#تاج_و_طوفان
#تاج_و_طوفان
پارت ۲۸: آدمهایی که خواب را فراموش کردند
سه روز گذشته بود.
و سوآ هنوز پیدا نشده بود.
سه روز.
برای بقیه شاید فقط عدد بود.
اما برای جونگکوک…
مثل سه سال گذشته بود.
قصر دیگر شبیه قصر نبود.
بیشتر شبیه میدان جنگ شده بود.
نگهبانها مدام رفتوآمد میکردند.
تلفنها بیوقفه زنگ میخوردند.
و هر بار که کسی میگفت:
«هنوز چیزی پیدا نشده…»
فضا سنگینتر میشد.
جونگکوک داخل اتاق کنترل ایستاده بود.
چشمهایش قرمز شده بودند.
نه از گریه.
از بیخوابی.
سه شب کامل نخوابیده بود.
روی مانیتورها تصاویر خیابانها مدام تکرار میشدند.
او برای صدمین بار همان فیلم را نگاه میکرد.
لحظهای که سوآ را از در پشتی رستوران بیرون میبردند.
هر بار نگاهش روی بدن بیحرکت سوآ قفل میشد…
نفس کشیدنش سختتر میشد.
نامجون آرام گفت:
— «جونگکوک.»
جوابی نگرفت.
— «باید استراحت کنی.»
جونگکوک حتی نگاهش هم نکرد.
— «وقتی پیداش کردم.»
— «اگه همینطوری ادامه بدی از پا میفتی.»
جونگکوک با صدای خشکی گفت:
— «مهم نیست.»
و این جواب…
حتی نامجون را هم ساکت کرد.
***
طرف دیگر اتاق
هوسوک کلافه قدم میزد.
از لحظهای که آمده بود، حتی یک ثانیه آرام نگرفته بود.
هر بار اسم سوآ میآمد، انگار چیزی داخلش منفجر میشد.
تهیونگ بطری آب را سمتش گرفت.
— «اگه همینجوری ادامه بدی سکته میکنی.»
هوسوک بطری را گرفت اما نخندید.
که برای شخصیت آفتابیاش عجیب بود.
خیلی عجیب.
— «اون از تاریکی میترسه.»
صدایش آرام بود.
جونگکوک ناخودآگاه سر بلند کرد.
هوسوک به نقطهای خیره شده بود.
— «وقتی بچه بود، موقع رعد و برق میومد تو اتاق من قایم میشد.»
جونگکوک احساس کرد چیزی داخل سینهاش پیچ خورد.
چون حالا فقط میتوانست تصور کند سوآ الان کجاست.
تنها و ترسیده.
شاید گریه کرده باشد.
شاید اسمش را صدا زده باشد.
فکش سفت شد.
نامجون سریع موضوع را عوض کرد.
— «ما یه سرنخ پیدا کردیم.»
همه نگاهها سمتش رفت.
او عکسی روی میز انداخت.
یک انبار متروکه نزدیک بندر.
— «ماشین چند ساعت اونجا دیده شده.»
جونگکوک فوراً کت مشکیاش را برداشت.
— «حرکت میکنیم.»
***
یک ساعت بعد
صدای ترمز ماشینها در بندر پیچید.
جونگکوک اولین کسی بود که پیاده شد.
باران دوباره شروع شده بود.
هوسوک پشت سرش آمد.
— «اگه اونجا باشه…»
جونگکوک حرفش را قطع کرد.
— «هست.»
اما وقتی وارد انبار شدند…
خالی بود.
فقط بوی رطوبت.
و طنابی پاره روی زمین.
جونگکوک چند ثانیه بیحرکت ماند.
بعد ناگهان با خشم قفسه فلزی را لگد زد.
صدای مهیبی پیچید.
— «لعنتی!»
هوسوک مشتهایش را گره کرد.
تهیونگ آرام زیر لب گفت:
— «دیر رسیدیم…»
اما جونگکوک دیگر چیزی نمیشنید.
چشمش روی چیزی روی زمین افتاد.
تکه پارچهای صورتی
او خم شد و آن را برداشت.
نفسش بند آمد.
تکهای از آستین سوآ بود.
خون رویش دیده میشد.
خیلی کم.
رنگ صورت جونگکوک پرید.
و برای اولین بار…
ترس واقعی داخل چشمهایش شکست.
هوسوک فوری پارچه را گرفت.
— «این خونشه؟!»
هیچکس جواب نداد.
جونگکوک فقط به لکه خون خیره مانده بود.
انگار مغزش نمیخواست قبول کند.
بعد خیلی آرام زمزمه کرد:
— «بهش آسیب زدن…»
و آن جمله…
از دهان کسی بیرون آمده بود که همیشه شکستناپذیر به نظر میرسید.
همان زمان
سوآ گوشه اتاق جمع شده بود.
دستهایش هنوز بسته بودند.
لبش ترک خورده بود.
و از خستگی پلکهایش سنگین شده بودند.
صدای باز شدن در باعث شد سریع سر بلند کند.
یکی از مردها وارد شد.
سوآ عقب رفت.
مرد بیحوصله بطری آب را جلویش انداخت.
— «بخور.»
سوآ با ترس پرسید:
— «شما از من چی میخواین…؟»
مرد خندید.
— «ما؟ هیچی.»
بعد آرامتر گفت:
— «ولی آدمی که پول داده… ظاهراً خیلی ازت متنفره.»
سوآ یخ زد.
و ناگهان فقط یک نفر داخل ذهنش آمد.
ملکه.
[ادامه دارد...]
***
شرایط پارت بعد:
60 لایک
16 بازنشر
پارت ۲۸: آدمهایی که خواب را فراموش کردند
سه روز گذشته بود.
و سوآ هنوز پیدا نشده بود.
سه روز.
برای بقیه شاید فقط عدد بود.
اما برای جونگکوک…
مثل سه سال گذشته بود.
قصر دیگر شبیه قصر نبود.
بیشتر شبیه میدان جنگ شده بود.
نگهبانها مدام رفتوآمد میکردند.
تلفنها بیوقفه زنگ میخوردند.
و هر بار که کسی میگفت:
«هنوز چیزی پیدا نشده…»
فضا سنگینتر میشد.
جونگکوک داخل اتاق کنترل ایستاده بود.
چشمهایش قرمز شده بودند.
نه از گریه.
از بیخوابی.
سه شب کامل نخوابیده بود.
روی مانیتورها تصاویر خیابانها مدام تکرار میشدند.
او برای صدمین بار همان فیلم را نگاه میکرد.
لحظهای که سوآ را از در پشتی رستوران بیرون میبردند.
هر بار نگاهش روی بدن بیحرکت سوآ قفل میشد…
نفس کشیدنش سختتر میشد.
نامجون آرام گفت:
— «جونگکوک.»
جوابی نگرفت.
— «باید استراحت کنی.»
جونگکوک حتی نگاهش هم نکرد.
— «وقتی پیداش کردم.»
— «اگه همینطوری ادامه بدی از پا میفتی.»
جونگکوک با صدای خشکی گفت:
— «مهم نیست.»
و این جواب…
حتی نامجون را هم ساکت کرد.
***
طرف دیگر اتاق
هوسوک کلافه قدم میزد.
از لحظهای که آمده بود، حتی یک ثانیه آرام نگرفته بود.
هر بار اسم سوآ میآمد، انگار چیزی داخلش منفجر میشد.
تهیونگ بطری آب را سمتش گرفت.
— «اگه همینجوری ادامه بدی سکته میکنی.»
هوسوک بطری را گرفت اما نخندید.
که برای شخصیت آفتابیاش عجیب بود.
خیلی عجیب.
— «اون از تاریکی میترسه.»
صدایش آرام بود.
جونگکوک ناخودآگاه سر بلند کرد.
هوسوک به نقطهای خیره شده بود.
— «وقتی بچه بود، موقع رعد و برق میومد تو اتاق من قایم میشد.»
جونگکوک احساس کرد چیزی داخل سینهاش پیچ خورد.
چون حالا فقط میتوانست تصور کند سوآ الان کجاست.
تنها و ترسیده.
شاید گریه کرده باشد.
شاید اسمش را صدا زده باشد.
فکش سفت شد.
نامجون سریع موضوع را عوض کرد.
— «ما یه سرنخ پیدا کردیم.»
همه نگاهها سمتش رفت.
او عکسی روی میز انداخت.
یک انبار متروکه نزدیک بندر.
— «ماشین چند ساعت اونجا دیده شده.»
جونگکوک فوراً کت مشکیاش را برداشت.
— «حرکت میکنیم.»
***
یک ساعت بعد
صدای ترمز ماشینها در بندر پیچید.
جونگکوک اولین کسی بود که پیاده شد.
باران دوباره شروع شده بود.
هوسوک پشت سرش آمد.
— «اگه اونجا باشه…»
جونگکوک حرفش را قطع کرد.
— «هست.»
اما وقتی وارد انبار شدند…
خالی بود.
فقط بوی رطوبت.
و طنابی پاره روی زمین.
جونگکوک چند ثانیه بیحرکت ماند.
بعد ناگهان با خشم قفسه فلزی را لگد زد.
صدای مهیبی پیچید.
— «لعنتی!»
هوسوک مشتهایش را گره کرد.
تهیونگ آرام زیر لب گفت:
— «دیر رسیدیم…»
اما جونگکوک دیگر چیزی نمیشنید.
چشمش روی چیزی روی زمین افتاد.
تکه پارچهای صورتی
او خم شد و آن را برداشت.
نفسش بند آمد.
تکهای از آستین سوآ بود.
خون رویش دیده میشد.
خیلی کم.
رنگ صورت جونگکوک پرید.
و برای اولین بار…
ترس واقعی داخل چشمهایش شکست.
هوسوک فوری پارچه را گرفت.
— «این خونشه؟!»
هیچکس جواب نداد.
جونگکوک فقط به لکه خون خیره مانده بود.
انگار مغزش نمیخواست قبول کند.
بعد خیلی آرام زمزمه کرد:
— «بهش آسیب زدن…»
و آن جمله…
از دهان کسی بیرون آمده بود که همیشه شکستناپذیر به نظر میرسید.
همان زمان
سوآ گوشه اتاق جمع شده بود.
دستهایش هنوز بسته بودند.
لبش ترک خورده بود.
و از خستگی پلکهایش سنگین شده بودند.
صدای باز شدن در باعث شد سریع سر بلند کند.
یکی از مردها وارد شد.
سوآ عقب رفت.
مرد بیحوصله بطری آب را جلویش انداخت.
— «بخور.»
سوآ با ترس پرسید:
— «شما از من چی میخواین…؟»
مرد خندید.
— «ما؟ هیچی.»
بعد آرامتر گفت:
— «ولی آدمی که پول داده… ظاهراً خیلی ازت متنفره.»
سوآ یخ زد.
و ناگهان فقط یک نفر داخل ذهنش آمد.
ملکه.
[ادامه دارد...]
***
شرایط پارت بعد:
60 لایک
16 بازنشر
- ۶.۴k
- ۱۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط