پارت ۶۸
پارت ۶۸: جایی که آسمان به بنبست میرسد (بخش اول)
بعد از اون مکالمهیِ تلخ تویِ باغچه، سکوتِ کشندهای تمامِ عمارت رو گرفته بود. تهیونگ به اتاقش برگشته بود و در رو قفل کرده بود. تویِ اتاق، همهچیز انگار داشت سنگینتر میشد. تهیونگ رویِ تخت نشست و به دستهایِ خودش نگاه کرد؛ دستهایی که فقط میخواستند آزاد باشند، میخواستند دوباره رنگِ زندگی رو ببینند. اما انگار در دنیایِ جونگکوک، برایِ او هیچ راهِ فراری تعریف نشده بود.
اون حس کرد که تمامِ توانش برایِ «خوب بودن» ته کشیده. انگار یکجور خلاءِ بزرگ تویِ سینهش دهن باز کرده بود. با خودش فکر کرد: «من تلاش کردم، بخشیدم، خندیدم… ولی برایِ اون، من هنوز همون زندانیِ خطرناکم. اگه من نباشم… اگه من نباشم، اون دیگه دلیلی نداره که اونجین رو زندانی کنه. شاید این تنها راهِ نجاتِ اونجین باشه.»
این فکر، مثلِ یک ویروس تویِ مغزش پیچید. تهیونگ دیگه گریه نمیکرد؛ اشکهاش خشک شده بودن. اون بلند شد، بدونِ اینکه حتی کفش بپوشه، به سمتِ پنجره رفت. پنجره رو باز کرد و به سمتِ بالکنِ کوچیکی رفت که راهِ دسترسی به پشتبومِ عمارت رو باز میکرد. اون از بچگی، وقتی میخواست از دستِ تنهاییهایِ عمارت فرار کنه، این مسیر رو یاد گرفته بود.تویِ دلِ شب، بادِ سردی میوزید که به صورتش تازیانه میزد، اما تهیونگ چیزی حس نمیکرد. اون مثلِ یک روحِ سرگردان، از لبههایِ خطرناکِ عمارت گذشت و خودش رو به پشتبوم رسوند. آسمانِ شهر از اینجا مثلِ یک نقشهیِ دوردست و غیرِ قابلِ دسترس بود. تهیونگ رفت و درست لبهیِ پرتگاهِ پشتبوم ایستاد. پاهایِ برهنهش رویِ سیمانِ زبرِ لبهیِ بام میلرزید. به پایین نگاه کرد؛ فاصلهیِ مرگباری تا زمین بود.
در همین حین، اونجین که از بیخوابی و نگرانیِ حالِ برادرش تویِ راهرو پرسه میزد، متوجهِ باز بودنِ درِ کوچکِ پشتبوم شد. وقتی سرش رو بالا آورد و سایهیِ تهیونگ رو دید که رویِ لبهیِ خطرناک ایستاده، خون تویِ رگهاش یخ زد. اون جیغ نکشید؛ اون میدونست اگه الان جیغ بزنه، ممکنه تهیونگ از ترس یا شوک کاری کنه که نباید.
اونجین با پاهایِ لرزون برگشت و مثلِ برق و باد خودش رو به اتاقِ کارِ جونگکوک رسوند. بدونِ اینکه در بزنه، در رو با شتاب باز کرد. جونگکوک که پشتِ میزش غرق در نقشههایِ امنیتی بود، با دیدنِ چهرهیِ رنگپریده و چشمهایِ پر از اشکِ اونجین از جا پرید.
جونگکوک با نگرانی گفت: «اونجین؟ چیشده؟ چرا اینطوری…»اونجین که نفسنفس میزد و هقهقش بند نمیاومد، دستش رو به چهارچوبِ در گرفت و با صدایِ لرزان فریاد زد: «جونگکوک! تهیونگ… تهیونگ رفته رو پشتبوم… اون… اون میخواد خودش رو پرت کنه! توروخدا… توروخدا کاری کن!»
چشمهایِ جونگکوک در یک ثانیه گشاد شد. رنگ از رخسارش پرید و انگار تمامِ اون شکها و پارانویاها تویِ یک لحظه دود شد و رفت هوا. اون حتی یک ثانیه هم درنگ نکرد. صندلیش با صدایِ بدی به عقب پرت شد و جونگکوک مثلِ یک تیرِ رها شده از کمان، به سمتِ راهرو دوید. صدایِ قدمهایِ سنگینش تویِ عمارت میپیچید و قلبِ اونجین با هر ضربهیِ پایِ اون، انگار داشت از سینه در میاومد.
جونگکوک در حالی که از پلهها دوتا یکی بالا میرفت، تویِ دلش فریاد میزد: «نه، نه، نه! تهیونگ، احمق! فقط یه دقیقه صبر کن!»
[پایان پارت ۶۸]
بعد از اون مکالمهیِ تلخ تویِ باغچه، سکوتِ کشندهای تمامِ عمارت رو گرفته بود. تهیونگ به اتاقش برگشته بود و در رو قفل کرده بود. تویِ اتاق، همهچیز انگار داشت سنگینتر میشد. تهیونگ رویِ تخت نشست و به دستهایِ خودش نگاه کرد؛ دستهایی که فقط میخواستند آزاد باشند، میخواستند دوباره رنگِ زندگی رو ببینند. اما انگار در دنیایِ جونگکوک، برایِ او هیچ راهِ فراری تعریف نشده بود.
اون حس کرد که تمامِ توانش برایِ «خوب بودن» ته کشیده. انگار یکجور خلاءِ بزرگ تویِ سینهش دهن باز کرده بود. با خودش فکر کرد: «من تلاش کردم، بخشیدم، خندیدم… ولی برایِ اون، من هنوز همون زندانیِ خطرناکم. اگه من نباشم… اگه من نباشم، اون دیگه دلیلی نداره که اونجین رو زندانی کنه. شاید این تنها راهِ نجاتِ اونجین باشه.»
این فکر، مثلِ یک ویروس تویِ مغزش پیچید. تهیونگ دیگه گریه نمیکرد؛ اشکهاش خشک شده بودن. اون بلند شد، بدونِ اینکه حتی کفش بپوشه، به سمتِ پنجره رفت. پنجره رو باز کرد و به سمتِ بالکنِ کوچیکی رفت که راهِ دسترسی به پشتبومِ عمارت رو باز میکرد. اون از بچگی، وقتی میخواست از دستِ تنهاییهایِ عمارت فرار کنه، این مسیر رو یاد گرفته بود.تویِ دلِ شب، بادِ سردی میوزید که به صورتش تازیانه میزد، اما تهیونگ چیزی حس نمیکرد. اون مثلِ یک روحِ سرگردان، از لبههایِ خطرناکِ عمارت گذشت و خودش رو به پشتبوم رسوند. آسمانِ شهر از اینجا مثلِ یک نقشهیِ دوردست و غیرِ قابلِ دسترس بود. تهیونگ رفت و درست لبهیِ پرتگاهِ پشتبوم ایستاد. پاهایِ برهنهش رویِ سیمانِ زبرِ لبهیِ بام میلرزید. به پایین نگاه کرد؛ فاصلهیِ مرگباری تا زمین بود.
در همین حین، اونجین که از بیخوابی و نگرانیِ حالِ برادرش تویِ راهرو پرسه میزد، متوجهِ باز بودنِ درِ کوچکِ پشتبوم شد. وقتی سرش رو بالا آورد و سایهیِ تهیونگ رو دید که رویِ لبهیِ خطرناک ایستاده، خون تویِ رگهاش یخ زد. اون جیغ نکشید؛ اون میدونست اگه الان جیغ بزنه، ممکنه تهیونگ از ترس یا شوک کاری کنه که نباید.
اونجین با پاهایِ لرزون برگشت و مثلِ برق و باد خودش رو به اتاقِ کارِ جونگکوک رسوند. بدونِ اینکه در بزنه، در رو با شتاب باز کرد. جونگکوک که پشتِ میزش غرق در نقشههایِ امنیتی بود، با دیدنِ چهرهیِ رنگپریده و چشمهایِ پر از اشکِ اونجین از جا پرید.
جونگکوک با نگرانی گفت: «اونجین؟ چیشده؟ چرا اینطوری…»اونجین که نفسنفس میزد و هقهقش بند نمیاومد، دستش رو به چهارچوبِ در گرفت و با صدایِ لرزان فریاد زد: «جونگکوک! تهیونگ… تهیونگ رفته رو پشتبوم… اون… اون میخواد خودش رو پرت کنه! توروخدا… توروخدا کاری کن!»
چشمهایِ جونگکوک در یک ثانیه گشاد شد. رنگ از رخسارش پرید و انگار تمامِ اون شکها و پارانویاها تویِ یک لحظه دود شد و رفت هوا. اون حتی یک ثانیه هم درنگ نکرد. صندلیش با صدایِ بدی به عقب پرت شد و جونگکوک مثلِ یک تیرِ رها شده از کمان، به سمتِ راهرو دوید. صدایِ قدمهایِ سنگینش تویِ عمارت میپیچید و قلبِ اونجین با هر ضربهیِ پایِ اون، انگار داشت از سینه در میاومد.
جونگکوک در حالی که از پلهها دوتا یکی بالا میرفت، تویِ دلش فریاد میزد: «نه، نه، نه! تهیونگ، احمق! فقط یه دقیقه صبر کن!»
[پایان پارت ۶۸]
- ۱۴۰
- ۰۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط