد خندیدم آفرین بهت ات خوب جوابشو دادی که دختره ی عفریته فکر کرده میتونه بهم چیزی بگه از پنجره به حیاط نگاه کردم همه جمع شده بودن سرش ولی جیمین یه کنار وایساده بود شوهرش بود باید میرفت پیشش ولی نرفت ایشش اصلا به من چه رفتم اتاق رو تخت دراز کشیدم چشامو بستم خوابیدم
با صدای خدمتکار بیدارم شدم رفتم دستشویی صورتمو شستم لباسمو عوض کردم یه لباس خیلی رسمی تر و سلطنتی تر پوشیدم قرار بود امشب آدم های مهمی جمع شن موهای بلندمو شونه کردم یه آرایش ساده زدم تو آینه به خودم یه چشمکی زدم رفتم پایین دیدم مهمون ها از قبل اومدن با همشون دست دادم به نورا نگاه کردم بینیش کبود شده بود خندیدم روی صندلی نشستم بعد از مدتی تهیونگ و هانا و جیمین هم اومدن در واقع هانا خواهر جیمین بود هانا سریع اومد کنارم نشست
هانا: دختر چه ماه شدی
ات: فدات شم خوشگلم
هانا : واییییییییی ات کل قصر از تو و اون عفریته حرف میزنن
«ویوجیمین»
نگاهی به ات انداختم چقدر مظلوم بود آدم محو خنده هاش میشه مثل فرشته ها بود
تهیونگ: کم بهش نگاه من چشات خشک میشه
جیمین : شبیه فرشته میمونه
تهیونگ: آره خیلی خوشگله هی جیمین تو زن داری ها
جیمین: آره میدونم
تهیونگ: پس واسه چی به خواهرم نگاه میکنی
جیمین: انگار با خواست خودم باهاش ازدواج کردم
تهیونگ: هیس آروم باش میدونم الان میشنون
سر تکونی دادم به ات نگاه کردم چقدر دلم براش تنگ شده بود از بچگی عاشق این دختر بودم کلا عشق اول و آخرم ات هس
ادامه دارد ...
- ۱.۶k
- ۰۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط