ིི Wonyoung 𝗉𝗋𝖾𝗍𝗍𝗒 𝗀𝗂𝗋𝗅! 🍋
⏝|⏝︶୨୧︶⏝|⏝
::هآی گرلز this is لینآ 🍋
در تاریکی نیمهشب آپارتمان قدیمی او دوباره به «آن حالت» برمیگشت
چشمانش از حدقه بیرون زده بود برق جنون در نگاهش میرقصید و خندهاش مثل شیشهای که روی زمین شکسته میشود تیز و وحشیانه بود نفسهایش تند و نامنظم بود «من خوبم... فقط باید این صداها رو خاموش کنم اونا دارن بهم میگن که تو مقصری!»
دختر کوچکش که از اتاق خواب با چشمان خوابآلود بیرون آمده بود آخرین کلماتش را اینطور به یاد میآورد: «بابا... چرا چاقو دستته؟ چرا اینقدر میلرزی؟»
او در اوج .دلا. جایی که دنیا مثل یک قصر کوچک و رنگارنگ به نظر میرسید کنترل را کامل از دست داد دیوارها به او خیره شده بودند صداها فریاد میزدند در یک لحظه چاقو بالا رفت ضربه اول با خشم خالص ضربه دوم با لذت دیوانهوار دوره مانیک خون روی کف آشپزخانه پخش شد مثل نقاشی抽象ی که خودش کشیده بود قربانی آخرین نفسش را با نگاهی پر از حیرت و التماس کشید... و میگفت « بابا لطفا منو ول کن » صدای کشیده شدن ناخن های کوچولوش روی زمین شنیده میشد تمام بدنش پاره شده بود تمام اعضای داخل شکمش بیرون ریخته بود دهنش تا بلا گوش شکافته شده بود اما او فقط خندید خندهای که تا صبح ادامه داشت
صبح که افسردگی سنگین مثل پتویی سیاه رویش افتاد حتی یادش نمیآمد چه کرده فقط لکههای قرمز روی دستهایش بود و بوی فلز در هوا
حالا پلیس دنبال یک بیمار دوقطبی گمشده میگردد...
اما قتلها هنوز ادامه دارند هر ماه وقتی ماه کامل میشود و چرخه دلا شروع یک نفر دیگر باید «صداها» را آرام کند
چون گاهی افسردگی فقط غم نمیآورد...
دلا کوچولو او همه چیز را به جهنم تبدیل میکند
دوست داری زنده بمانی تا صبح؟ یا بخشی از داستان بعدی شوی؟
فعلا بای تا های 💛
⏝|⏝︶୨୧︶⏝|⏝
::هآی گرلز this is لینآ 🍋
در تاریکی نیمهشب آپارتمان قدیمی او دوباره به «آن حالت» برمیگشت
چشمانش از حدقه بیرون زده بود برق جنون در نگاهش میرقصید و خندهاش مثل شیشهای که روی زمین شکسته میشود تیز و وحشیانه بود نفسهایش تند و نامنظم بود «من خوبم... فقط باید این صداها رو خاموش کنم اونا دارن بهم میگن که تو مقصری!»
دختر کوچکش که از اتاق خواب با چشمان خوابآلود بیرون آمده بود آخرین کلماتش را اینطور به یاد میآورد: «بابا... چرا چاقو دستته؟ چرا اینقدر میلرزی؟»
او در اوج .دلا. جایی که دنیا مثل یک قصر کوچک و رنگارنگ به نظر میرسید کنترل را کامل از دست داد دیوارها به او خیره شده بودند صداها فریاد میزدند در یک لحظه چاقو بالا رفت ضربه اول با خشم خالص ضربه دوم با لذت دیوانهوار دوره مانیک خون روی کف آشپزخانه پخش شد مثل نقاشی抽象ی که خودش کشیده بود قربانی آخرین نفسش را با نگاهی پر از حیرت و التماس کشید... و میگفت « بابا لطفا منو ول کن » صدای کشیده شدن ناخن های کوچولوش روی زمین شنیده میشد تمام بدنش پاره شده بود تمام اعضای داخل شکمش بیرون ریخته بود دهنش تا بلا گوش شکافته شده بود اما او فقط خندید خندهای که تا صبح ادامه داشت
صبح که افسردگی سنگین مثل پتویی سیاه رویش افتاد حتی یادش نمیآمد چه کرده فقط لکههای قرمز روی دستهایش بود و بوی فلز در هوا
حالا پلیس دنبال یک بیمار دوقطبی گمشده میگردد...
اما قتلها هنوز ادامه دارند هر ماه وقتی ماه کامل میشود و چرخه دلا شروع یک نفر دیگر باید «صداها» را آرام کند
چون گاهی افسردگی فقط غم نمیآورد...
دلا کوچولو او همه چیز را به جهنم تبدیل میکند
دوست داری زنده بمانی تا صبح؟ یا بخشی از داستان بعدی شوی؟
فعلا بای تا های 💛
- ۱.۳k
- ۲۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط