نام: قرارداد نفرت
نام: قرارداد نفرت
Part:⁵⁰
چند ساعت بعد...
ا/ت و جونگکوک خریدهاشون رو داخل اتاق گذاشته بودن و هرکدوم گوشهای مشغول کار خودشون بودن.
ا/ت روی تخت نشست و به کیسهها نگاه کرد.
«تا کی اینجاییم دیگه؟»
جونگکوک شونه بالا انداخت.
«نمیدونم. خودمم.»
همون لحظه صدای در اومد.
قبل از اینکه یکیشون جواب بده، در باز شد و یورین، ناری، سوهیون، هانا و چند نفر دیگه با کلی جعبه پیتزا، سیبزمینی، نوشابه و خوراکی وارد شدن.
ا/ت با تعجب گفت:
«شماها اینا رو از کجا آوردین؟»
یورین جعبهها رو روی زمین گذاشت.
«امشب قراره توی اتاق شما شام بخوریم.»
جونگکوک ابرو بالا انداخت.
«چرا اتاق ما؟»
ناری همونطور که جعبه پیتزا رو باز میکرد گفت:
«چون اتاق شما بزرگتره.»
ا/ت گفت:
«پس حداقل اجازه بگیرین.»
یورین نشست.
«اجازه گرفتیم.»
ا/ت با تعجب پرسید:
«از کی؟»
یورین به جونگکوک اشاره کرد.
«از اون.»
جونگکوک با ناباوری گفت:
«من کِی اجازه دادم؟»
«همین الان.»
«من چیزی نگفتم!»
«سکوتت یعنی بله.»
ا/ت خندید.
«منطقش واقعاً بینقصه.»
جونگکوک بهش نگاه کرد.
«تو طرف اونی؟»
«نه. فقط دارم لذت میبرم.»
چند دقیقه بعد، همه دور پیتزا و خوراکیها نشسته بودن.
هرکس یک تکه برداشته بود و همزمان چند بحث مختلف جریان داشت.
ناری با دهان پر گفت:
«من میگم بهترین پیتزا همینه.»
سوهیون گفت:
«تو هر پیتزایی که جلوت باشه بهترین پیتزا میدونی.»
ناری با افتخار سر تکون داد.
«چون قدر غذا رو میدونم.»
جونگکوک تکهای برداشت.
«حداقل یکی توی این جمع عاقلانه رفتار میکنه.»
ا/ت سریع گفت:
«غذا خوردن رو عاقلانه رفتار کردن حساب کردی؟»
جونگکوک گفت:
«نسبت به بعضی کارهای تو، آره.»
ا/ت یک تکه پیتزا برداشت.
«خیلی حرف میزنی.»
«تو هم جواب میدی.»
یورین زیر لب گفت:
«این دوتا حتی موقع خوردن هم آتشبس ندارن.»
هانا خندید.
«فکر کنم اگه یه روز دعوا نکنن، باید نگران بشیم.»
چند دقیقه بعد، در دوباره باز شد.
مادر جونگکوک وارد اتاق شد.
همه سلام کردن.
او لبخند زد و رفت روی تخت نشست.
نگاهی به جمع انداخت و گفت:
«چه عجب! شما دوتا بالاخره کنار هم سر یه سفره نشستین.»
ا/ت و جونگکوک همزمان گفتن:
«سفره نیست.»
مادر جونگکوک خندید.
«حالا هرچی.»
بعد کمی جدیتر شد.
«راستی... میخوام درباره یه چیزی باهاتون حرف بزنم.»
ا/ت همان لحظه نوشابهاش رو برداشت.
جونگکوک هم مشغول خوردن پیتزا بود.
مادر جونگکوک خیلی خونسرد گفت:
«من و خانوادهتون امیدواریم یه روزی نوه داشته باشیم.»
ات همون لحظه نوشابه به گلوش شکست و...
ادامه دارد...
Part:⁵⁰
چند ساعت بعد...
ا/ت و جونگکوک خریدهاشون رو داخل اتاق گذاشته بودن و هرکدوم گوشهای مشغول کار خودشون بودن.
ا/ت روی تخت نشست و به کیسهها نگاه کرد.
«تا کی اینجاییم دیگه؟»
جونگکوک شونه بالا انداخت.
«نمیدونم. خودمم.»
همون لحظه صدای در اومد.
قبل از اینکه یکیشون جواب بده، در باز شد و یورین، ناری، سوهیون، هانا و چند نفر دیگه با کلی جعبه پیتزا، سیبزمینی، نوشابه و خوراکی وارد شدن.
ا/ت با تعجب گفت:
«شماها اینا رو از کجا آوردین؟»
یورین جعبهها رو روی زمین گذاشت.
«امشب قراره توی اتاق شما شام بخوریم.»
جونگکوک ابرو بالا انداخت.
«چرا اتاق ما؟»
ناری همونطور که جعبه پیتزا رو باز میکرد گفت:
«چون اتاق شما بزرگتره.»
ا/ت گفت:
«پس حداقل اجازه بگیرین.»
یورین نشست.
«اجازه گرفتیم.»
ا/ت با تعجب پرسید:
«از کی؟»
یورین به جونگکوک اشاره کرد.
«از اون.»
جونگکوک با ناباوری گفت:
«من کِی اجازه دادم؟»
«همین الان.»
«من چیزی نگفتم!»
«سکوتت یعنی بله.»
ا/ت خندید.
«منطقش واقعاً بینقصه.»
جونگکوک بهش نگاه کرد.
«تو طرف اونی؟»
«نه. فقط دارم لذت میبرم.»
چند دقیقه بعد، همه دور پیتزا و خوراکیها نشسته بودن.
هرکس یک تکه برداشته بود و همزمان چند بحث مختلف جریان داشت.
ناری با دهان پر گفت:
«من میگم بهترین پیتزا همینه.»
سوهیون گفت:
«تو هر پیتزایی که جلوت باشه بهترین پیتزا میدونی.»
ناری با افتخار سر تکون داد.
«چون قدر غذا رو میدونم.»
جونگکوک تکهای برداشت.
«حداقل یکی توی این جمع عاقلانه رفتار میکنه.»
ا/ت سریع گفت:
«غذا خوردن رو عاقلانه رفتار کردن حساب کردی؟»
جونگکوک گفت:
«نسبت به بعضی کارهای تو، آره.»
ا/ت یک تکه پیتزا برداشت.
«خیلی حرف میزنی.»
«تو هم جواب میدی.»
یورین زیر لب گفت:
«این دوتا حتی موقع خوردن هم آتشبس ندارن.»
هانا خندید.
«فکر کنم اگه یه روز دعوا نکنن، باید نگران بشیم.»
چند دقیقه بعد، در دوباره باز شد.
مادر جونگکوک وارد اتاق شد.
همه سلام کردن.
او لبخند زد و رفت روی تخت نشست.
نگاهی به جمع انداخت و گفت:
«چه عجب! شما دوتا بالاخره کنار هم سر یه سفره نشستین.»
ا/ت و جونگکوک همزمان گفتن:
«سفره نیست.»
مادر جونگکوک خندید.
«حالا هرچی.»
بعد کمی جدیتر شد.
«راستی... میخوام درباره یه چیزی باهاتون حرف بزنم.»
ا/ت همان لحظه نوشابهاش رو برداشت.
جونگکوک هم مشغول خوردن پیتزا بود.
مادر جونگکوک خیلی خونسرد گفت:
«من و خانوادهتون امیدواریم یه روزی نوه داشته باشیم.»
ات همون لحظه نوشابه به گلوش شکست و...
ادامه دارد...
- ۲۲۸
- ۰۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط