...My evil angel...
...My evil angel...
پارت³
🪽🔥 فصل سوم | قسمت سوم
بازگشت برادر
...
شب آرامی روی قلعهی دنیای سرخ سایه انداخته بود.
شعلههای سرخ دیوارهای قلعه را روشن کرده بودند و صدای باد در راهروهای سنگی میپیچید.
تهیونگ آرام در راهروها قدم میزد.
از لحظهای که وارد جهنم شده بود، همهجا را گشته بود.
هر گوشهی قلعه...
هر راهرو...
هر بخش از دنیای سرخ...
فقط برای پیدا کردن یک نفر.
جونگکوک.
برادری که سالها از او دور بود.
بالهای سفیدش پشت سرش حرکت آرامی داشتند.
با خودش آرام گفت:
׫بالاخره پیدات کردم...برادر.»
...
در تالار سلطنتی...
جونگکوک تنها نشسته بود.
مثل همیشه سرد و بیحرف.
گزارشهای قلمرو مقابلش قرار داشت، اما ذهنش جای دیگری بود.
نامی که سالها فکر میکرد دیگر نمیشنود...
تهیونگ.
صدای قدمهایی در تالار پیچید.
درهای بزرگ باز شدند.
تهیونگ وارد شد.
چند لحظه...
هیچکدام حرف نزدند.
دو برادر بعد از سالها فقط به هم نگاه میکردند.
جونگکوک بالاخره آرام گفت:
_«خیلی وقت گذشته.»
تهیونگ لبخند کوچکی زد.
׫آره... خیلی.»
سکوتی سنگین بینشان افتاد.
هیچکس نمیتوانست تصور کند پادشاه سرد و قدرتمند جهنم، روزی کسی را اینطور نگاه کند.
تهیونگ چند قدم جلو رفت.
׫دنبالت گشتم.»
جونگکوک نگاهش را از او گرفت.
_«نباید میاومدی.»
تهیونگ کمی ناراحت شد.
اما لبخندش را حفظ کرد.
׫هنوز هم همونی.»
׫همون پسر مغرور و لجباز.»
چشمهای قرمز جونگکوک کمی تغییر کرد.
_«و تو هنوز هم زیادی خوشبینی.»
تهیونگ خندید.
׫حداقل یکی از ما باید باشه.»
برای اولین بار...
در نگاه جونگکوک چیزی شبیه آرامش دیده شد.
اما خیلی زود پنهانش کرد.
...
____________________
...
در بیرون تالار...
ا.ت از دور صدای صحبت را شنید.
با کنجکاوی به در نگاه کرد.
او نمیدانست مردی که وارد زندگیشان شده...
چه راز بزرگی با خودش آورده.
...
_______________________
...
در بلندترین برج قلعه...
امیلی کتاب مخصوص سرنوشت را باز کرد.
کلاغ چشمطلایی کنار او نشست.
٪«بالاخره بعد از سالها کنار هم قرار گرفتن.»
امیلی قلم نقرهای را برداشت.
£«آره...»
کلاغ پرسید:
٪«فکر میکنی حقیقت رو بفهمن؟»
امیلی لبخند مرموزی زد.
£«همهی حقیقتها یک روز آشکار میشن...»
نوک قلم روی صفحه حرکت کرد.
و نوشتهای تازه وارد کتاب سرنوشت شد:
"وقتی گذشته بازگردد، حتی قویترین پادشاه هم نمیتواند از خاطراتش فرار کند."
...
_____________________
...
در تالار...
تهیونگ به جونگکوک نگاه کرد.
׫من به خاطر تو برگشتم، جونگکوک.»
جونگکوک چیزی نگفت.
اما برای اولین بار بعد از سالها...
احساس کرد گذشته دوباره در حال نزدیک شدن .
ادامه دارد.....
پارت هدیه😊🎁
پارت³
🪽🔥 فصل سوم | قسمت سوم
بازگشت برادر
...
شب آرامی روی قلعهی دنیای سرخ سایه انداخته بود.
شعلههای سرخ دیوارهای قلعه را روشن کرده بودند و صدای باد در راهروهای سنگی میپیچید.
تهیونگ آرام در راهروها قدم میزد.
از لحظهای که وارد جهنم شده بود، همهجا را گشته بود.
هر گوشهی قلعه...
هر راهرو...
هر بخش از دنیای سرخ...
فقط برای پیدا کردن یک نفر.
جونگکوک.
برادری که سالها از او دور بود.
بالهای سفیدش پشت سرش حرکت آرامی داشتند.
با خودش آرام گفت:
׫بالاخره پیدات کردم...برادر.»
...
در تالار سلطنتی...
جونگکوک تنها نشسته بود.
مثل همیشه سرد و بیحرف.
گزارشهای قلمرو مقابلش قرار داشت، اما ذهنش جای دیگری بود.
نامی که سالها فکر میکرد دیگر نمیشنود...
تهیونگ.
صدای قدمهایی در تالار پیچید.
درهای بزرگ باز شدند.
تهیونگ وارد شد.
چند لحظه...
هیچکدام حرف نزدند.
دو برادر بعد از سالها فقط به هم نگاه میکردند.
جونگکوک بالاخره آرام گفت:
_«خیلی وقت گذشته.»
تهیونگ لبخند کوچکی زد.
׫آره... خیلی.»
سکوتی سنگین بینشان افتاد.
هیچکس نمیتوانست تصور کند پادشاه سرد و قدرتمند جهنم، روزی کسی را اینطور نگاه کند.
تهیونگ چند قدم جلو رفت.
׫دنبالت گشتم.»
جونگکوک نگاهش را از او گرفت.
_«نباید میاومدی.»
تهیونگ کمی ناراحت شد.
اما لبخندش را حفظ کرد.
׫هنوز هم همونی.»
׫همون پسر مغرور و لجباز.»
چشمهای قرمز جونگکوک کمی تغییر کرد.
_«و تو هنوز هم زیادی خوشبینی.»
تهیونگ خندید.
׫حداقل یکی از ما باید باشه.»
برای اولین بار...
در نگاه جونگکوک چیزی شبیه آرامش دیده شد.
اما خیلی زود پنهانش کرد.
...
____________________
...
در بیرون تالار...
ا.ت از دور صدای صحبت را شنید.
با کنجکاوی به در نگاه کرد.
او نمیدانست مردی که وارد زندگیشان شده...
چه راز بزرگی با خودش آورده.
...
_______________________
...
در بلندترین برج قلعه...
امیلی کتاب مخصوص سرنوشت را باز کرد.
کلاغ چشمطلایی کنار او نشست.
٪«بالاخره بعد از سالها کنار هم قرار گرفتن.»
امیلی قلم نقرهای را برداشت.
£«آره...»
کلاغ پرسید:
٪«فکر میکنی حقیقت رو بفهمن؟»
امیلی لبخند مرموزی زد.
£«همهی حقیقتها یک روز آشکار میشن...»
نوک قلم روی صفحه حرکت کرد.
و نوشتهای تازه وارد کتاب سرنوشت شد:
"وقتی گذشته بازگردد، حتی قویترین پادشاه هم نمیتواند از خاطراتش فرار کند."
...
_____________________
...
در تالار...
تهیونگ به جونگکوک نگاه کرد.
׫من به خاطر تو برگشتم، جونگکوک.»
جونگکوک چیزی نگفت.
اما برای اولین بار بعد از سالها...
احساس کرد گذشته دوباره در حال نزدیک شدن .
ادامه دارد.....
پارت هدیه😊🎁
- ۱.۲k
- ۱۲ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط