ིི Wonyoung 𝗉𝗋𝖾𝗍𝗍𝗒 𝗀𝗂𝗋𝗅! 🍋
⏝|⏝︶୨୧︶⏝|⏝
::هآی گرلز this is لینآ 🍋
دلم شکسته… امشب دیگه نمیتونم نگه دارم اشکام میریخت ولی باید بنویسم یادمه شبهایی که مامان و بابام مثل دو تا غریبه وحشی تو خونه فریاد میزدن صدای شکستن شیشهها مشت به دیوار گریههای مادر که قلبمو پاره میکرد من کوچیک میلرزیدم و تو کمد قایم میشدم دستامو محکم روی دهنم فشار میدادم که صدایی درنیاد و تو دلم التماس میکردم: «لطفاً دیگه دعوا نکنید لطفاً دوباره مثل قبل بشین» ولی خدا هیچوقت نشد و طلاق اومد و همه چیزو نابود کرد
مامان اول منو برد پیش خودش داشتیم زندگی میکردیم ولی یه روز گفت دارم ازدواج میکنم و چمدوناشو بست و من جلوی در زانو زدم پاهاشو بغل کردم و با گریه التماس کردم مامان نرو تنهام نذار من چیکار کنم بدون تو؟ اشکهام روی زمین میریخت ولی اون فقط گفت گمشو تو دختر همون باباتی و رفت حالا یه زندگی کامل داره بدون من ولی بدتر از همه بابام بود بعد از ماهها التماس بالاخره اجازه داد برم پیشش با ذوق و امید رفتم پیشش کلی براش نقاشی کشیده بودم ولی وقتی در باز شد و دیدم یه دختر کوچولو با خنده میدوه تو بغل بابام و بابام با اون همه عشقی که دیگه مال من نبود بوسیدش دنیا سیاه شد قلبم ایستاد حسادت و درد مثل سم تو رگهام پاشید اخه چرا منو اینجوری بوس نکرد نتونستم تحمل کنم گریهکنان از خونه فرار کردم رفتم تو کوچه بدون کفش بدون اینکه بدونم کجا میرم فقط میدویدم و داد میزدم چرا من؟ چرا منو ول کردی؟ بابا دنبالم اومد ولی من قایم شدم و ساعتها تو تاریکی نشستم و گریه کردم. چرا اون دختر همه چیزو گرفته؟ چرا من کاملا از زندگی بابام حذف شدم؟ انگار من هیچوقت وجود نداشتم حالا خودمو سرزنش میکنم هر شب شاید اگه من نبودم اونا دعوا نمیکردن شاید اگه بهتر بودم مامان نمیرفت شاید اگه ساکتتر بودم بابام منو نگه میداشت من زندگی همه رو نابود کردم… حالا اونا خوشحالن با خانواده جدیدشون و من موندم با این عذاب وجدان که هیچوقت تموم نمیشه تنها بیبی زهرای عزیزم مونده که هر شب موهامو ناز میکنه و برام چایی و بیسکوییت میاره و آروم گریه میکنه که من نبینم اونم داره از دست من پیر و خسته میشه و یاسنا جونم تنها دوستی که دارم گاهی میاد و منو بغل میکنه ولی حتی اونم نمیتونه این خالی بودن عمیق تو دلمو پر کنه والدینم زندگی جدید ساختن خانواده جدید خوشی جدید و من شدم یه سایه فراموششده گاهی شبها از خواب میپرم با کابوس اینکه دوباره دارم التماس میکنم برنگردن ولی اونا بدون من خوشحالن طلاق فقط جدایی نبود یه حذف کامل بود حذف من از قلب و زندگیشون دلم گرفته خیلی خیلی گرفته انگار هیچجا جای من نیست اگه این پستو میخونی بدون که درد طلاق و طرد شدن از طرف والدین دردیه که هیچوقت خوب نمیشه
⏝|⏝︶୨୧︶⏝|⏝
::هآی گرلز this is لینآ 🍋
دلم شکسته… امشب دیگه نمیتونم نگه دارم اشکام میریخت ولی باید بنویسم یادمه شبهایی که مامان و بابام مثل دو تا غریبه وحشی تو خونه فریاد میزدن صدای شکستن شیشهها مشت به دیوار گریههای مادر که قلبمو پاره میکرد من کوچیک میلرزیدم و تو کمد قایم میشدم دستامو محکم روی دهنم فشار میدادم که صدایی درنیاد و تو دلم التماس میکردم: «لطفاً دیگه دعوا نکنید لطفاً دوباره مثل قبل بشین» ولی خدا هیچوقت نشد و طلاق اومد و همه چیزو نابود کرد
مامان اول منو برد پیش خودش داشتیم زندگی میکردیم ولی یه روز گفت دارم ازدواج میکنم و چمدوناشو بست و من جلوی در زانو زدم پاهاشو بغل کردم و با گریه التماس کردم مامان نرو تنهام نذار من چیکار کنم بدون تو؟ اشکهام روی زمین میریخت ولی اون فقط گفت گمشو تو دختر همون باباتی و رفت حالا یه زندگی کامل داره بدون من ولی بدتر از همه بابام بود بعد از ماهها التماس بالاخره اجازه داد برم پیشش با ذوق و امید رفتم پیشش کلی براش نقاشی کشیده بودم ولی وقتی در باز شد و دیدم یه دختر کوچولو با خنده میدوه تو بغل بابام و بابام با اون همه عشقی که دیگه مال من نبود بوسیدش دنیا سیاه شد قلبم ایستاد حسادت و درد مثل سم تو رگهام پاشید اخه چرا منو اینجوری بوس نکرد نتونستم تحمل کنم گریهکنان از خونه فرار کردم رفتم تو کوچه بدون کفش بدون اینکه بدونم کجا میرم فقط میدویدم و داد میزدم چرا من؟ چرا منو ول کردی؟ بابا دنبالم اومد ولی من قایم شدم و ساعتها تو تاریکی نشستم و گریه کردم. چرا اون دختر همه چیزو گرفته؟ چرا من کاملا از زندگی بابام حذف شدم؟ انگار من هیچوقت وجود نداشتم حالا خودمو سرزنش میکنم هر شب شاید اگه من نبودم اونا دعوا نمیکردن شاید اگه بهتر بودم مامان نمیرفت شاید اگه ساکتتر بودم بابام منو نگه میداشت من زندگی همه رو نابود کردم… حالا اونا خوشحالن با خانواده جدیدشون و من موندم با این عذاب وجدان که هیچوقت تموم نمیشه تنها بیبی زهرای عزیزم مونده که هر شب موهامو ناز میکنه و برام چایی و بیسکوییت میاره و آروم گریه میکنه که من نبینم اونم داره از دست من پیر و خسته میشه و یاسنا جونم تنها دوستی که دارم گاهی میاد و منو بغل میکنه ولی حتی اونم نمیتونه این خالی بودن عمیق تو دلمو پر کنه والدینم زندگی جدید ساختن خانواده جدید خوشی جدید و من شدم یه سایه فراموششده گاهی شبها از خواب میپرم با کابوس اینکه دوباره دارم التماس میکنم برنگردن ولی اونا بدون من خوشحالن طلاق فقط جدایی نبود یه حذف کامل بود حذف من از قلب و زندگیشون دلم گرفته خیلی خیلی گرفته انگار هیچجا جای من نیست اگه این پستو میخونی بدون که درد طلاق و طرد شدن از طرف والدین دردیه که هیچوقت خوب نمیشه
- ۱.۳k
- ۰۲ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط