#My.crazy.killer. part 8
#My.crazy.killer. part 8
...لبهاشون به هم رسید. این بار بوسهای آروم نبود، نه مثل اون شب توی خونهی ویلایی. این بوسه پر از چیزهایی بود که هیچکدومشون تا حالا به زبون نیومده بودن. فیلیکس حس کرد هیونجین با هر نفسش داره میگه «نرو»، با هر فشار انگشتهاش روی کمرش داره میگه «مال منی».
هیونجین لبهاش رو ازش جدا کرد، پیشونیش رو به پیشونی فیلیکس چسبوند. صداش گرفته بود: «چشمات رو باز کن.»
فیلیکس باز کرد. اشک توی مژههاش جمع شده بود.
هیونجین: «گریه نکن. دیگه هیچکس بهت دست نمیزنه. من کشتَمشون. همهشون.»
فیلیکس لرزید: «تو مجروحی...»
هیونجین لبخند زد، همون لبخند خطرناک همیشگی: «این چند تا گلولهی کوچیک نمیتونه من رو ازت دور کنه.»
دوباره بوسیدش، این بار آرومتر، با لبهایی که هنوز طعم خون داشت. فیلیکس دیگه مقاومت نکرد. دستاش رو حلقه کرد دور گردن هیونجین و خودش رو بهش چسبوند.
هیونجین نفسهاش رو توی گوشش زد: «قول بده... تا وقتی که من زندهام، از کنارم نری.»
فیلیکس: «قول میدم... دیوونه.»
هیونجین خندید و به زور خودش رو روی تخت کشید، فیلیکس رو کنار خودش جا داد، بیاعتنا به دردی که توی شکمش پیچید.
هیونجین: «پس فردا میرم برات خونهی جدید میخرم. اون یکی رو سوزوندن. ولی این بار... یه جای امنتر.»
فیلیکس سرش رو گذاشت روی شونهی سالم هیونجین: «فقط... دیگه نمیر.»
هیونجین دستش رو برد توی موهای فیلیکس: «نمیرم. تا وقتی که تو بخوای.»
چراغهای آیسیو کمنور شد. فیلیکس حس کرد برای اولین بار بعد از هفتهها، میتونه راحت نفس بکشه. حتی اگه میدونست کنار یه قاتل خوابیده و...(ادامه دارد)
بابت کم بودن معذرت میخوام این چند روز من مسابقه دارم و سرم شلوغه
بفرمایید بانوهای زیبای من✨️ببخشید یه کوچولو دیر شد و اینکه فردا احتمالا my real love رو بزارم ووووو ببخشید که افتضاح شد 😭 ولی اگر دوست داشتید منتظر پارت بعدی هیونی باشید🥟✨️💖🎀
مایل به پارت بعد¿
#Hyunjin
...لبهاشون به هم رسید. این بار بوسهای آروم نبود، نه مثل اون شب توی خونهی ویلایی. این بوسه پر از چیزهایی بود که هیچکدومشون تا حالا به زبون نیومده بودن. فیلیکس حس کرد هیونجین با هر نفسش داره میگه «نرو»، با هر فشار انگشتهاش روی کمرش داره میگه «مال منی».
هیونجین لبهاش رو ازش جدا کرد، پیشونیش رو به پیشونی فیلیکس چسبوند. صداش گرفته بود: «چشمات رو باز کن.»
فیلیکس باز کرد. اشک توی مژههاش جمع شده بود.
هیونجین: «گریه نکن. دیگه هیچکس بهت دست نمیزنه. من کشتَمشون. همهشون.»
فیلیکس لرزید: «تو مجروحی...»
هیونجین لبخند زد، همون لبخند خطرناک همیشگی: «این چند تا گلولهی کوچیک نمیتونه من رو ازت دور کنه.»
دوباره بوسیدش، این بار آرومتر، با لبهایی که هنوز طعم خون داشت. فیلیکس دیگه مقاومت نکرد. دستاش رو حلقه کرد دور گردن هیونجین و خودش رو بهش چسبوند.
هیونجین نفسهاش رو توی گوشش زد: «قول بده... تا وقتی که من زندهام، از کنارم نری.»
فیلیکس: «قول میدم... دیوونه.»
هیونجین خندید و به زور خودش رو روی تخت کشید، فیلیکس رو کنار خودش جا داد، بیاعتنا به دردی که توی شکمش پیچید.
هیونجین: «پس فردا میرم برات خونهی جدید میخرم. اون یکی رو سوزوندن. ولی این بار... یه جای امنتر.»
فیلیکس سرش رو گذاشت روی شونهی سالم هیونجین: «فقط... دیگه نمیر.»
هیونجین دستش رو برد توی موهای فیلیکس: «نمیرم. تا وقتی که تو بخوای.»
چراغهای آیسیو کمنور شد. فیلیکس حس کرد برای اولین بار بعد از هفتهها، میتونه راحت نفس بکشه. حتی اگه میدونست کنار یه قاتل خوابیده و...(ادامه دارد)
بابت کم بودن معذرت میخوام این چند روز من مسابقه دارم و سرم شلوغه
بفرمایید بانوهای زیبای من✨️ببخشید یه کوچولو دیر شد و اینکه فردا احتمالا my real love رو بزارم ووووو ببخشید که افتضاح شد 😭 ولی اگر دوست داشتید منتظر پارت بعدی هیونی باشید🥟✨️💖🎀
مایل به پارت بعد¿
#Hyunjin
- ۵۷۵
- ۲۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط