رمان تهیونگ

✨On the way to liberation{ part ۲۰ }🌷



فلش بک به یک ساعت بعد:

× کیفمو توی دستم گرفتم و برای بار دوم بالا آورد ...

× لوناااا بخدا می‌کشمت..( داد)

لونا: ( خنده ) ات تور( خنده) توروخدا نزن...

× نخندددد ...این چه فیلمی بود هااا( داد)

لونا: منکه بهت گفتم خوب نیست فیلمش خودت گوش ندادی ( خنده)

× چرا همون اول نگفتی فیلم مثبت ۱۸ هستش ( کلافه)


لونا: بابا اتفاقی نیافتاده که... بعدشم داشتی با لذت تماشا میکردی که ...( خنده)

× لونا بخدا میکشمت...

× توی اون شلوغی دنبال لونا میکردم ... ولی اون سرعتش خیلی تند تر از من بود ...

ویو ۱۰ دقیقه بعد:

× لونا داشت فرار میکرد و من همچنان دنبالش بودم ...

سرجام ایستادم و شروع کردم به نفس نفس زدن ...

لونا با دیدن من که ایستادم اونم ایستاد و شروع کرد به نفس نفس زدن ...

لونا: ات دیدی چقدر آدم برای فیلم ۳۶۵ روز اومده بودن ... ( خنده)

× بلع دیدم ... همه هول بودن...

لونا: ماهم جزش بودیم...

× بخدا میکشمت... ( کیفشو میاره بالا ) .

لونا: من غلط کردم ... تسلیم ( دستشو به حالت تسلیم بالا میاره)


× گوشیمو از داخل کیفم برداشتم و نگاهی به ساعت کردم ... با دیدن ساعت ۱۲:۰۰ از جام‌
پریدم و با سرعت به سمت لونا رفتم ..

× لونا من باید برم...
بخدا بابام منو می‌کشه تا این وقت شب بیرون بودم ...

لونا: منم میرم ...

× فعلا...

لونا: مواظب خودت باش ( داد)

× صدای داد لونا که داشت می‌گفت مواظب خودت باش شنیدم ... دستمو به نشونه لایک بالا آوردم و با تمام قدرتم شروع کردم به دویدن....

× خسته کنار نیمکتی ایستادم و شروع کردم به نفس نفس زدن...

× اهههه .. خدای من ...

× نفسامو سخت بیرون میدادم ...
با بهتر شدن نفس هام
دوباره شروع کردم به دویدن...


× به کوچه آخر رسیدم ...

با دیدن اون همه پسر ترسیدم‌....

راه دیگه ای جز اینکه از این کوچه عبور کنم نداشتم ...

پس کلاهمو جلو کشیدم... طوری که فقدر نصف صورتم مشخص بشه...

با ترس شروع کردم به حرکت کردن.....

هرچی بهشون نزدیک تر میشدم ...

ترسم بدتر میشد...

شاید توی حالت عادی از پسرا نترسم ولی وقتی از کوچه ای که فقدر پسر هستن رد میشم ترس تمام وجودم رو میگیره...


بهشون رسیده بودم... و فقدر لازم بود از وسطشون رد بشم ...


کوچه باریکی بود ... دلیلشم این بود که هیچ خونه ای نبود و عبور ماشین هم ممنوع بود ...

ولی تا دلت بخواد موتور از اینجا رد میشد....

گویا که اینجا پاتوق مافیا ها بود ...

خنده ای به حرف خودم کردم و برای اینکه اون پسرا متوجه خندم نشن دستمو جلوی دهنم گذاشتم...


به آخرین نفرشون رسیدم که کیفم توسط کسی کشیده شد...

برگشتم که با پوزخند همون پسرا مواجه شدم ...

با کشیده شدن موهام به سمت عقب برگشتم...

« دختره خوشکلی هم هستی .‌..

# کلاهشو در بیار صورت شو ببینیم ( پوزخند)

× با دستم کلاهمو محکم گرفتم

× ولم کنید آشغالا...

« زیاده روی نکن دختر کوچولو ‌...( دستشو به کمر ات می‌کشه)

× دست به من نزن ... ( داد)


× کلاهمو محکم تر از قبل گرفتم ولی با مشتی که به شکمم خورد دستم از روی کلاهم برداشتم و شکمم رو با درد گرفتم ...

با برداشتن کلاهم از روی سرم از ترس به خودم لرزیدم......

با شکم دردی که بخاطر مشت بود به عقب رفتم...

خودمو به عقب می‌کشیدم که با خوردن بدنم به یکی برگشتم...

¢ نه واقعاً خوشگلی... نظر شما چیه پسرا ( پوزخند)

× هر ۸ نفرشون داشتن به سمتم میومدن....

× با برخورد دستی زیر چونم اشکام شروع به ریختن کرد...

× ولم‌ کنید ... از جونم چی میخواید...( داد)

« بزنیدش....( داد )

× اون پسرا به سمتم میومدن...
با ضربه محکمی که به پام خورد روی زمین فرود اومدم...

آسفالت های محکم زمین باعث بدتر شدن درد پام میشد...

× پسرا به سمتم میومدن و من فقدر با دستم خودمو به عقب می‌کشیدم ...

« منتظر چی هستید بزنیدش... (. داد و پوزخند)

× ضربه ای دیگه به بدنم وارد شد که از دردش آخ بلندی گفتم .....


¢ ببینیم کسی رو نداری بیاد کمکت نه... ( پوزخند)

× روانی ... ( داد)

¢ بلبل زبونی می‌کنی نه... ( داد)

× پسره پاشو بالا آورد تا به صورتم ضربه بزنه اما با صدای داد فردی همشون ایستادن...

🌷ادامه دارد....✨

حمایت یادتون نره تنکیو بای بای 😍 ⭐

شرط ها:
۲۵۰ لایک ...
۸۰ بازنشر...
۱۲ فالو ...

پارت بعد همون پارتیه که منتظرش بودید ... شرط هارو انجام بدید بریم برای پارت بعد 🌷✨
دیدگاه ها (۶۲)

فالوشع 🌷✨ https://wisgoon.com/carmenii_j

فالوشع خانمی 🫠😍https://wisgoon.com/j.m.army

فالوشع پرنسس 🌷 https://wisgoon.com/bts.ffik.ja

فالوشع 🌷🎀 https://wisgoon.com/j01k_j04n

رمان تهیونگ

𝐃𝐀𝐑𝐊 𝐋𝐢𝐅𝐄 "𝟐"𝐏𝐀𝐑𝐓_𝟏𝟏ا/ت: اوه.. البته.چوب رو از جیمین گرفتم. ...

بازگشت بی نام

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط