ساعت از نیمه‌شب گذشته و دنیا بالاخره ساکت شده است. فقط من

ساعت از نیمه‌شب گذشته و دنیا بالاخره ساکت شده است. فقط من هستم و این اتاق که انگار هر شب بزرگ‌تر و سردتر می‌شود. هدفون را روی گوش‌هایم می‌گذارم، انگار که دارم یک سپر دفاعی می‌سازم تا از دنیای بیرون جدا شوم. آهنگ شروع می‌شود؛ اولین نت، دقیقاً همان جایی را لمس می‌کند که در سینه‌ام خالی است. ملودی، مثل یک دستِ سرد، تمامِ خستگی‌های امروز را می‌کشد و با خود می‌برد. در این تاریکی، موسیقی تنها چیزی است که زبانِ من است؛ وقتی کلمات در گلویم خشک می‌شوند، این آهنگ‌ها هستند که می‌گویند: "می‌دانم چه حسی داری، می‌دانم چقدر خسته‌ای"».
#غمگین
دیدگاه ها (۰)

گاهی از خودم می‌پرسم چرا همیشه در انتهای شب، به دنبال این آه...

بازگشت به اینجا، مثل این است که از کوهی بلند سقوط کنی و دوبا...

دیگر گریه نمی‌کنم. نه به این خاطر که آرام شده‌ام، بلکه به ای...

چند پارتی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط