پارت: 4 (بخش3)
پارت: 4 (بخش3)
**زاویه دید: زین**
شما دو نفر هم مسئول تمیز کردن، مرتب کردن و آمادهسازیِ وسایلِ سالنِ قدیمی برای گالا هستید. هر روز. به مدت دو ساعت. تا وقتی که یاد بگیرید چطور مثل دو تا آدمِ متمدن تو یک فضای مشترک بدون اینکه همدیگه رو بکشید، با هم کار کنید.»
هیزل با ناباوری و صدایی که حالا کمی میلرزید گفت: «شما دارید من رو با کسی که باعثِ آسیبدیدگیم شده، تو یه سالنِ متروکه حبس میکنید؟ آقای هریسون، این بیانصافیه! من باید برای مسابقات انتخابی تمرین کنم!»
هریسون عینکش رو برداشت. «مسابقات انتخابی سه هفتهی دیگهست، هیزل. تو در طول روز وقت داری تمرین کنی. این تصمیم نهاییه. بحثی هم توش نیست. میتونید برید.»
وقتی از دفتر مدیر بیرون اومدیم، راهرو تقریباً خالی بود. نورِ نارنجی و مایلِ بعدازظهر از پنجرههای بلندِ راهرو روی کفپوشهای براق میافتاد و سایههای بلندی میساخت.
هیزل بدون اینکه حتی یه کلمه حرف بزنه، یا حتی نگاهم کنه، کیف کولهی سنگینش رو روی شونهاش انداخت و لنگلنگان، با قدمهایی که از درد کند شده بود، به سمت در خروجی حرکت کرد.
«هیزل.»
نمیدونم چرا صداش کردم. واقعاً نمیدونم. شاید عذاب وجدان بود، شاید هم فقط نمیخواستم اون با این فکر که من یه هیولای بیاحساس و مغرورم از اینجا بره.
ایستاد. اما به سمتم برنگشت.
چند قدم جلو رفتم و تو فاصلهی امنی ایستادم. «ببین... من واقعاً قصد نداشتم تو آسیب ببینی. کار تایلر یه حماقتِ محض بود. من... متاسفم که زانوت صدمه دید.»
هیزل بالاخره چرخید. نگاهش... نگاهش چیزی نبود که تا به حال تو این مدرسه تجربه کرده باشم. دخترهایی که من میشناختم، یا جوری نگاهم میکردن که انگار میخوان توجهم رو جلب کنن، یا با یه احترامِ آمیخته به ترس باهام حرف میزدن. اما هیزل... اون طوری بهم زل زد که انگار من تجسمِ تمامِ زبالهها و بیعدالتیهای این شهر بودم. انگار من یه ویروس بودم که تو یه کت و شلوار مارکدار مخفی شده.
«تأسفِ تو، زانوی من رو خوب نمیکنه، استون.» صداش آروم بود، اما پر از زهر و نفرت. «تأسفِ تو، زمانِ از دست رفتهی تمرینِ من رو برنمیگردونه. تو واقعاً فکر میکنی با یه عذرخواهیِ خشک و خالی میتونی وجدانِ نداشتهت رو آروم کنی و شب راحت بخوابی؟»
یه قدم بهم نزدیکتر شد، با وجود درد پاش. حالا اونقدر نزدیک بود که میتونستم لکههای ریز قهوهای رو تو عمق چشمهای و وحشیش ببینم. «ما از فردا تو اون سالنِ لعنتی با هم کار میکنیم. اما یادت باشه... این به معنیِ صلح نیست. تو هنوز همون بچهپولدارِ ازخودراضی و ترسو هستی که فکر میکنه دنیا حولِ محورش میچرخه. و من... من کسیام که قراره بهت ثابت کنه هیچچیزی نیستی.»
چرخید و با قدمهایی محکم، با وجود لنگیدنِ آشکارش که سعی میکرد پنهانش کنه، در انتهای راهرو ناپدید شد.
همونجا ایستادم. دستهام رو تو جیبهام فرو بردم. عصبانی بودم. از دست تایلر، از دست مدیر هریسون، از دست پدرم که قطعا امشب یه جهنمِ روانی برام میساخت، و بیشتر از همه، از دست این دخترِ سرکش که حاضر نبود حتی یه سانتیمتر مقابل من عقبنشینی کنه.
اما تو اعماق این خشمِ کلافهکننده، یه واقعیتِ عجیب داشت شکل میگرفت. هیزل از من نمیترسید. اون از اسمم، از قدرتم و از موقعیتم تو این مدرسه هیچ ترسی نداشت.
و برای اولین بار تو زندگیِ کنترلشده و بینقصم، با کسی روبهرو شده بودم که نمیتونستم پیشبینیاش کنم.
**زاویه دید: زین**
شما دو نفر هم مسئول تمیز کردن، مرتب کردن و آمادهسازیِ وسایلِ سالنِ قدیمی برای گالا هستید. هر روز. به مدت دو ساعت. تا وقتی که یاد بگیرید چطور مثل دو تا آدمِ متمدن تو یک فضای مشترک بدون اینکه همدیگه رو بکشید، با هم کار کنید.»
هیزل با ناباوری و صدایی که حالا کمی میلرزید گفت: «شما دارید من رو با کسی که باعثِ آسیبدیدگیم شده، تو یه سالنِ متروکه حبس میکنید؟ آقای هریسون، این بیانصافیه! من باید برای مسابقات انتخابی تمرین کنم!»
هریسون عینکش رو برداشت. «مسابقات انتخابی سه هفتهی دیگهست، هیزل. تو در طول روز وقت داری تمرین کنی. این تصمیم نهاییه. بحثی هم توش نیست. میتونید برید.»
وقتی از دفتر مدیر بیرون اومدیم، راهرو تقریباً خالی بود. نورِ نارنجی و مایلِ بعدازظهر از پنجرههای بلندِ راهرو روی کفپوشهای براق میافتاد و سایههای بلندی میساخت.
هیزل بدون اینکه حتی یه کلمه حرف بزنه، یا حتی نگاهم کنه، کیف کولهی سنگینش رو روی شونهاش انداخت و لنگلنگان، با قدمهایی که از درد کند شده بود، به سمت در خروجی حرکت کرد.
«هیزل.»
نمیدونم چرا صداش کردم. واقعاً نمیدونم. شاید عذاب وجدان بود، شاید هم فقط نمیخواستم اون با این فکر که من یه هیولای بیاحساس و مغرورم از اینجا بره.
ایستاد. اما به سمتم برنگشت.
چند قدم جلو رفتم و تو فاصلهی امنی ایستادم. «ببین... من واقعاً قصد نداشتم تو آسیب ببینی. کار تایلر یه حماقتِ محض بود. من... متاسفم که زانوت صدمه دید.»
هیزل بالاخره چرخید. نگاهش... نگاهش چیزی نبود که تا به حال تو این مدرسه تجربه کرده باشم. دخترهایی که من میشناختم، یا جوری نگاهم میکردن که انگار میخوان توجهم رو جلب کنن، یا با یه احترامِ آمیخته به ترس باهام حرف میزدن. اما هیزل... اون طوری بهم زل زد که انگار من تجسمِ تمامِ زبالهها و بیعدالتیهای این شهر بودم. انگار من یه ویروس بودم که تو یه کت و شلوار مارکدار مخفی شده.
«تأسفِ تو، زانوی من رو خوب نمیکنه، استون.» صداش آروم بود، اما پر از زهر و نفرت. «تأسفِ تو، زمانِ از دست رفتهی تمرینِ من رو برنمیگردونه. تو واقعاً فکر میکنی با یه عذرخواهیِ خشک و خالی میتونی وجدانِ نداشتهت رو آروم کنی و شب راحت بخوابی؟»
یه قدم بهم نزدیکتر شد، با وجود درد پاش. حالا اونقدر نزدیک بود که میتونستم لکههای ریز قهوهای رو تو عمق چشمهای و وحشیش ببینم. «ما از فردا تو اون سالنِ لعنتی با هم کار میکنیم. اما یادت باشه... این به معنیِ صلح نیست. تو هنوز همون بچهپولدارِ ازخودراضی و ترسو هستی که فکر میکنه دنیا حولِ محورش میچرخه. و من... من کسیام که قراره بهت ثابت کنه هیچچیزی نیستی.»
چرخید و با قدمهایی محکم، با وجود لنگیدنِ آشکارش که سعی میکرد پنهانش کنه، در انتهای راهرو ناپدید شد.
همونجا ایستادم. دستهام رو تو جیبهام فرو بردم. عصبانی بودم. از دست تایلر، از دست مدیر هریسون، از دست پدرم که قطعا امشب یه جهنمِ روانی برام میساخت، و بیشتر از همه، از دست این دخترِ سرکش که حاضر نبود حتی یه سانتیمتر مقابل من عقبنشینی کنه.
اما تو اعماق این خشمِ کلافهکننده، یه واقعیتِ عجیب داشت شکل میگرفت. هیزل از من نمیترسید. اون از اسمم، از قدرتم و از موقعیتم تو این مدرسه هیچ ترسی نداشت.
و برای اولین بار تو زندگیِ کنترلشده و بینقصم، با کسی روبهرو شده بودم که نمیتونستم پیشبینیاش کنم.
- ۱۸۰
- ۰۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط