پارت: 12 (بخش2)
پارت: 12 (بخش2)
**زاویه دید: هیزل*
پاهایم دقیقاً همانجا، روی سرامیکِ چرب خشک شد. ضربانِ قلبم که به خاطر خستگی روی دورِ کُند میزد، ناگهان به ١۴٠ضربه در دقیقه جهش کرد. انگشتانم دورِ لبهی چینیِ داغِ بشقابها آنقدر محکم شد که بندِ انگشتهایم سفید شدند.
*امکان نداره. توهم زدی هیزل. اینجا نه. الان نه. لطفاً هر کسی باشه جز اون.*
آرام، خیلی آرام سرم را بالا آوردم.
زین استون درست وسطِ درگاهِ ورودیِ *داینرِ میلر* ایستاده بود.
او شبیه یک باگِ تصویری تو یک دنیای واقعی بود؛ شبیه کاراکتری که از یک فیلمِ سینماییِ هالیوودی با کیفیتِ فوقالعاده بریده شده و روی یک پردهی سینمای مخروبه و کثیف چسبانده شده بود. سویشرتِ سرمهایرنگِ تیمِ فوتبال با نشانِ زرد و براقِ دبیرستان، شلوارِ جینِ تیره و خوشدوختش، و کفشهای کتانیِ سفیدش که حتی یک لکه روی آنها دیده نمیشد، با دیوارهای پوستهپوستهشده و نورِ زرد و چشمکزنِ مهتابیهای داینر تضادی خشونتبار و عجیب داشتند. بوی ادکلنِ تلخ و گرانی که میزد، حتی از این فاصله هم بوی روغنِ سوخته را پس میزد.
نگاهِ زین اول به سالنِ خالی و کثیف افتاد، بعد روی میزهای چسبناک چرخید، و در نهایت... روی من قفل شد.
دیدم که چشمانِ تیرهاش برای کسری از ثانیه گشاد شد. نگاهش از صورتم از موهای به هم ریخته و پیشانیِ براق از عرقم پایین آمد. روی پیشبندِ کارم مکث کرد. روی دفترچهی سفارشِ آویزان از جیبم. روی دستهایم که از شستنِ مداومِ ظرفها با آبِ داغ و شویندههای شیمیایی ملتهب و قرمز شده بودند. و بعد، پایینتر رفت؛ به سمتِ کفشهای کتانیِ کهنه و داغونم که بندِ یکی از آنها با گرهِ کور بسته شده بود تا وسطِ کار باز نشود.
هیچچیز، مطلقاً هیچچیز تو دنیا نمیتوانست بدتر از این لحظه باشد.
اگر دیروز تو سالنِ قدیمیِ ژیمناستیک سرم را پایین انداخته و رفته بودم، حداقل غرورم، تنها داراییِ باارزشم، دستنخورده باقی مانده بود. اما الان؟ الان او داشت پشتِ صحنهی تمامِ جنگهای کلامیام را میدید. داشت میدید که «هیزلِ مغرور، سرتق و زبوندراز» بعد از زدنِ اون حرفهای گنده تو مدرسه، به کجا میآید تا بتواند هزینهی کتابهای تست و سهمش از قبضِ برقِ ٨۵دلاریِ خانه را جور کند.
دیوارِ دفاعیام تو کمتر از ١ ثانیه با حداکثرِ ارتفاع کشیده شد بالا. تمامِ خستگیهای تنم جای خود را به یک خشمِ داغ، سوزان و کُشنده دادند.
بشقابهای پنکیک را با عجله روی میزِ شماره ۴ کوبیدم، حتی منتظرِ تشکرِ مشتریِ بیچاره نماندم، و با قدمهای محکم و با نادیده گرفتنِ تیر کشیدنِ وحشتناکِ زانویم به سمتِ ورودی رفتم.
«اینجا چیکار میکنی، استون؟» صدایم پایین، تیز و بُرنده مثلِ لبهی شیشهی شکسته بود. «فکر کنم جیپیاسِ ماشینِ چند هزار دلاریت قاطی کرده. محلهی شما حداقل ٢٠ کیلومتر با اینجا فاصله داره. نگو که راهتو گم کردی.»
زین از جایش تکان نخورد. دستهایش را با خونسردی توی جیبِ سویشرتش فرو برد. برخلافِ دیروز، برخلافِ تمامِ بحثهای قبلیام با او، هیچ نیشخندِ روی اعصابی روی لبهایش نبود. هیچ حالتِ تهاجمیای در فرم ایستادنش دیده نمیشد. چشمانش کاملاً خالی از تمسخر بود؛ و چیزی که الان تو نگاهش بود، خیلی خطرناکتر از تحقیر بود: *توجهِ مطلق و خالص.*
«راهمو گم نکردم،» زین با صدایی آرام و بم گفت. صدایش تو فضای پر از سر و صدای داینر، عجیب و زیادی باکلاس به نظر میرسید. «داشتم از اتوبانِ جنوبی رد میشدم. تابلوی اینجا رو دیدم. همین.»
پوزخند زدم. «تابلوی اینجا رو دیدی و گفتی وای چه جای جذابی، برم یکم حسِ فقر رو تجربه کنم؟ ببین استون، اینجا یه غذاخوریِ داغونه که قهوهش طعمِ آبزیپو میده و کسی برای کاپیتانهای جذابِ دبیرستان فرشِ قرمز پهن نمیکنه. خروجیِ اتوبان همونجاست که ازش اومدی. بپیچ به سلامت.»
با دست به سمتِ درِ شیشهای اشاره کردم. میخواستم برود. میخواستم همین الان گورش را از این سالن گم کند تا مجبور نباشم سنگینیِ نگاهِ مات و خیرهاش را روی لباسِ کارم تحمل کنم. این ضعف نبود من از کار کردن خجالت نمیکشیدم اما این *آسیبپذیریِ* محض بود. این شبیهِ لخت شدن جلوی کسی بود که تا دیروز با کلماتش مرا تکهتکه کرده بود.
زین به دری که نشانش دادم نگاه نکرد. به جای آن، قدمی به جلو برداشت، نگاهش را تو چشمهایم قفل کرد و به نزدیکترین میزِ خالی میزِ شماره ٢که هنوز لکهی شربتِ افرا و خردهنان از مشتریِ قبلی روش مونده بود اشاره کرد.
«من مشتریام، هیزل. تا جایی که میدونم، بیرون انداختنِ کسی که میخواد پول خرج کنه، جزءِ قوانینِ هیچ رستورانی نیست.»
**زاویه دید: هیزل*
پاهایم دقیقاً همانجا، روی سرامیکِ چرب خشک شد. ضربانِ قلبم که به خاطر خستگی روی دورِ کُند میزد، ناگهان به ١۴٠ضربه در دقیقه جهش کرد. انگشتانم دورِ لبهی چینیِ داغِ بشقابها آنقدر محکم شد که بندِ انگشتهایم سفید شدند.
*امکان نداره. توهم زدی هیزل. اینجا نه. الان نه. لطفاً هر کسی باشه جز اون.*
آرام، خیلی آرام سرم را بالا آوردم.
زین استون درست وسطِ درگاهِ ورودیِ *داینرِ میلر* ایستاده بود.
او شبیه یک باگِ تصویری تو یک دنیای واقعی بود؛ شبیه کاراکتری که از یک فیلمِ سینماییِ هالیوودی با کیفیتِ فوقالعاده بریده شده و روی یک پردهی سینمای مخروبه و کثیف چسبانده شده بود. سویشرتِ سرمهایرنگِ تیمِ فوتبال با نشانِ زرد و براقِ دبیرستان، شلوارِ جینِ تیره و خوشدوختش، و کفشهای کتانیِ سفیدش که حتی یک لکه روی آنها دیده نمیشد، با دیوارهای پوستهپوستهشده و نورِ زرد و چشمکزنِ مهتابیهای داینر تضادی خشونتبار و عجیب داشتند. بوی ادکلنِ تلخ و گرانی که میزد، حتی از این فاصله هم بوی روغنِ سوخته را پس میزد.
نگاهِ زین اول به سالنِ خالی و کثیف افتاد، بعد روی میزهای چسبناک چرخید، و در نهایت... روی من قفل شد.
دیدم که چشمانِ تیرهاش برای کسری از ثانیه گشاد شد. نگاهش از صورتم از موهای به هم ریخته و پیشانیِ براق از عرقم پایین آمد. روی پیشبندِ کارم مکث کرد. روی دفترچهی سفارشِ آویزان از جیبم. روی دستهایم که از شستنِ مداومِ ظرفها با آبِ داغ و شویندههای شیمیایی ملتهب و قرمز شده بودند. و بعد، پایینتر رفت؛ به سمتِ کفشهای کتانیِ کهنه و داغونم که بندِ یکی از آنها با گرهِ کور بسته شده بود تا وسطِ کار باز نشود.
هیچچیز، مطلقاً هیچچیز تو دنیا نمیتوانست بدتر از این لحظه باشد.
اگر دیروز تو سالنِ قدیمیِ ژیمناستیک سرم را پایین انداخته و رفته بودم، حداقل غرورم، تنها داراییِ باارزشم، دستنخورده باقی مانده بود. اما الان؟ الان او داشت پشتِ صحنهی تمامِ جنگهای کلامیام را میدید. داشت میدید که «هیزلِ مغرور، سرتق و زبوندراز» بعد از زدنِ اون حرفهای گنده تو مدرسه، به کجا میآید تا بتواند هزینهی کتابهای تست و سهمش از قبضِ برقِ ٨۵دلاریِ خانه را جور کند.
دیوارِ دفاعیام تو کمتر از ١ ثانیه با حداکثرِ ارتفاع کشیده شد بالا. تمامِ خستگیهای تنم جای خود را به یک خشمِ داغ، سوزان و کُشنده دادند.
بشقابهای پنکیک را با عجله روی میزِ شماره ۴ کوبیدم، حتی منتظرِ تشکرِ مشتریِ بیچاره نماندم، و با قدمهای محکم و با نادیده گرفتنِ تیر کشیدنِ وحشتناکِ زانویم به سمتِ ورودی رفتم.
«اینجا چیکار میکنی، استون؟» صدایم پایین، تیز و بُرنده مثلِ لبهی شیشهی شکسته بود. «فکر کنم جیپیاسِ ماشینِ چند هزار دلاریت قاطی کرده. محلهی شما حداقل ٢٠ کیلومتر با اینجا فاصله داره. نگو که راهتو گم کردی.»
زین از جایش تکان نخورد. دستهایش را با خونسردی توی جیبِ سویشرتش فرو برد. برخلافِ دیروز، برخلافِ تمامِ بحثهای قبلیام با او، هیچ نیشخندِ روی اعصابی روی لبهایش نبود. هیچ حالتِ تهاجمیای در فرم ایستادنش دیده نمیشد. چشمانش کاملاً خالی از تمسخر بود؛ و چیزی که الان تو نگاهش بود، خیلی خطرناکتر از تحقیر بود: *توجهِ مطلق و خالص.*
«راهمو گم نکردم،» زین با صدایی آرام و بم گفت. صدایش تو فضای پر از سر و صدای داینر، عجیب و زیادی باکلاس به نظر میرسید. «داشتم از اتوبانِ جنوبی رد میشدم. تابلوی اینجا رو دیدم. همین.»
پوزخند زدم. «تابلوی اینجا رو دیدی و گفتی وای چه جای جذابی، برم یکم حسِ فقر رو تجربه کنم؟ ببین استون، اینجا یه غذاخوریِ داغونه که قهوهش طعمِ آبزیپو میده و کسی برای کاپیتانهای جذابِ دبیرستان فرشِ قرمز پهن نمیکنه. خروجیِ اتوبان همونجاست که ازش اومدی. بپیچ به سلامت.»
با دست به سمتِ درِ شیشهای اشاره کردم. میخواستم برود. میخواستم همین الان گورش را از این سالن گم کند تا مجبور نباشم سنگینیِ نگاهِ مات و خیرهاش را روی لباسِ کارم تحمل کنم. این ضعف نبود من از کار کردن خجالت نمیکشیدم اما این *آسیبپذیریِ* محض بود. این شبیهِ لخت شدن جلوی کسی بود که تا دیروز با کلماتش مرا تکهتکه کرده بود.
زین به دری که نشانش دادم نگاه نکرد. به جای آن، قدمی به جلو برداشت، نگاهش را تو چشمهایم قفل کرد و به نزدیکترین میزِ خالی میزِ شماره ٢که هنوز لکهی شربتِ افرا و خردهنان از مشتریِ قبلی روش مونده بود اشاره کرد.
«من مشتریام، هیزل. تا جایی که میدونم، بیرون انداختنِ کسی که میخواد پول خرج کنه، جزءِ قوانینِ هیچ رستورانی نیست.»
- ۱۸۶
- ۱۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط