بوسه مرگ
بوسه مرگ
"پارت ۱۱"
ویو ا.ت
همونجا کنار در ایستاده بودم..
دستهام رو مشت کرده بودم و از شدت .. عصبانیت دندونهام رو روی هم فشار میدادم.
جونگکوک بدون اینکه حتی نگاهم کنه، ساعتش رو از دستش باز کرد و روی میز گذاشت
انگار نه انگار چند دقیقه پیش زندگیمو زیر و رو کرده بود ..
با حرص گفتم
& تو واقعاً خودخواهترین آدمی هستی که تا حالا دیدم ..
جونگکوک آروم برگشت سمتم.
اخم غلیظی روی صورتش نشسته بود.
- نظرت برام اهمیتی نداره..
با عصبانیت به طرفش رفتم.
& فکر نکن چون ازدواج کردیم، هر کاری دلت بخواد میتونی انجام بدی ....
چشمهاش توی چشمهام قفل شد ..
- منم فکر نمیکنم (سرد)
مکث کوتاهی کرد و ادامه داد:
- فقط یه قانون دارم... توی این عمارت هر چیزی که میگم، همون انجام میشه.
با تمسخر خندیدم.
& و اگه انجام ندم؟
برای چند ثانیه سکوت کرد.
بعد با همون لحن خشن و جدی گفت
- اون موقع خودت مسئول دردسری هستی که درست میکنی ..
یکم از این حرفش ترسیدم..
قبل از اینکه جواب بدم، صدای در اومد..
یکی از خدمتکارها با چند چمدون وارد اتاق شد.
«قربان، وسایل خانم رو آوردیم.»
جونگکوک فقط با اشاره سر گفت:
- بذارید اونجا.
خدمتکارها سریع چمدونها رو کنار کمد گذاشتن و از اتاق خارج شدن
در که بسته شد، دوباره سکوت بینمون حاکم شد....
به چمدونهام نگاه کردم.
همه وسایلم...
همه زندگی قبلیم...
حالا توی این اتاق بود.
نفس عمیقی کشیدم و یکی از چمدونها رو باز کردم...
همون لحظه متوجه شدم جونگکوک هنوز نگاهم میکنه ....
بدون اینکه سرم رو بلند کنم گفتم:
& ...چیه؟
با همون لحن سرد جواب داد:
- تا وقتی اینجایی، کسی حق نداره آزارت بده.
برای اولین بار حرفش باعث شد چند لحظه ساکت بشم..
اما خیلی زود اخم کردم
& لازم نیست از کسی محافظتم کنی..
جونگکوک پوزخند کوتاهی زد.
- این رو زمان مشخص میکنه...
بعد از اتاق خارج شد .. و در رو پشت سرش بست...
من وسط اتاق وایستاده بودم...
با کمدی که نصفش خالی بود ..
ادامه دارد...
"پارت ۱۱"
ویو ا.ت
همونجا کنار در ایستاده بودم..
دستهام رو مشت کرده بودم و از شدت .. عصبانیت دندونهام رو روی هم فشار میدادم.
جونگکوک بدون اینکه حتی نگاهم کنه، ساعتش رو از دستش باز کرد و روی میز گذاشت
انگار نه انگار چند دقیقه پیش زندگیمو زیر و رو کرده بود ..
با حرص گفتم
& تو واقعاً خودخواهترین آدمی هستی که تا حالا دیدم ..
جونگکوک آروم برگشت سمتم.
اخم غلیظی روی صورتش نشسته بود.
- نظرت برام اهمیتی نداره..
با عصبانیت به طرفش رفتم.
& فکر نکن چون ازدواج کردیم، هر کاری دلت بخواد میتونی انجام بدی ....
چشمهاش توی چشمهام قفل شد ..
- منم فکر نمیکنم (سرد)
مکث کوتاهی کرد و ادامه داد:
- فقط یه قانون دارم... توی این عمارت هر چیزی که میگم، همون انجام میشه.
با تمسخر خندیدم.
& و اگه انجام ندم؟
برای چند ثانیه سکوت کرد.
بعد با همون لحن خشن و جدی گفت
- اون موقع خودت مسئول دردسری هستی که درست میکنی ..
یکم از این حرفش ترسیدم..
قبل از اینکه جواب بدم، صدای در اومد..
یکی از خدمتکارها با چند چمدون وارد اتاق شد.
«قربان، وسایل خانم رو آوردیم.»
جونگکوک فقط با اشاره سر گفت:
- بذارید اونجا.
خدمتکارها سریع چمدونها رو کنار کمد گذاشتن و از اتاق خارج شدن
در که بسته شد، دوباره سکوت بینمون حاکم شد....
به چمدونهام نگاه کردم.
همه وسایلم...
همه زندگی قبلیم...
حالا توی این اتاق بود.
نفس عمیقی کشیدم و یکی از چمدونها رو باز کردم...
همون لحظه متوجه شدم جونگکوک هنوز نگاهم میکنه ....
بدون اینکه سرم رو بلند کنم گفتم:
& ...چیه؟
با همون لحن سرد جواب داد:
- تا وقتی اینجایی، کسی حق نداره آزارت بده.
برای اولین بار حرفش باعث شد چند لحظه ساکت بشم..
اما خیلی زود اخم کردم
& لازم نیست از کسی محافظتم کنی..
جونگکوک پوزخند کوتاهی زد.
- این رو زمان مشخص میکنه...
بعد از اتاق خارج شد .. و در رو پشت سرش بست...
من وسط اتاق وایستاده بودم...
با کمدی که نصفش خالی بود ..
ادامه دارد...
- ۷۷
- ۰۹ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط