رمان تهیونگ

✨On the way to liberation{ part ۹۳ }🌷


فلش بک به چند ساعت بعد (عمارت)

ویو ات:

چند ساعتی می‌شد که به عمارت رسیده بودیم.

کل مسیر تقریباً توی سکوت گذشت. نه من چیزی پرسیدم و نه تهیونگ حرفی زد.

فقط گاهی نگاه کوتاهی بهش می‌انداختم، اما از حالت صورتش چیزی نمی‌فهمیدم.

وقتی ماشین رو برای پارک کردن نگه داشت، درست همون لحظه صدای پیامک گوشی تهیونگ بلند شد.

نگاهش سریع سمت صفحه گوشی رفت.

چند ثانیه‌ای به صفحه نگاه کرد...

و همون چند ثانیه کافی بود تا حالت صورتش تغییر کنه.

اون آرامشی که داشت از بین رفت و دوباره همون آدم سرد و جدی شد.

اخم‌های کوچیکی روی پیشونیش نشست و نگاهش اون‌قدر جدی شد که حتی جرئت نکردم چیزی بپرسم.

بدون اینکه حرفی بزنه، با دستش اشاره کرد که از ماشین پیاده بشم.

چند لحظه فقط نگاهش کردم.


خواستم چیزی بگم، اما وقتی چهره‌اش رو دیدم، حرفم رو خوردم.

نمی‌دونستم چی شده...

ولی می‌دونستم الان مخالفت کردن فایده‌ای نداره.

آروم در ماشین رو باز کردم و پیاده شدم.

قبل از اینکه حتی فرصت کنم چیزی بگم، تهیونگ ماشین رو روشن کرد و با سرعت از عمارت خارج شد.

و من فقط همون‌جا ایستادم و رفتنش رو نگاه کردم.

با کلی سؤال که هیچ جوابی براشون نداشتم.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

داخل آشپزخونه نشسته بودم و به ظرف غذام که چند دقیقه‌ای می‌شد تمومش کرده بودم، خیره شده بودم.

نمی‌دونستم چرا هنوز اونجا نشسته بودم.

فکرهای مختلف توی سرم می‌چرخید و هرچی بیشتر فکر می‌کردم، بیشتر گیج می‌شدم.

صدای خدمتکار باعث شد از فکر بیرون بیام.

— بب... ببخشید، اجازه هست ظرف رو بردارم؟ بیشتر از چند دقیقه‌ست که نگاهتون به همینه.

نگاهم رو از ظرف گرفتم و به خدمتکار دادم...

× ها... آره، ببخشید.

با بی‌حوصلگی از روی صندلی بلند شدم و به سمت اتاقم راه افتادم.

اما هنوز چند قدم بیشتر برنداشته بودم که صدای تلفن توی سالن پیچید.


بعد از چند هفته‌ای که اینجا بودم، این اولین بار بود که تلفن زنگ می‌خورد.

دوست داشتم ببینم کی پشت خطه..

پس قبل از اینکه یکی از خدمتکارها برسه، قدم‌هام رو تند کردم و گوشی رو برداشتم.

- الو

× صدای مردی از پشت تلفن بلند شد...
استرس تمام وجودم رو گرفته بود...

× اصلا چرا جواب دادم...

— می‌دونم کنجکاویت نمی زاره فضولی نکنی

آماده شو، میام دنبالت. باید بریم یه جایی.


× کجا؟

اما حتی فرصت نداد سوالم رو کامل بپرسم.

تماس قطع شد.

چند ثانیه با ناباوری به گوشی توی دستم نگاه کردم.

× پسره‌ی پرو...

حتی نمی‌ذاره آدم یه سؤال بپرسه.

کجا می‌خواد منو ببره؟

با اینکه کلی سؤال توی ذهنم بود، ولی حوصله نداشتم دوباره خودم رو درگیر فکر کردن کنم.

پس فقط تصمیم گرفتم آماده بشم.

از پله‌ها بالا رفتم و به سمت اتاقم حرکت کردم.

کمدم رو باز کردم و حوله صورتی‌رنگم رو برداشتم.

بدنم خسته بود.

شاید یه دوش آب گرم می‌تونست کمی حالم رو بهتر کنه.

به سمت حمام رفتم، شیر آب رو باز کردم و دما رو روی آب ولرم تنظیم کردم.

ویو چند دقیقه بعد:

🌷 ادامه دارد... ✨


حمایت یادتون نره تنکیو بای بای 😍 ⭐
دیدگاه ها (۱۹)

رمان تهیونگ

رمان تهیونگ

فاصله یک لبخند تا جنون

قلب های مرده پارت ۵۶**سه شب بعد – ساعت ۹:۴۷ شب**بارون گرفته ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط