رمان تهیونگ

بعد در بسته شد.

حالا فقط من مونده بودم و اون‌ها.

اول سعی کردم عقب برم و از خودم دفاع کنم.

اما تعدادشون بیشتر بود و خیلی زود فهمیدم نمی‌تونم جلوی همه‌شون مقاومت کنم.

فضای انبار پر از صدای دعوا و تهدید شد.

من فقط سعی می‌کردم از خودم محافظت کنم و منتظر فرصتی باشم که بتونم از اونجا بیرون بیام.

---

چند دقیقه بعد...

همه‌چیز ساکت شده بود.

تمام بدنم درد می‌کرد و به سختی می‌تونستم سرپا بمونم.

روی زمین نشسته بودم و سعی می‌کردم نفس‌هام رو آروم کنم.

چند دقیقه‌ای می‌شد که رفته بودن، اما هنوز جرئت نمی‌کردم تکون بخورم.

با صدای زنگ پایان دانشگاه، فهمیدم دیگه نمی‌تونم بیشتر از این اونجا بمونم.

دستم رو روی زمین گذاشتم و با زحمت بلند شدم.

پا‌هام می‌لرزید.

آروم‌آروم خودم رو به در رسوندم و از انبار بیرون اومدم.

درد اجازه نمی‌داد برگردم کلاس و کیفم رو بردارم.

فقط می‌خواستم از دانشگاه خارج بشم.

همین.

تمام مسیر تا خروجی رو با قدم‌های آهسته طی کردم.



تمام دقایقی که منتظر ماشین بودم، فقط یک چیز می‌خواستم.

تهیونگ نیاد دنبالم.

نمی‌خواستم منو این شکلی ببینه.

چند دقیقه بعد , ماشین مشکی ماتی
جلوی در دانشگاه توقف کرد.

شیشه پایین رفت و بادیگارد تهیونگ نگاهم کرد.

بادیگارد : خانم، سوار شید. آقا کار داشتن و نتونستن بیان دنبالتون.

با درد سرم رو تکون دادم و به سمت ماشین رفتم.

سوار شدم و در رو بستم.

ماشین دوباره حرکت کرد.

چند دقیقه بعد، کیف کوچیکم رو باز کردم و آینه‌ام رو بیرون آوردم.

برای اولین بار فرصت کردم صورتم رو ببینم.

کنار لبم کمی زخم شده بود و صورتم نشونه‌هایی از درگیری داشت.

آینه رو بستم.

نمی‌خواستم بیشتر نگاهش کنم.

سرم رو به شیشه تکیه دادم و چشم‌هام رو بستم.

تمام مسیر رو در سکوت گذروندم.


بالاخره به عمارت رسیدیم.

ماشین توقف کرد.

خواستم پیاده بشم که برای لحظه‌ای نگاهم به بادیگارد افتاد.

با دقت نگاهم می‌کرد.

انگار متوجه وضعیت من شده بود.

بدون اینکه چیزی بگم، از ماشین پیاده شدم و سریع به سمت ورودی عمارت رفتم.

هنوز چند قدم بیشتر برنداشته بودم که صدای بادیگارد رو شنیدم.

بادیگارد : بله، ارباب.

ایستادم.

صدای کوتاه و جدی مکالمه‌اش رو شنیدم، اما اهمیتی ندادم.

گوشی رو قطع کرد و ماشین دوباره حرکت کرد.

من هم با عجله وارد عمارت شدم.

نمی‌خواستم کسی منو این‌طوری ببینه.

نه خدمتکارها.

نه هیچ‌کس دیگه.

مخصوصاً تهیونگ.

سریع خودم رو به اتاقم رسوندم.

در رو بستم و مستقیم به سمت حمام رفتم.

می‌خواستم همه‌چیز رو بشورم و برای چند ساعت هم که شده، اتفاقات امروز رو از ذهنم بیرون کنم.

چند دقیقه بیشتر طول نکشید.

از حمام بیرون اومدم و حوله رو دور خودم پیچیدم.

هنوز چند قدم بیشتر برنداشته بودم که...

صدای داد بلندی از طبقه‌ی پایین عمارت بلند شد.

همون‌جا خشکم زد.


قلبم دوباره شروع کرد به تند زدن.

این صدا...

صدای تهیونگ بود



🌷ادامه دارد... ✨


امشب براتون چهار پارت جدید آپلود کردم پس حمایت یادتون نره تنکیو بای بای 😍⭐

شرط ها:

۳۱۰ لایک
۱۲۰ بازنشر
۱۶ فالو
دیدگاه ها (۴۵)

رمان تهیونگ

رمان تهیونگ

رمان تهیونگ

بوسه مرگ "پارت ۲۳"ویو ا.ت کتاب رو بستم و روی میز گذاشتم.دیگه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط