پُک دیگری بر سیگارکِ نیمه سوزش زد ؛ غم هایَش به قدری سنگی

پُک دیگری بر سیگارکِ نیمه سوزش زد ؛ غم هایَش به قدری سنگین شده بودند ، به قدری درد کشیده بود که حتی دیگر نمیتوانست راجب به آنها کمی حرف زَنَد ، تنها به آتش کوچَکِ سیگارَش بسنده میکرد و آرزو داشت تا شاید دودِ تلخِ توتون توانایی تیره و تار کردنِ خاطراتش را داشته باشد..
دیدگاه ها (۰)

ردِ لب هایَت هنوز بر رویِ فنجانِ قهوه‌ام مانده ، و من نمیتوا...

دلتنگ اینم که بی دغدغه خویش را به دست کسی رها کنم و بُگذارم ...

دلبندم ؛ دیگر آنقدری مرا شکسته‌ای که تمامی کَلَماتِ عاشقانه ...

در رابطه با دیگر انسان ها چیزی نمیدانم اما مندلم میخواهد کسی...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ³. 𝑚𝑎𝑛𝑑𝑎𝑡𝑜𝑟𝑦 𝑠𝒉𝑎𝑟𝑒..𝓶𝓪𝓷𝓭𝓪𝓽𝓸𝓻𝔂 𝓼𝓱𝓪𝓻𝓮. با هل دادن درِ خ...

☆BETWEEN US☆P♡40________ساعت از دو نیمه‌شب گذشته بود. راهروی...

~LIKE THE DAY THAT I MET HIM~~هماننده روزی که او را ملاقات ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط