#Gentlemans_husband

#Gentlemans_husband
#season_Third
#part_413

نگاهم رو دوختم به مردی که با تموم وجودم عاشقش بودم.
ارتباط چشمی خیلی کوتاهی برقرار کردیم و بعد خیلی سریع، منو به چیزی که میخواستم رسوند.
اغو.شی که چندین و چند روزه حسرتشو دارم.
به گریه افتادم، مثل گربه سرم رو روی شونش اینور اونور میکردمو بوی عطرش رو با کمال میل به ریه هام میفرستادم.
حرکاتم هستریک بودو احساس میکردم توی یک رویای قشنگ سیر میکنم و هر لحظه امکان داره از خواب بپرم و بازم توی اون انبار لعـ نتی باشم!
چشمامو محکم بسته بودم و پیرهنش رو بین مشتم فشا.ر میدادم.
لرزیدن شونه های مردونه‌اش، باعث شد با صدای بلند تری گریه کنم؛
عاجزانه بین گریه هام صداش کردم.

+ج.. جونگکوک نرو
_لیلیم، دخترم.. عمرم،پیشتم..هیجا نمیرم!

صداش بغض داشتو دیدن بغض مَر.دَم جگرم رو میسوزوند.
نه اون خسته شد، نه من!
نمیدونم چقدر همو بغـ ل کردیم که بالاخره گریه دو طرف بند اومدم.
همچنان هق هق میکردم.. مچ دست راستم بی حس بودو نمیتونستم درست بغـ لش کنم.
کمی ازش فاصله گرفتم و دقیق تر بهش زل زدم.
باید می سپردم به دکتر بگن نیازی به ارام بخش ندارم، اروم کننده من الان همینجا بود.. دستم رو گرفته بودو داشت پشت سرهم بو.سیدن که نه، میپرستید!
جای جای تـ نم رو بو.سید، بو.یید، نوا.زش کردو پرستید!
کاش زمان همینجا متوقف میشد، مگه زندگی تو چی خلاصه میشد جز همین زیبایی این لحظه؟ مگه چی میخواستم جز همین؟
چشمای سرخش رو بهم دوخت.

_جون به لـ بم کردی همه چیزم!
+ببخشید..

خم شد و نر.م لـ بم رو بو.سید.

_تو ببخشید عزیزم، لایق این همه اتفاق نبودیو.. لعـ نت به منِ بدر.د نخور!

دستم رو به خط فکش کشیدم...

+اینطوری نگو! تقصیر تو نیست که ادما دیگه رحمی تو وجودشون نیست!

سرش رو بیشتر به دستم چسپوند، مثل اینکه اینکار رو دوست داشت!
تمام لحظه هایی که دز.دیده شده بودم جلو چشمم نقش بست.. میدونستم قراره بشه کابو.س شب هام!
دوباره بغض کردم.
بازهم دستم رو بو.سید؛

_فقط خدا میدونه چی به سر اون دل کوچیکت اومده انتقامتو بد ازشون میگیرم!

درست نیم ساعت بعد ملاقاتم با جونگکوک، دکتر اومد و ارام بخشی بهم تزریق کرد.
از جونگکوک خواست که بره بیرون ولی اجازه ندادم؛
تقصیر من نبود که هنوز ترس از دست دادنش  مثل خوره به جونم افتاده بود.
دستش روی سرم بودو ارام نوازشم میکرد، هم با چشماش و هم با دستاش؛

...
هوسوک با چاقو.ی بزرگی داشت سمتم میومد و همش تهدید به مر.گم میکرد.
اون میخواست منو بکـ شه!
هرچقدر جیـغ میزدم صدام بالا نمیومد..
همینکه چاقو بالا رفت جیغ دیگه ای کشیدم.  و اینبار صدام ازاد شد.
چشمام باز شد و از اون کابو.س لعنـ تی خلاص شدم.
نفسم بالا نمیومد و پشت سرهم سعی میکردم هوارو وارد ریه هام کنم.
پرستاری سراسیمه وارد اتاق شد.

_هییس اروم عزیزم چیزی نیست، بامن نفس بکش.. یک دو..

سعی کردم به حرفش گوش بدم.
ولی کل بد.نم میلرزید نمیتونستم اروم باشم، طبیعیه.. ترسیده بودم!
پرستار بلند داد زد

_اجازه بدین بیاد تو، بیمار ترسیده بهش نیاز داره

اینو گفتو اینبار جونگکوک ترسیده اومد تو اتاق
با دیدن صورت ترسیدم دست پارچه سمت تختم اومد، دستم رو محـ کم توی دستش گرفتو اروم روی پیشونیم رو ب.وسید

_اروم باش عزیزم، هیچی نیست! ببین من هستم
نفس بکش! نفس بکش، اروم اروم!

350 لایک
130 بازنشر
دیدگاه ها (۱۶)

#Gentlemans_husband#season_Third#part_414چشمامو بستم و سعی ک...

#Gentlemans_husband#season_Third#part_415اول سمت اتاق پلیس پ...

#Gentlemans_husband#season_Third#part_412اقای کیم با استرس گ...

#Gentlemans_husband#season_Third#part_411سری تکون دادم و بلن...

my boyfriend

نیشخندی زد-شوخی کردم..بریم از جیمین خدافظی کنیم. لباساتو عوض...

چندپارتی(درخواستی) p3اعضا در رو باز کردن و رفتن داخل و دیدن ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط