#my.real.love. part 3
#my.real.love. part 3
چند روز گذشت و هوا سردتر از قبل شده بود. هیونجین هر کاری میکرد تا فیلیکس رو از خودش برنجونه. بهش میگفت نباید
تو بخشهای خاصی از کاخ راه بره، نباید با بعضی از خدمتکارها حرف بزنه، نباید شبها از اتاقش بیرون بیاد. کلی قانونِ مسخره برایش میذاشت.
فیلیکس اما با حوصلهٔ عجیبی همه چی رو تحمل میکرد. نه اعتراض میکرد، نه گله، فقط سربلند میکرد و میرفت. یه روز تو راهرو، هیونجین عمداً شونه به شونهش زد و کتابی رو از دستش انداخت پایین. کتاب پاشید روی زمین و برگههاش ریخت.
«ببخشید، اتفاقی بود.» هیونجین با لحنی که معلوم بود عمدی بوده، گفت و حتی خم نشد که کتاب رو برداره.
فیلیکس اما خم شد و تکتک برگهها رو جمع کرد. بدون اینکه ناراحتی نشون بده، لبخندی سرد زد و آروم گفت: «اتفاقی؟ تو که عمداً زدی بهم، هیونجین. ولی اشکالی نداره، من به بچهها عادت کردم. بچه که بخواد توجه بگیره، هرکاری میکنه.»
هیونجین اخم کرد و صداش رو بلند کرد: «به من میگی بچه؟ تو جرات داری به شاهزادهٔ چوسان بگی بچه؟»
«اگه کفشت رو ببینی، خودت میفهمی.» فیلیکس به کفشای هیونجین اشاره کرد که گلآلود بود. «انگار تازه از گلبازی برگشتی. بچهها وقتی گلبازی میکنن، کفشاشون اینجوری میشه.»
هیونجین عصبانی شد ولی نتونست جواب بده. دهانش رو باز کرد و بست، چیزی نگفت. فیلیکس رفت و هیونجین موند با مشتهای گرهکرده. ولی یه لبخند کوچک روی لباش نشست که خودش هم متوجه نشد. یه لبخندِ ناخودآگاه که انگار از ته دلش بود.
اون شب، هیونجین تو آیینه به خودش نگاه کرد و گفت: «این پسر اعصابم رو خورد کرده. ولی یه جورایی... بامزهست. نه، یعنی چی بامزه؟ دارم دیونه میشم.»
سریع صورتش رو شست و به خودش گفت خفه شو. اما فکر فیلیکس از سرش بیرون نمیرفت. یه روز دیگه، فیلیکس رو دید که تو باغ نشسته و به گلها نگاه میکنه. زیر نور خورشید، موهاش نقرهای میدرخشید و باد با تارهای موهاش بازی میکرد. هیونجین یه چند ثانیه محو تماشاش شد. تا اینکه فیلیکس برگشت و نگاهش کردن.
«چی شد؟ بازم اومدی من رو اذیت کنی؟» فیلیکس پرسید با لبخندی که نصفه بود.
هیونجین سریع برگشت و با لحنی خشک گفت: «هیچی. فقط داشتم میدیدم که مهمونِ بیخودمون چیکار میکنه که اینقدر اعصابم رو خورد میکنه.»
و رفت. ولی تو دوش، تا چند دقیقه نفسش سنگین بود. با خودش گفت: «چرا اینجوری میشم وقتی میبینمش؟ این من نیستم. من که اینجوری نبودم.»
نمیدونست که فیلیکس هم پشتش، به اون نگاههای دزدکی لبخند میزنه. فیلیکس با خودش گفت: «هرچقدر هم که سرد باشی، هیونجین، من نگاهات رو میبینم. یه روز میفهمی که با من چه کار کردی.》
بعد از مدت ها براتون نوشتمششش😭😭
خیلی فکر کردم راستش و تنها چیزایی بود که به ذهنم رسید میدونم خیلی کم شده (اگر پارت کمه بگید که دفعه ی بعدی بیشترش کنم)و اینکه همین دیگه دوستون دارم منتظر پارت های بعدی هیونی باشید🎀🥟✨️😭
#Hyunjin
چند روز گذشت و هوا سردتر از قبل شده بود. هیونجین هر کاری میکرد تا فیلیکس رو از خودش برنجونه. بهش میگفت نباید
تو بخشهای خاصی از کاخ راه بره، نباید با بعضی از خدمتکارها حرف بزنه، نباید شبها از اتاقش بیرون بیاد. کلی قانونِ مسخره برایش میذاشت.
فیلیکس اما با حوصلهٔ عجیبی همه چی رو تحمل میکرد. نه اعتراض میکرد، نه گله، فقط سربلند میکرد و میرفت. یه روز تو راهرو، هیونجین عمداً شونه به شونهش زد و کتابی رو از دستش انداخت پایین. کتاب پاشید روی زمین و برگههاش ریخت.
«ببخشید، اتفاقی بود.» هیونجین با لحنی که معلوم بود عمدی بوده، گفت و حتی خم نشد که کتاب رو برداره.
فیلیکس اما خم شد و تکتک برگهها رو جمع کرد. بدون اینکه ناراحتی نشون بده، لبخندی سرد زد و آروم گفت: «اتفاقی؟ تو که عمداً زدی بهم، هیونجین. ولی اشکالی نداره، من به بچهها عادت کردم. بچه که بخواد توجه بگیره، هرکاری میکنه.»
هیونجین اخم کرد و صداش رو بلند کرد: «به من میگی بچه؟ تو جرات داری به شاهزادهٔ چوسان بگی بچه؟»
«اگه کفشت رو ببینی، خودت میفهمی.» فیلیکس به کفشای هیونجین اشاره کرد که گلآلود بود. «انگار تازه از گلبازی برگشتی. بچهها وقتی گلبازی میکنن، کفشاشون اینجوری میشه.»
هیونجین عصبانی شد ولی نتونست جواب بده. دهانش رو باز کرد و بست، چیزی نگفت. فیلیکس رفت و هیونجین موند با مشتهای گرهکرده. ولی یه لبخند کوچک روی لباش نشست که خودش هم متوجه نشد. یه لبخندِ ناخودآگاه که انگار از ته دلش بود.
اون شب، هیونجین تو آیینه به خودش نگاه کرد و گفت: «این پسر اعصابم رو خورد کرده. ولی یه جورایی... بامزهست. نه، یعنی چی بامزه؟ دارم دیونه میشم.»
سریع صورتش رو شست و به خودش گفت خفه شو. اما فکر فیلیکس از سرش بیرون نمیرفت. یه روز دیگه، فیلیکس رو دید که تو باغ نشسته و به گلها نگاه میکنه. زیر نور خورشید، موهاش نقرهای میدرخشید و باد با تارهای موهاش بازی میکرد. هیونجین یه چند ثانیه محو تماشاش شد. تا اینکه فیلیکس برگشت و نگاهش کردن.
«چی شد؟ بازم اومدی من رو اذیت کنی؟» فیلیکس پرسید با لبخندی که نصفه بود.
هیونجین سریع برگشت و با لحنی خشک گفت: «هیچی. فقط داشتم میدیدم که مهمونِ بیخودمون چیکار میکنه که اینقدر اعصابم رو خورد میکنه.»
و رفت. ولی تو دوش، تا چند دقیقه نفسش سنگین بود. با خودش گفت: «چرا اینجوری میشم وقتی میبینمش؟ این من نیستم. من که اینجوری نبودم.»
نمیدونست که فیلیکس هم پشتش، به اون نگاههای دزدکی لبخند میزنه. فیلیکس با خودش گفت: «هرچقدر هم که سرد باشی، هیونجین، من نگاهات رو میبینم. یه روز میفهمی که با من چه کار کردی.》
بعد از مدت ها براتون نوشتمششش😭😭
خیلی فکر کردم راستش و تنها چیزایی بود که به ذهنم رسید میدونم خیلی کم شده (اگر پارت کمه بگید که دفعه ی بعدی بیشترش کنم)و اینکه همین دیگه دوستون دارم منتظر پارت های بعدی هیونی باشید🎀🥟✨️😭
#Hyunjin
- ۴.۵k
- ۲۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط