#My.sexy.toy. Part 1

#My.sexy.toy. Part 1

(قبل از اینکه داستان رو شروع کنیم یه نکته ی ریز بگم...فیلیکس ۱۹ سالشه و هیونجین ۲۶ سالشه و یه مافیای معروفه و همه ازش میترسن و اینکه هیونجین تاحالا با احساسات همه بازی کرده ولی به تظرتون فیلیکس هم همونشکلی رفتارمیکنه و یا فرق میکنه؟ [[نظرتون رو بگید]] )


توی یه روز سرد زمستونی فیلیکس داشت از دانشگاه برمیگشت و داخل گوشیش نگاه میکرد و حواسش هبچ جا نبود که یهو بافردی برخورد کرد که خیلی ازش بلند تر بود....به بالا نگاه کرد و متجوه فردی با چهره ی سرد و چشمانی شیطانی و بدنی زیبا و عضلانی شد...روی صورت فرد نور افتاده و مشخص نبود...
.
فیلیکس:معذرت میخوام متوجه نشدم
هیونجین:حواست باشه پسر
فیلیکس:متوجه تون نشدم
.
هیونجین گوشب فیلیکس رو گرفت و انداخت توی جیبیش و خم شد تا هم سطح فیلیکس شه چون ازش کوتاه تر بود
.
فیلیکس: هی چی کار میکن—
.
با دیدن چهره ی اون فرد ترس وجودش را فرا گرفت و لکنت گرفت و نتونست ادامه بده
.
هیونجین با نیشخندی پهن به فیلیکس نگاه کرد و گفت:
هیونجین: چیشده کوچولو؟ ترسیدی؟
فیلیکس:(سکوت)
هیونجین:زبونت رو موش خورده بچه؟
.
هیونجین دستش رو دراز کرد و کم.ر اون رو محک.م گرفت و به خودش نزد.یک کرد و با چشمانی تیره و کسیده نگاهش کرد
.
هیونجین: ماله منی
.
بعد از گفتم این حرف دیگه به مناظر هبچ چیز نشد و فیلیکس رو انداخت روی شونه هاش و به اعتراظات اون توجهی نکرد و فقط بردتش سمت ماشینی مشکی بزرگ....وقتی رسید به ماشین فیلیکس رو پرت کرد داخل و و خودش هم سوار و به بادیگارد ها دستور داد حرکت کنه
هیونجین داخل ماشین دهن فیلیکس رو بست و دستاش رو با دستان محکمش گرفت و نزاشت تکون بخوره وقتی رسیدن عمارت اون رو پرت کرد توی اتاق و رفت سمتش و انداخت اونو روی تخت
.
هیونجین:ششش...نترس کوچولو
فیلیکس:(دهنش بسته بود هیچی نی تونست بگه)
.
هیونجین دهن فیلیکس رو باز کرد و تا بهش نزدیک شد یکی امد داخل
.
بادیگارد: مشکلی پیش امده
هیونجین: سرم شلوغه
بادیگارد: هیونسونگ...امدن به دیدن شما
هیونجین اه..عو.ضی حرو.مزاده اخه الان؟ مت بهش گفتم دیروز
بادیگارد: متاسفانه...
هیونجین: باشه...الان میام کسی هم باهاشه؟
بادیگارد: بله به همراه چند زن
هیونجین(نیشخند): اوکی...تو بچه...اینجا میمونی تا برگردم و تو پیش بمون و باهاش حرف نزن فقط نزار تکون بخوره
بادیگارد: من نمیتونم
هیونجین: چرا؟
بادیگارد: من بادیگارد کسی دیگه ایم
هیونجین: هوففف...باشه (فیلیکس رو گرفت و با خودش برد پایبن)
فیلیکس: میتونستم تو اتاق بمونم
هیونجین: نه نمیتونستی...چون اعتمادی ندارم بهت
.
.
.
.
هیسونگ: بلاخره امدی؟ فکر کردم نمیای
هیونجین: من باید این رو بگم
.
به ۶ تا رن بسته شده روی زانوهاشون نگاه کرد
.
هیونجین: اینا چین؟
هیسونگ: خودت گفتم اسباب بازی جدید میخوای...یه نگاه بنداز
هیونجین: اشغالن
هیسونگ: چی؟؟ اینا زیباترین زنانن
هیونجین: خودم بهترشو دارم البته در جنس مخالف
هیسونگ: او...واقعا خوشگله...قیمتش چقدر؟
هیونجین: منظورت چیه؟
هیسونگ: میخوامش...میخرمش
هیونجین: نه،نه! تند نرو مرد...این ماله منه
هیسونگ: اوکی..ولی یادت نره اگر نخواستیش من خریدارم و اینکه....فردا مهمونی میای دیگه؟
هیونجین: اره...
هیسونگ: اینم باخودت میاری؟
هیونجین: معلومه...حوصلم سربره با کی بازی کنم؟
.
.
.
.
هیسونگ رفت و هیونجین با چشمانی گرسنه به فیلیکس نگاه کرد و نزدیکش شد و.....(ادامه دارد)












امیدوارم این پارت رو دوست داشته و گزارش نکنیددددددد😭🌚🫶🏻🎀امیدوارم از این پارت هیونی رو دوست داشته باشید با اینکه میدونم خیلی افتضاححححححححح بوددددددد🌚😭ببخشید بانوها😭......ولی این رو بدونید که وقتی شما حمایت میکنید من خیلی انرژی میگیرم و خوشحال میشم.....خیلی ممنونم که همیشه کنارم هستید عاشقتونم بانوهام وووووووووو منتظر پارت های بهدی هیونی باشد🎀🥟🌚





(البته من بارم گفتم افتضاحه و الان کلم رو میکنن ولی من باز هم گفتم🤣🤐)

او راستی کسی عکس دارک از هیونجین داره؟




#Huynjin
دیدگاه ها (۲۵)

FALLEN ECHOESPart 3صبح روز مرخص شدن هیونجین از بیمارستان، آس...

ببینید چی پیدا کردمممممم😭😭😭😭هیونلیکسمینسونگسونگبینبنگینخدااا...

#My.crazy.killer. part 3(*نکته=این رمان Da...

#My.crazy.killer. part 2(*نکته=ابن رمان Darrk lov...

#mafia.lover. part 3هیونجین نزدیک فیلیکس شد و دس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط