بارون به تندی می‌بارید و من زیر چتر خیالم پناه‌گرفتم...گا

بارون به تندی می‌بارید و من زیر چتر خیالم پناه‌گرفتم...گاه با حرف هایمان خنده بر لبانت می نشست و چشمانت برق میزد.گاه اندوهگین میشدی و من با آغوشی درد هایت را تسکین می بخشیدم.گاهی هم اشک چشمانم را گرفته بود که شانه ی تو مرحمش شده بود.از خاطراتمان سخن‌میگفتیم.و شاید از اعماق قلبمان.در این زمان که غرق در خیالاتت بودم،حرف هایشان به گوش هایم نمی‌رسید و احساس تنهایی نمی‌توانست بر من غلبه کند...و به طوری که انگار فاصله ی ما تنها دست هایمان است که به هم قفل شده بود...
دختری که برای من...
بهترین...جریان زندگی...و دقیقا همان چیزی که نمی‌دانم چگونه توصیفش کنم بود...
تولدت مبارک؛)...
"Happy birthday my metanoia"
دیدگاه ها (۰)

***ابریشم نیمه شب***# پارت ۲۱: وداع در سکوتفضای فرودگاه به ط...

𝙈𝙮 𝙧𝙚𝙙 𝙡𝙞𝙤𝙣 / part⁴" توصیف در یک جمله:آغازِ یک صبحِ عاشقانه"...

رابطه داشتن با آدم ها و حفظِ این ارتباط ،سخت ترین کارِ دنیاس...

گویا فیروزکوهی شاعر تهرانی

پارت دوم ( اخر)زمستان آن سال سردتر از همیشه بود. من و جی‌هوا...

شب است…و شبِ یک پاییز،آرام و کرخت،بی صدا، از فراز سرم می‌گذر...

ناگهان جونگکوک احساس کرد خون در رگ‌هایش یخ بست. نقطه‌ی سبز ر...

#حیران‌تر_از_حیران...من چیز زیادی ازت نمیخوامفقط میخوام تصور...

#یالِ‌اسب‌تو...به خیالم می‌روی و از یاد خواهم برد نگاه ملیحت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط